داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

تپه لیلی احمد یوسفی

به نام خدا    تپه لیلی نوشته : احمد یوسفی 

امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . كمی دیگر فكر می كنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

 

گرد و خاك كه كمی بالا تر می رود خودرویی نظامی كنار سنگرها توقف می كند ، تو كمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را كه هنوز ایستاده  نگاه می كنی . گوسفندانت را جمع می كنی گوشه ا ی كمین می كنی و دلواپس به نظاره می نشینی.

آقایی مسن و جوانی از ماشین پیاده می شوند و به اتفاق به طرف سنگرها حركت می كنند جوان از خاكریز بالا می آید دستش را سایه بان چشمش می كند و منطقه را با دقت می كاود .

تو قبل از اینكه شعاع دید او محلی را كه پناه گرفته ای ور انداز كند خودت را محكم به زمین می چسبانی و تا زمانیكه نگاهش را از كمینگاهت بر نمی گرداند به همان حالت می ایستی .

او بعد از ور انداز  منطقه  ، با صدای بلند دوستش را  صدا می زند و به او می گوید :

- حاجی درسته، درست همینجاست.

حاجی هم از خاكریز بالا می آید و محل هایی را كه جوان با دست نشان می دهد نگاه می كند  آنها  قسمتهای مختلف خاكریز و منطقه را بازدید می كنند . از خاكریز به پایین سرازیرمی شوند.  وقتی به نقطه ای كه تو پناه گرفته ای نزدیك می شوند بلند می شوی با عجله به طرف درخت كناری كه سفره نانت را به شاخه آن آویزان كرده و كوزه آبت را در سایه آن گذاشته ای  میروی و می خواهی فرار كنی .

جوان متوجه حضور تو می شود ، با نرمی صدایت می كند ، دوست نداری بایستی ولی لحن گرمش در تو اثر می كند  خود بخود پا یت از رفتن باز می ماند و می ایستی .

 حاجی  كه چفیه ای به گردن انداخته و ریشهای سفیدش نورانیتی به چهره او داده به  تو نزدیك می شود  ، دستش را به طرف تو دراز می كند .

- سلام ، حال شما چطوره ؟

با كمی خجالت و شرم دستت را كمی جلو می بری و آهسته می گویی :

- خیلی ممنون .

- اینجا چكار می كنی ؟!

-  گوسفندام ، گوسفندا مو آوردم.

- آفرین پسر خوب.

جوان می پرسد ؟.

-  پس  اون گوسفندای قشنگ مال توه ؟

- بله.

- چند وقته گوسفنداتو اینجا میاری ؟

صورتت قرمز می شود و با تردید می پرسی؟

-  نباید اینجا بیام ؟!

حاجی با عجله  می گو ید :

-  چرا نباید بیای ؟! آقا سعید  همینجوری پرسید.

كمی كه دلت قرص می شود می گویی :

-  یك ماهه كه برگشتیم به روستای خودمون ، تو این یك ماه گوسفندامو میارم لابلای سنگرایی كه علف در اومده تا سیر بشن .

-  اسم روستاتون چیه ؟

-  چنانه .

-  به به، چه جای خوبی .

ادامه در پست بعد


[یک شنبه 10 اسفند 1393 ]  [02:56 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]