داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

نمازی که ...احمد یوسفی

در  پایگاه کانی باغ (پسوه) و توی سنگر ی که برای مسجد در نظر گرفته شده بود پشت سر یکی از بچه ها قامت بستیم و نماز مغرب را  شروع به خواندن کردیم که صدای تیر اندازی بی امان نگهبان ها شروع شد . تا آن زمان سابقه نداشت که نگهبانها در هیچ زمانی تیراندازی کنند . سجده اول رو که به جا آوردیم شدت تیر اندازی هم بیشتر شد فرمانده که صف اول نماز بود نمازش را شکست و از نمازخانه با عجله بیرون رفت .در سجده دوم بودیم که صدای یکی از سربازان شنیده شد که داد می زد بچه ها جناب سروان می گه زودتر بیان به پایگاه حمله شده .

دورکعت بعدی هم با عجله خوانده شد و همه سراسیمه بیرون زدیم . صدای شلیک خمپاره و توپ هم که از مقر توپخانه خودی شلیک می شد و به اطراف پایگاه اصابت می کرد حمله را خیلی جدی نشان می داد . وقتی خودم را به حمید تیرانداز کالیبر 50 رساندم اودر حالیکه مدام شلیک می کرد گفت : از روی جمیلان یه مسلسل هست که باید اونو خاموش کنم والا تک تک بچه ها رو می زنه . گفتم مشکلی نداری گفت نه فقط بگین فشنگ برسونن .

با عجله خودم را به سنگر اسلحه خانه و مهمات رساندم  وضعیت شلوغ شده بود از اسلحه دار خواستم یه جعبه فشنگ کالیبر 50 زودتر به سنگر کالیبر ببرند و حمید را تقویت کنند .

پایگاه صید آباد که سمت چپ ما بود بدتر از ما ، درگیر پاسخ حمله به گروهک ها قرار گرفته بودند و اونا هم حسابی داشتند از پایگاه خودشون دفاع می کردند .

سعی کردم به سنگرهای دور پایگاه سر بزنم تا هم سربازا روحیه بگیرن و هم وضعیت حمله کننده ها رو بدونم .

نیروهای حمله کننده با لباس سیاه از تاریکی شب استفاده کرده بودند و خودشون رو به نزدیکی های پایگاه رسونده بودند ولی هشیاری نگهبانهای پایگاه اونا رو به عقب رونده بود ولی دست بردار نبودند .

به سنگر یکی از بچه های لر که رسیدم دیدم داره با صدای بلند آواز می خونه و مدام به سمت دشمن شلیک می کنه . دستی به پشتش زدم و گفتم چه خبر ؟! حالا چه وقت خوندنه ؟!

گفت : بخدا روحیه شون رو بردیم زیر صفر اگر کمی شل می جنبیدیم الان پایگاه رو گرفته بودن .

گفتم دستت درد نکنه خدا خیرت بده با این روحیه خوبت .

خلاصه درگیری ها  تا ساعت 10 و ربع شب ادامه داشت و بعد از اون ، هم پایگاه صید آباد آروم شد و هم پایگاه ما .

فرمانده پایگاه وقتی کاملا خیالش از درگیری راحت شد بچه ها رو برای خوندن نمازعشاء به نمازخونه دعوت کرد و بعد ازاینکه نماز رو با جماعت با ما خوند نماز شکستش رو هم بجا آورد و گفت : بچه ها امشب خیلی گل کاشتید دست همه تون درد نکنه ولی بازم باید هشیار باشید ممکنه دشمن دوباره حمله کنه . من علاوه بر نظارت پایگاه همش با بیسیم با پادگان در ارتباط بودم هدف اونا گرفتن پایگاه صید آباد بود که بحمد الله موفق نشدند حمله به ما هم برای این بود که نتونیم به پایگاه صید اباد کمک کنیم  که با هشیاری خوب شما دشمن با تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی شد. وضعیت در پایگاه صید آباد  بحرانی تره و چند نفر ازسربازا زخمی شدند . امشب کاملا با هشیاری و مراقبت کامل تو سنگرها باشید  تعداد نگهبانها رو دوبرابر کنید .شما چون ایمان دارید مطمئن باشید که همیشه پیروزید .

خلاصه اون شب هم گذشت و دشمن دیگه هیچوقت جرات حمله به پایگاه رو به خودش نداد. 

احمد یوسفی 





نوع مطلب : خاطرات نماز، 
برچسب ها : پسوه، کانی باغ، صید آباد، 


[سه شنبه 28 بهمن 1393 ]  [02:28 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]