داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

جوان هم با تو دست می دهد حاجی دستش را روی سرت می كشد و می گوید:

از اومدن ما ناراحت شدی ؟.

نه.

چرا ، از چهرت معلومه . ما برا پیدا كردن دوستامون اینجا اومدیم ، خدا كنه بتونیم اونارو پیدا كنیم .

-دوستای شما ، ولی اینجا من كسی رو ندیدم .ولی چرا یكی از اونا رو دیدم یه شب وقتی میخواستم از اینجا برم یه نفر با یه فانوس پر نور رو اون تپه، وایساده بود من ترسیدم و زود گله رو جمع كردم  و رفتم .هر وقت دیر تر از غروب آفتاب به خونه برم اونو می بینم. ولی تا نزدیكش می شم

حاجی و سعید لبخندی می زنند . حاجی خنده ش را از تو پنهان می كند و می گوید :

نه پسر جان دوستای ما زنده نیستن. راستی اسمت چیه؟

6546545

عباس 

تپه لیلی احمد یوسفی

سعید قطب نمایی را از جلد بیرون می آورد با قطب نما به درخت كناری كه تو سفره ات را به آن  آویزان كرده ای  نشانه می رود و بعد چیزی روی كاغذ یادداشت می كند در همان حال از تو می پرسد :

عباس جان تا به حال به جنازه ای تو این منطقه برخورد كردی؟.

تو می ترسی ، عرق سردی روی پیشانیت می نشیند با صدای بریده ای می گویی:

نه آقا  ، ج ….جنازه كی ؟!.

- هركس ایرانی باشه یا عراقی .

  حاجی كه حالت تو را خوب فهمیده با گوشه چفیه اش عرق پیشانیت را پاك می كند و رو به سعید می گوید:

-  آقا سعید اگه تو این قسمت كارت تمام شده، بریم .

سعید در حالیكه گرای نقطه ای دیگر را یادداشت می كند با اشاره سر به حاجی می فهماند كه كارش در حال اتمام است .

هر دو نفر از تو خداحافظی می كنند ساعتی دیگر در منطقه می مانند وقتی می خواهند سوار ماشینشان  بشوند   حاجی صورتش رابه تو طرف برمیگرداند .

- ما فردا صبح با گروه تفحص بر می گردیم .

خودرو كه در میان گرد و خاك دور می شود تو می مانی و غم سنگینی كه از صبح تا به حال  سایه به سایه تعقیبت می كند .

آفتاب را كه به وسط آسمان رسیده نگاه می كنی به درخت كنارنزدیك  می شوی  كوزه آبت را كه درخت از سایه بانی آن دست كشیده بر می داری ، به  تپه كه می رسی

مثل هر روز پایین تپه می ایستی و گوشهایت را فقط و فقط متوجه تپه می كنی تا صدای همیشگی را بشنوی .

صدای اذانی كه از تپه به گوش می رسد سبكبالت می كند همانجا می نشینی و اذان را تا آخر به گوش جان می شنوی بعد آستینها را بالا می كشی و از آب كوزه ات وضو می گیری ، به بالای تپه می روی اقامه را می خوانی و قامت می بندی .الله اكبر…………..    نمازت كه تمام می شود  سفره ات را باز می كتی لقمه ای از نان و پنیر برمی داری ولی انگار اشتهایت با حاجی و سعید رفته است ، یكسره به فكر حرفهای آنها هستی  شاید منظورشان را  متوجه نشده ای به هر حال بعد از ظهر را با بی حوصلگی می گذرانی می خواهی تا تاریك شدن هوا در منطقه بمانی تا آقای سفید پوش بیایدو صاحب صدا را سراغ گیری، می ترسی اگر بمانی ، امشب آقای احتشام به كلاس راهت ندهد گله را جمع می كنی و به طرف روستا حركت می كنی . از طرفی دلت هم نمی خواهد در مورد صدای اذانی كه در تپه می شنوی چیزی به گروه تفحص بگویی. میگویی:

- نكند صدا مربوط به دوستانی كه دنبالش آمده بودند باشدو آنها برای همیشه از شنیدن آن اذان زیبا محرومت كنند.

فكر وخیال فردا به مغزت هجوم برده و انگار در كلاس نیستی . چند بار هم آقای احتشام به تو تذكر می دهد كه حواست را به درس جمع كنی ولی بعد از دقیقه ای حضور در كلاس فكرت به منطقه فكه پرواز می كند و سنگرها را یكی یكی از نظر می گذراند.

معلم تو را به جلوی كلاس می خواند .

- آقای هویزاوی چرا حواست به كلاس نیست چیزی شده ؟. اگه ندونی من راجع به چی صحبت می كردم باید بری مادرتو بیاری مدرسه.    

 -آقا اجازه، راجع به قصه  عشق قیس به لیلی. می گفتین اینقدر قیس به لیلی علاقه نشون میده ونمی تونه به اون برسه  كه  سر به بیابون میذاره و مجنون میشه .

- لیلی زن بود یا مرد؟.

-  آقا لیلی هر چیزی میتونه باشه .

- آفرین، برو بشین تو شاگرد زرنگی هستی ولی نمی دونم چرا چند شبه پریشون نشون میدی .

نماز میخوانی و پای سفره مادر می نشینی میل چندانی به خوردن نداری ولی برای اینكه زحمت مادرت را ارج بگذاری كاسه غذا را تا به آخر می خوری می خواهی بلند شوی  و زودتر از هر شب به رختخواب بروی مادر می گو ید:

- عباس جان من فردا میرم دزفول، یه تلفن به بابات بزنم ، تو كاری نداری؟.

-  به بابا بگو، اگه براش پا گذاشتن زودتر بر گرده .

ادامه در پست بعد


[سه شنبه 12 اسفند 1393 ]  [03:01 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]