داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

 

بچه ها حسابی کلافه بودند. از ایران خبر نداشتیم. رادیو خیلی ضروری بود ولی چطوری ؟به فکر افتادم مدتی وقت صرف کردم . عراقی ها را زیر نظر گرفتم . تا اینکه روزی جهت کارنظافت، عراقی ها دنبال چند نفر فرستادند. یادش بخیر! "جمشید نریمانی" مسئول اردوگاه در موصل بزرگه 500 نفری بود. مترجم "کریم نیسی" بود.

به جمشید نریمانی گفتم رادیو دو موج خوشکلی روی میز افسره هست بزنم تو گوشش؟ کریم و جمشید مخالفت کردندو گفتند خطر دارد و نباید این کار انجام شود . اما عزم من جزم شده بود.گفتم رادیو رامی یارم اگر گیر دادند به عراقی ها  خودم رو معرفی می کنم . خلاصه بعداز نظافت محو طه عراقی ها رادیو دو موج را از برادران عراقی کف رفتم ودر اشپزخانه اردو گاه داخل گونی برنج مخفی کردم که ناگهان جمشید نریمانی سریع فرستاد دنبالم که این رادیو را ببر جایی و جا سازی کن. الان عراقی ها می آیند .منم سریع رادیو را با برادر فتحی و داود و محرم در توالت بسته بندی کردیم و در زیر درخت انگورجلو آسایشگاه جا سازی کردیم.

کریم و جمشید حسابی کلافه بودند. منتظر بودند الان عراقی ها بریزند و تفتیش کنند و بچه ها را اذیت و آزار .الحمدالله رادیو را زدیم بدون اینکه عراقی ها سراغش رو هم یگیرند. اما خبر جالب تر اینکه از اون به بعد دنبال نظافت چی نیامدند. یاد همه شهدا بخیر "علی جهانبخش"، "محمود دوستی" ، "اسکندر" ،"جلیل حسینی"،حسن کفشی هستم .

منبع پایگاه خبری شهدای ایران

 


[چهارشنبه 8 شهریور 1391 ]  [09:22 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]