داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

در معراج، روى كفنش نوشته بودیم: «شهید گمنام.‌» بارها مى‏خواستیم براى تشییع بفرستیمش تهران؛ ولى دلم نمى‏ آمد. در دلم یكى مى‏ گفت: دست نگه‏دار تا موقعش برسد. به خودم گفتم: «همتى - مكانیك تفحص - وقتى دنبال آچار مى‏ گردد، صلوات مى‏ فرستد؛ چرا من با صلوات، دنبال پلاك شهید نگردم؟» همین كار را كردم و دوباره سراغ پیكر رفتم و كفنش را باز كردم. در جمجمه شهید، قطعه‏اى گِل بود. آن را درآوردم، دیدم پلاك شهید است. اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد   شهید گمنام


[سه شنبه 4 اسفند 1394 ]  [01:33 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]