داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

 

حماسه دره جمیلان. نویسنده: یوسفی،احمد ;. نشریه: روزنامه رسالت 1376/05/08 (با سپاس فراوان از طاهری عزیز برای تایپ این مطلب وب سایت http://ovanlake.com/)

دره جمیلان

به نام یزدان پاک 

سپیده دم یکی از روز های بهار جهت پاکسازی محور پایگاه  صید آباد تا ده "کانی باغ" از توابع شهرستان پسوه ، به همراه 9 نفر سرباز مسلح و یکنفر بیسیم چی با کلیه ادوات مین یابی و سرباز مین یاب که دوره مهندسی را طی کرده بود به راه افتادیم.سرازیری پایگاه را که می گذراندیم هوای روحبخش بهار را حس میکردم که چگونه برگهای درختان را می رقصاند و پرهای پرندگان زیبا را که بر روی شاخه های پر گل نشسته بوندند نوازش می داد. به نزدیکی چشمه آبی که محل آب یگان بود رسیدیم،از آب خنک و گوارای آن دو سه مشت به صورتمان زدیم،بچه ها قمقمه های خودشان را از آب پر کردند و مجددا به راه افتادیم از اینجا به بعد می بایست دستگاه مین یاب را روشن کنیم و جاده را کاملا مین یابی نماییم،

جمیلان

چون این قسمت از جاده در دید پایگاه نبود و گروه های ضد انقلاب بعضی شبها جاده را مین گذاری می کردند تا  خودروهایی که روزها جهت آوردن آذوقه و مهمات به پایگاه می آمدند به وسیله این مین ها و تله های انفجاری منهدم شوند.چهار نفر سرباز مسلح را جهت دیده بانی با مقداری فاصله به جلو فرستادم اکبر، سربازی که مین یاب را حمل می کرد و حسین سرباز بیسیم چی به همراه من در وسط حرکت می کردند و چهار نفر سرباز دیگر به عنوان دیده بان عقب حرکت می کردند. مین یاب را روشن و شروع به جستجو نمودیم پس از کاوش قسمتی از جاده صدا ی محمود را که روی فرکانس بیسیم ما قرار داشت شنیدم او خطاب به ما گفت:احمد احمد  محمود،گوشی بیسیم را گرفتم و و گفتم محمود احمد بگوشم،او گفت:خسته نباشید و ادامه داد:طبق گزارش هواشناسی امروز هوا ابری است،و امکان بارندگی هست مراقب باشید بچه ها خیس نشوند ضمنا ممکن

 

است مرغ همسایه شب گذشته تخم گذاشته باشد مفهوم شد گفتم بله کاملا،پس از شنیدن کلمه تمام از سوی او در یک لحظه بچه ها را جمع کردم و سفارشهای لازم را به آنان  دادم و و گفتم:بچه ها مواظب باشید باشید هم از نظر کمین دشمن هم از نظر مین گذاری در جاده. سپس بچه ها را به محل های خودشان فرستادم و با دقت بیشتری شروع به جستجو کردیم.من علاوه بر مین یابی با چشم دور و اطراف را هم می پاییدم. حدود 2 کیلومتر را که به این شکل طی کردیم حس کردم بچه ها کمی بی خیال موضوع شده اند. به خاطر اینکه یادآوری به آنها کرده باشم گفتم بچه ها اسلحه  ها را به دست فنگ کنید، پر کنید ولی تمام قبضه ها روی ضامن باشند. پس از طی مسافتی دیگر از جاده ،درست روبروی دره ای که آبرفت ارتفاع جمیلان بود رسیدیم که ناگهان صدای گلوله شنیده شد و گلوله  ای به کف جاده اصابت کرد. بدون معطلی داد زدم بچه ها بخوابید. هر کدام از بچه ها سر جای خودشان دراز کشیدندو روبروی دشمن موضع گرفتند. حالا دیگر رگبار های دشمن بی امان به طرفمان شلیک می شد. هیچگونه جان پناهی نداشتیم،جاده همانند کف دست صاف بود تنها علفها ما را از دید آنها می پوشاندند. ولی باز هم جای بسی خوشحالی بود چون با اسلحه دقیقی همانند سیمونوف و گرینف دوربین داری که آنها داشتند می توانستند بچه ها را تک تک بزنند. من از تک های آنها کاملا اطلاع داشتم و می دانستم اگر در مقابل انها سست عمل کنیم همه ما را اسیر می کنند و بعدش هم با بی رحمی تمام می کشند. با وجودی که باران رگبار از سوی آنان همچنان ادامه داشت و اجازه هرگونه تحرکی از سوی ما سلب شده بود سرم را مقداری بلند کردم و از بالای علفها محلی را که از آنجا به طرف ما تیراندازی می شد نگاه کردم،آنها در پشت سنگهای بالای دره کمین کرده بودند. در همان حال رگباری به طرف آنها بستم،بقیه سربازان هم به محض شلیک من به طرف آنها شروع به تیراندازی کردند. گفتم:بچه ها مواظب فشنگ ها باشید کسی بی هدف شلیک نکند. سرباز بیسیم چی گفت ،فرمانده پایگاه با شما کار دارد. خودم را به او رساندم، گوشی را گرفتم ایشان وضعیت ما را پرسید گفتم فعلا ما درگیر هستیم،شما چرا هیچ کمکی نمی کنید. او گفت محل دقیق آنها را به ما اطلاع بده،دوشکا و کالیبر 50 ما مشغول تیر اندازی به طرف آنهاست ولی برای شلیک خمپاره و 106 اطلاعات بیشتری نیاز داریم. من محل کمینگاه آنان را اطلاع دادم. پس از چند لحظه گلوله باران آنها با اسلحه سنگین شروع شد مجددا فرمانده پایگاه روی خط آمد و گفت: شما مقاومت کنید نیروهای کمکی را جهت سرکوب آنها می فرستیم. گفتم انشاالله که خودمان ترتیب آنها را می دهیم و شاید نیازی به نیروی کمکی نباشد فقط شما به پشتیبانی ما به آتش ادامه دهید. او گفت:امید وارم موفق باشید در هر صورت من بچه ها را می فرستم. خدا حافظ تمام. راستش را بخواهید وقتی شنیدم بچه ها به کمک می آیند نیرویم دو چندان شد.سعی کردم خودم را با سینه خیز به محلی برسانم که از آنجا بهتر می شد به سمت آنها شلیک کرد.بعد از اینکه مقداری سینه خیز رفتم گفتم:باید خودم را به خدا بسپارم و بچه ها را از این مخمصه نجات دهم پس جهت تعجیل در کار باید این فاصله را به حالت دو طی کنم. با این قصد از زمین کنده شدم و در کف جاده ای که هر ثانیه آماج صد ها تیر می شد شروع به دویدن کردم رگبار ها پیاپی می آمد . به نزدیک چهار نفر اول که رسیدم گفتم بچه ها اینجا وضع چطوره آیا می شود  دشمن را دید؟ آنها گفتند بله تقریبا میشه، کاظم فرصت سر بیرون آوردن را به آنها اصلا نمی ده و یکسره به طرفشان شلیک می کند.بغل کاظم دراز کشیدم گفتم بچه ها منتظر باشید زمانی که رگبار دوشکا از پایگاه بلند شد سریعا خودتان را به پشت پیچ برسانید با دست به حسین اشاره کردم که با بیسیم اطلاع دهد که پایگاه آتش کنند. آتش که شروع شد بچه ها حرکت کردند و خودشان را به پشت پیچ رساندند من از آن نقطه با نشانه روی 12 تیر شلیک کردم،صدای گلوله های خمپاره و 106 هم پیاپی شنیده می شد. به حسین و اکبر (سرباز مین یاب) گفتم سریعا خودتان را به اینجا برسانید پس از اینکه آنها مقداری از جاده را آمدند صدای اکبر را شنیدم که گفت:  جناب حسین تیر خورده و نمی تواند بیاید. گفتم تو برو.من  با عجله خودم را به حسین رساندم.تیر به بازویش اصابت کرده بود و خون زیادی از او می رفت. گفتم چیزی نشده اصلا ناراحت نباش الان به کمک بچه ها تو را به عقب می بریم با چفیه ای که همراه داشتم بازویش را محکم بستم.و بیسیم را از کول او باز کردم و خودم آنرا بستم. نگران چهار نفر عقبی بودم چون دید روی آنها نداشتم و نمی دانستم در چه وضعیتی به سر می برند.حسین را دلداری دادم و با بیسیم به بالا گفتم لطفا با سلاح های سبک آتش بریزید. آتش که شروع شد خودم را به بچه های عقب رساندم. گفتم بچه ها تا آتش ادامه دارد خودتان را به بچه های جلو برسانید. در این موقع صالح که نفر آخر بود گفت سر گروهبان اینجا صدای دویدن پا می آید در یک لحظه همه سکوت کردیم به کف جاده نگاه کردم ستوان  حسین کلانتری را دیدم که با بچه ها به طرف ما می آمدند. گفتم بچه های خودی هستند شلیک نکنید وقتی به ما رسیدند گفتند بچه ها خسته نباشید چیزی که نشده گفتم نه فقط حسین تیر خورده و به کمک احتیاج داره همگی در یک لحضه تفنگها را آماده شلیک کردیم و با تکبیر و شلیک خودمان را به حسین رساندیم دو نفر از بچه ها حسین را بلند کردند و به عقب بردند.

حماسه دره جمیلان

و ما نیز بعد از شلیک چند آر پی جی  که گروه کمکی آورده بودند نفس دشمن را قطع کردیم بعد از آنکه مطمئن شدیم غائله خاتمه یافته به طرف بچه ها رفتیم با بیسیم به فرمانده پایگاه اطلاع دادم که آتش بس کنند ما یک نفر مجروح داریم و به آمبولانس احتیاج دارد او گفت شما همانجا منتظر باشید تا ما آمبولانس را جهت اعزام مجروح به بیمارستان بفرستیم گفتم اجازه بده تا ما بقیه جاده را مین یابی کنیم بعد با چند نفر از بچه ها و اکبر به محلی که درگیری آغاز شده بود و از آنجا به بعد را که به علت درگیری نتوانسته بودیم مین یابی کنیم رفتیم شروع به کاوش کردیم بعد از چند متر جستجو اکبر گفت سرگروهبان مین یاب بوق می زند با سیخک محلی را که صفحه جستجوی مین یاب مشکوک نشان داده بود جستجو کردم غیر از دو عدد میخ چیز دیگری نبود گفتم چیزی نیست میخ بود در محلی دیگر و در نزدیکی همان محل دوباره او اعلام کرد مین یاب بوق میزند دوباره کار را تکرار کردم باز هم میخ و پیچ بود گفتم مین یاب را خاموش کن .  اینهمه میخ و پیچ های حتما  دلیلی دارد. خاک این قسمت نیز دست خورده به نظر می رسید با سیخک شروع به جستجو کردم نقطه ای از جاده خاکش نرمتر بود و  سیخک عمیقتر به زمین فرو می رفت حس کردم  سیخک من با چیزی برخورد کرد. به آرامی خاکها را کنار زدم پدال مین ضد خودرو نمایان شد به آرامی بقیه خاکها را کنار زدم و مین را خنثی کردم مین از نوع ابتکاری بود و قطعات آن را 9 پوند دینامیت به همراه 4 عدد باطری 1.5 ولت تشکیل می داد بعد از خنثی نمودن مین سایر قسمتهای پاکسازی نشده جاده را با دقت مین یابی کردیم ولی چیزی نبود. به محل بچه ها رسیدیم حال حسین وخیم بود. با بیسیم اطلاع دادم جاده باز است لطفا آمبولانس و پزشکیار را اعزام نمایید. آمبولانس که رسید حسین را به بیمارستان اعزام نمودیم و خودم به همراه گروه شهید کلانتری به دره جمیلان محل کمین دشمن رفتیم. دو نفر کشته از آنها بر جای مانده بود ولی بقیه پا به فرار گذاشته بودند آنها زخمی ها را نیز با خود برده بودند اثرات رد خون روی صخره ها به خوبی  دیده می شد . ما چون اجازه تعقیب آنها را نداشتیم و ارتفاع جمیلان پاکسازی نشده بود برگشتیم و با خواندن سرود پیروزی به همراه سایر بچه ها به پایگاه آمدیم. بعد از اینکه لباس هایم را عوض کردم و خونهای لباسم را پاک کردم نگاهی به ران و کتفم که مقداری درد می کرد انداختم هر دوقسمت کاملا کبود شده بود. ولی نمی دانستم در چه موقع و در اثر چه چیزی دست و پایم کبود شده بود. بعدا متوجه شدم کبودی بر اثر برخورد با سنگهای کف جاده بوده. بعد از ظهر جنازه های گروه ضد انقلاب را با آمبولانس جهت شناسایی به لشگر اعزام کردند.دشمن به تلافی شکست مفتضحانه آن روزش و نتیجه نگرفتن از این کمین با عده زیادی غروب همان روز به پایگاه حمله کرد این بار آنها مسلسل دوشکا یی روی ارتفاع جمیلان کار گذاشته بودند آنها به خیال آنکه چون این ارتفاع بسیار بلند است و مشرف به پایگاه است می توانند با مسلسل جلوی تحرک بچه ها را سد کنند. ولی حمله آن شب آنان هم با شکست مواجه شد و باز هم با برجای گذاشتن تعدادی کشته در اطراف پایگاه پس از چند ساعت درگیری مجبور به ترک محل شدند.  ستوان حسین کلانتری از بچه های تکاور 23 نوهد که آن روز با تعدادی از سربازانش به کمکمان آمدند در عملیاتی دیگر شربت شهادت نوشید و حسین سربازی که در این عملیات تیر خورد بعد از یک ماه بیمارستان و استراحت مجددا در گروه ما قرار گرفت .

 


[جمعه 5 آبان 1391 ]  [03:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]