داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

 

انار

از جبهه با دوست هم سنگریم  که لازم نمی دانم اسمش را بیان کنم به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر باد.

 


[جمعه 26 آبان 1391 ]  [02:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]