داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

87787878‌شب امشب شور شيريني است در من / نماز گريه تسكيني است در من
به جوش آمد دوباره خون مردي / تو اما اي دل غافل چه كردي؟
بخوان امشب به آهنگ جدايي / «كجاييد اي شهيدان خدايي»
كجايي اي شب مجنون، كجايي؟ / گل‌افشان خدا و خون، كجايي؟
مي‌اي خواهم كه ديگرگون شوم باز / سحر آواره «مجنون» شوم باز
مي من شرح هفتاد و دو آيه‌ست / مي خمخانه «هور» و «طلايه»ست
چه غم ميخانه گر آتش بگيرد / دعا كن مي نميرد، ‌مي نميرد
مي من سطري از «حرمان هور» است / مي من سوره «والفجر» و «نور» است
مي جوشيده با خون گل ياس / مي خورشيد رنگ دشت عباس
مي روزي كه بستان را گرفتيم / كليد اين گلستان را گرفتيم

چه مي‌شد اشك ما تفسير مي‌شد / شبم شبهاي «بهمنشير» مي‌شد
به مدهوشان خاكي‌پوش عاشق / به سوز نوحه مردان صادق
«سبكباران خراميدند و رفتند /مرابيچاره ناميدند و رفتند»
بگو «دشتي» است اين، بالا بخواند / «حسام الدين» ز مولانا بخواند
«كجاييد اي شهيدان خدايي / بلاجويان دشت كربلايي»

تو را از جوهر غم آفريدند / مرا از ابر نم‌نم آفريدند
براي گريه در سوگ حسين (ع) است / اگر ماه محرم آفريدند
مرا عقل مجرد نام كردند / تو را عشق مجسم آفريدند

خوشا جامي كه «شور»ش اصفهاني‌ست / خودش خاكي و سكرش آسماني‌ست
مي‌اي از اصفهان دردپرور / ز خاك عاشقان مردپرور
برايم جام جانيازي بياور / مي‌اي از خمّ «خرازي» بياور
كسي كه با جنون پيمانه مي‌زد / شلال نخلها را شانه مي‌زد

زمين بازيچه بود و نبود است / هميشه چشم اين گنبد كبود است
كنار رود كارون جان سپردي / دو چشمم بعد تو زاينده رود است
مي من اصفهاني - كربلايي‌ست / مي روحاني «نور الصفايي»ست



خوشا آنان كه دين را آبرويند / به وقت «همت»، «ابراهيم» خويند
«چو ابراهيم با بت عشق مي‌باز / ولي بتخانه را از بت بپرداز»

شبي احرام‌پوش مي به دستي / به من گفتا: «چرا در خود نشستي؟»
به جانم ريخت مستي، هفت باري / به او گفتم: «بچرخم؟» گفت: «آري!»
به او گفتم: «بچرخم؟» چرخ «مي» زد / به او گفتم: «بخوانم؟» خواند، ني زد
چه مي‌ديدم؟ خودم مست و سرم مست / دلم در چرخ اول رفت از دست
دلم ناگاه با يك سوزن آه / ميان چرخ چارم ماند از راه
به قدر هفت شب مي خورده بودم / ميان چرخ هفتم مرده بودم
مرا از من گرفت، از من جدا كرد / تمام سعي را با من صفا كرد
مرا تا پاي كوه «رحمت» آورد / به جان من جهاني حيرت آورد
غروب روز هشتم وقت رفتن / جهاني بود از غربت دل من
قيامت را سواد جاده ديدم / جهان را خيمه‌اي افتاده ديدم
همان شب بود كوچيدم به «مشعر» / قيامت بود آن صحراي محشر
«مطوّل» بود دردم، مختصر شد / و ناگاه آن شب كوتاه، سر شد
به كويش سالها لبيك خواندم / شبي در مشعر مويش نماندم
دلم در چاه حالي مبهم افتاد / همان شب پلك دل روي هم افتاد
نشد آن شب نخوابم، مي بنوشم / نشد يك شب شبيه مي بجوشم
شب مستي چرا از جوش ماندم / قيامت ديدم و خاموش ماندم

خوشا آنان كه چرخيدند در خون / خدا را ناگهان ديدند در خون
به پاي دوست، دست از دست دادند / حسين‌آسا به پايش سر نهادند
چو «ابراهيم همت» در منا باش / سراپا غرق در نور خدا باش
اگر نمرود، آتش زد به جانش / گلستان شد همه روح و روانش
اگر شوق خدا داري چنين كن / صفا و سعي در ميدان مين كن
بيا چون «ميثمي» عبد خدا باش / به شوق كعبه‌اش در كربلا باش
چقدر اين آسماني خاك، زيباست / به دنيا گر بهشتي هست، اينجاست
فداي همت عرفاني تو / به قربان مي «چمران»ي تو


مگو چمران، بگو غيرت، بگو درد / بگو تنهاترين،‌ عاشق‌ترين مرد
بخند اي گل كه فردا سربلندي / بخند اي گل كه حق داري بخندي
«بروجردي» جواناني خداجوش / همه با يك جهان فرياد، خاموش
«بروجردي»، «جهان‌آرا» و «همت» / «محمد»هاي كوي عشق و غيرت
كجاييد آي مردان خدايي / طمع دارد سلام روستايي
در اين شبهاي غم، شبهاي غربت / ز ما دستي بگيريد اي جماعت
بيا تا جام مرآتي بگيريم / مي از دست «محلاتي» بگيريم
بده جام «جهان‌آرا»پسندي / شراب سرخوش مولاپسندي
ز گردان جنون، گردي بپرسيد / غم ما را از «افشردي» بپرسيد
چو «عاشورا»ييان آسماني / خدامردان آذربايجاني
كسي در عشق، مانند شما هست؟ / شما، آه اي برادرهاي سرمست
چو «مهدي» عاشقي بي‌ادعا نيست / به «زين الدين» قسم، مثل شما نيست
تو را در هور ديدم غرق نوري / كجا خورشيد دارد سنگ گوري
تو را در آتش مي خاك كردند / همه مستان گريبان چاك كردند
اگر «مهدي» شدي چون «باكري» باش / اگر خواهان حسني، «باقري» باش
«حسن» رازي كه در خاكش سپرديم / دريغا پي به معنايش نبرديم
حسن يعني حسي صبرپيشه / شهيد كربلاهاي هميشه
حسن گفتي، حسيني‌تر شد اين دل / به ياد كربلا، محشر شد اين دل
چه ديد آن روز؟ قرآن روي نيزه / «حسين» كربلاهاي هويزه
رجز مي‌خواند و مي‌چرخيد مستي / ميان نيزه‌ها قرآن به دستي
حسين من ابوالفضلي دگر بود / صدايي تابناك و شعله‌ور بود
فنا معنا ندارد در «بقايي» / كجاييد اي شهيدان خدايي؟
به حقّ حق، به حقّ «تندگويان» / شهيد تازه‌اي از من برويان
«ز جانان مهر و از ما جانفشاني‌ست / جواب مهرباني، مهرباني‌ست»
دلم دلتنگ مردان صميمي است / مريد «حاج عباس كريمي» است
چه ماند از او بجز مشتي غريبي؟ / چه ماند از او؟ همين قرآن جيبي
تو چون موسي گذشتي از دل نيل / و من گرم مفاعيلن مفاعيل
خوشا آنان كه تا او پر گرفتند / حيات تازه‌اي از سر گرفتند
خوشا صهباي «ستاري» گرفتن / سحر شولاي بيداري گرفتن
من امشب جام بالايي گرفتم / مي‌اي از دست «بابايي» گرفتم
مي گلرنگ بالايي پسندي / مي «عباس بابايي»پسندي
به «زين الدين» قسم اهل نبرديم / اگر سر رفت از دين برنگرديم
خوشا «كلهر»نژادان جوانمرد / خوشا اسطوره‌هاي غيرت و درد
اگر «فهميده» را فهميده بوديم همه شيران ميدان‌ديده بوديم
به حق «عاصمي» مردان عاشق / خرابم كن چو گردان شقايق
تو يادت هست در شبهاي پاوه / «چراغي» آسماني بود «كاوه»
شما از عشق، يكدم برنگشتيد / شهيد كربلاي چار و هشتيد
شهيدان سوره والفجر هشتند / كه چون آب از دل آتش گذشتند
شب والفجر كارم با خم افتاد / دلم ياد امام هشتم افتاد
چقدر اروند رنگ نيل دارد / چقدر اين لشگر «اسماعيل» دارد
شهادت را چو اسماعيل، عطشان / تمام روزهاشان عيد قربان

به حيدر سيرتان ليلة القدر / به «اسماعيل»هاي لشگر «بدر»
به گلگو‌ن‌پيكران لشگر «نصر» / به حق سوره «والفتح» و «والعصر»
الهي گوشه چشمي به ما كن / به ما حال مناجاتي عطا كن
تمام «قدسيان» «خوش سيرتانند» / دل ما را به آتش مي‌كشانند
به ياد بچه‌هاي «لشگر هفت» / قرار از دل شد و خواب از سرم رفت
من امشب قصد آن دارم كه با سوز / به شبهايم ببخشم جلوه روز
بجويم جرعه جام شما را / چراغاني كنم نام شما را
به ياد بچه‌هاي تيپ «قائم» / دو چشمم چشمه اشك است دائم
خوشا آنان كه همچون شرزه شيرند / بلانوشان تيپ «الغدير»ند
چه گرداني همه ماه و ستاره / همه در عشق‌بازي، «دستواره»
«من از دنبال ايشان مي‌دويدم / چو گرد كاروان از ره رسيدم»
جرس بر هم زدم آن شب دوباره / خدا بود و من و ماه و ستاره
جرس بستم به محمل، محمل درد / شبي كه ماه با من گريه مي‌كرد
به حقّ «يا محمد! يا محمد» / توسل كن بيايد «حاج احمد»
بيا در اوج زيبايي بميريم / دم مردن، «تجلايي» بميريم
افق، چاك دل خونين جگرهاست / سحر جاپاي مفقود الاثرهاست
بيا و مرتضايي كن دلت را / خدايي كن خدايي كن دلت را 
 علیرضا غزوه


[دوشنبه 18 مرداد 1395 ]  [01:10 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]