داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

وداع احمد یوسفی

 

       هر وقت از كوچه پشت باغ عبور مي كردم ، خدا خدا مي كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبيند ، چون براي سوالهاي تكراري او جواب جديدي نداشتم. براي اينكه شرمنده اش نشوم و وعده هاي بي مورد به او ندهم سعي مي كردم راه طولاني تري را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم ، مگر موردي مثل امروز پيش مي آمد كه ناچار بايد از كوچه باغي گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس ديگري را پيدا كنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولي هر چه بيشتر فكر مي كردم كمتر نتيجه مي گرفتم .

 

اگر ديشب به محسن زنگ نمي زدم امروز از رفتن به اين كوچه صرف نظر مي كردم ولي الان كه ساعت 45/7 صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوي پنجره اتاقش ايستاده و بي صبرانه بيرون را نگاه مي كند .

چاره اي نبود، براي رسيدن به خانه محسن بايد از جلوي منزل طلعت خانم رد مي شدم .

داخل كوچه سرك كشيدم كوچه خلوت بود ، سرم را پايين انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلي در باز شود . چند دقيقه اي طول كشيد تا همسر آقا محسن در را باز كرد .

سلام كردم و گفتم: ببخشيد براي بردن محسن به پادگان آمده ام.

خانم محسن بعد ازجابجا كردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت :

-         اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرمايد داخل .

-         نه ممنونم ـ لطفا صداش كنيد .

او به داخل رفت و محسن را تا دم درخانه آورد از همسر محسن خداحافظي كردم. ويلچر محسن را گرفتم و پس از احوال پرسي به راه افتادم . سعي مي كردم با عجله مسير كوچه تا خيابان را طي كنم ، محسن از اين وضع اعتراض كرد وگفت :

-  چه خبره ،چرا عجله مي كني . حالا كه خيلي وقت داريم .

گفتم : ببخشيد ، براي اينكه خيلي دير نشود عجله مي كنم .

- فكر دل وروده ي من هم باش.

- چشم .

چند متر ازكوچه باقي مانده بود كه طلعت خانم با نان سنگك وشيشه شير بدست از كوچه پيچيد . يك لحظه ايستادم ومي خواستم دوباره برگردم كه محسن گفت :

-         معلوم نيست امروز چه خبره ؛چراداري برمي گردي ؟ اصلا حواست اينجا نيست .

- نه چيزي نيست مي خواستم چرخهاي ويلچر را امتحان كنم .

چاره اي جز حركت به سمت جلو نداشتم ، به طلعت خانم كه رسيدم، سلام كردم و مي خواستم سريع عبور كنم ، ولي صداي طلعت خانم مجبورم كرد ويلچر رااز  حركت باز دارم وبه صحبتهاي او گوش كنم .

-         خوبي مادر ؟.

-          اي شكر خدا ، از اكبر چه خبر؟!

-          مادر جون خبر جدیدی ندارم ولی انشالله خبر خوبي مي رسد .

-          نه مادر ، دفعه قبل هم همين را گفتي !

-         به اميد خدا بقيه اسرا هم که آزاد بشوند محسن حتما بين آنهاست .

-          احمد آقا چند شب پيش خوابش را ديدم ، مي گفت ، جايش خيلي خوب است .

-          خيلي خب ، پس ديگر جاي نگراني نيست.

اين جمله را كه گفتم با اشكي كه از گوشه چشمش جاري بود گفت:

-         اسرا كه جايشان راحت نيست ؟! حتما

بغض غريبي گلويم را فشرد ، سعي كردم مثل هر بار خويشتنداري كنم ولي نمي توانستم . خود به خود مي لرزيدم . كمي كه به خودم مسلط شدم گفتم :

-         ننه اكبر ، به دلت بد نياور ، انشالله بر مي گردد. من با اجازه شما آقا محسن را برسانم ، دارد دير مي شود .

او با گوشه چادرش اشكش را پاك كرد و با همان بغض كهنه گفت:

- ایشان را تا به حال زيارت نكرده ام ؟! جانباز است ؟!

-         بله مادر ، ايشان سرور ماست ، تازه به اين كوچه آمده اند ، بعدا به اتفاق خدمت مي رسيم.

-         پس بي زحمت شماره دوستت كه در ملاير است و گفته با اكبر در عراق اسير بوده را به من بده .

-          ننه جان آن دفعه هم گفتم ، شماره او را ندارم ، ولي سعي مي كنم توسط ديگر دوستان برايت بگيرم .

دوباره برق اميد در دلش جرقه زد ونگاهي به سر تاپايمان انداخت ودرحال رفتن گفت 

-         خدا خيرت بدهد ؛ من منتظرم .

ويلچر محسن را به حركت در آوردم وآرام راه افتاديم .محسن نگاهي به من كرد وگفت :

-         نه به آن عجله ات ؛ نه به اين سلانه سلانه رفتنت . راستي اكبر كيه؟!

- يه بنده ي مخلص خدا كه از عمليات كربلاي پنج  به بعد اثري از اون نيست .

- بيچاره مادرش حق داشت اينهمه نگران باشد . راستي احمد آقا مگر مادر اكبر فقط اين يك پسر را داشت .

-         نه؛ دوتاي ديگر هم دارد ولي اكبر خيلي مهربان بود . يك الهه اي ازغيب بودكه براي مادرش رسيده بود .

محسن با دست چرخهاي ويلچر را گرفت ومانع از حركت آن به جلو شد ،  رو به من كرد وگفت :

- دوست دارم بيشتر از اين درباره ي اكبر بدانم .چون تو روي تخت بيمارستان هم كه بهوش آمدي فقط نام اكبر رامي بردي .

محسن رضايت من را كه ديد چرخهاي ويلچر را رها كرد .

در مسير پادگان جريان دوستي ام با اكبر تا آغاز عمليات كربلاي پنج را برايش تعريف كردم .

بعد از پايان مراسم پادگان ، محسن را به خانه خودمان بردم . آقا محسن هي غر مي زد و از اينكه سر زده به خانه ما آمده بود ناراحت بود. وقتي او را به خانمم معرفي كردم و گفتم از دوستان هم تختي من در بيمارستان اهواز است . شرم و كم رويي آقا محسن كاملا برايم مسلم شد.

از زهرا همسرم خواستم كه گوشي را بياورد تا آقا محسن زنگ بزند به خانواده اش و من براي آوردن آنها به درب منزلشان بروم . زهرا گوشي را نزديك آقا محسن گذاشت و كاغذي را به دست من دادو گفت :

-         از وقتي تو رفتي سه بار آقاي امامي از بنياد شهيد زنگ زدند و سراغ تو را گرفتند . اين شماره را دادند كه با ايشان تماس بگيري.

-         كاغذ را روي ميز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم ، وقتي برگشتم به محسن گفتم :

-          چي شد ؟ زنگ زدي ؟

-         بله ولي مهمان داريم ، و من هم بايد تا يك ساعت ديگر رفع زحمت كنم .

وقتي فهميدم محسن تعارف نمي كند و قصد رفتن دارد بقه ماجراي اكبر را برايش گفتم :

يك شب مانده بود به شب عمليات كربلاي پنج آن شب تا صبح اكبر خواب نداشت ، هر دو ساعت يكبار بلند مي شد و وضو مي گرفت و نماز شب مي خواند . نماز خواندنش خيلي طول مي كشيد ، البته او طوري رفتار مي كرد كه مزاحم اوقات كسي  نشود . آن شب براي بار آخر كه وضو مي گرفت موقع بر گشتن به سنگر پايش به  فانوس خورد وسروصدايي ايجاد شد .بچه ها از خواب بيدار شدند ، اكبر از شرم ، خيس عرق شده بود .گفت : ببخشيد بچه ها من خيلي شما را اذيت كردم البته به مهمان خورده نمي شود گرفت من چند شب بيشتر مهمان شما نيستم ، اگر متوجه شوم كه مزاحمتي برايتان دارم كه حتما هم همينطور است ،  حاضرم چادر انفرادي بزنم وداخل آن زندگي كنم .بعد بچه ها هم به شوخي گفتند : حالا كه چند شب است اشكالي ندارد . ولي ما مطمئنيم كه تو با دعا هايت پوست از سرصدام مي كني . خلاصه آن شب وقتي متوجه شد كه ديگر بچه ها خوابشان نمي برد نمازش را خواند و بعد شروع به خواندن زيارت عاشورا كرد او اين دعا را به حدي  با سوز وگداز مي خواند كه همگي بي اختيار اشك مي ريختيم و او را  در خواندن دعا همراهي مي كرديم . خلاصه ي كلام اينكه در تمام اين مدت  كه با هم بوديم هميشه چند قدم جلوتر از من حركت مي كردومن هيچوقت    به او نمي رسيدم . هميشه با دعاي آخر نمازش از خواب بيدار مي شدم ونماز صبح مي خواندم . هر چه سعي مي كردم يك شب زودتر از او از رختخواب بيرون بيايم و نماز صبح بخوانم نشد كه نشد .

وداع

صبح كه شد فرمانده ي يگان جريان عمليات را برايمان تشريع كرد، عمليات در چند محور انجام مي شد وما مجبوربوديم هر كدام  با سه نفر از پرسنل وظيفه

   به گردانی مامور شويم . گردان 144 لشكر 21 حمزه يگاني بود كه ماموريت مين برداري از معبر آن را من به عهده داشتم. و گردان 107 از لشكر 77 خراسان محل انجام ماموريت اكبر بود .

    وقتي  فهميديم در اين ماموريت  نمي توانيم با هم باشيم ساعتي از روز را در خلوتي با هم گذرانديم وهر دوگريه كرديم . شب  ، هنگام وداع آخر كه رسيد ، اكبر يكايك بچه ها را بوسيد وهمگي را اززير قرآن

گذراند واز همه حلاليت خواست . ماموريت انجام شد ، من مجروح شدم وبقيه ي قضايا را در خدمت خودت بودم . يكي از سربازاني كه همراه اكبر بود می گفت . وقتي ميدان مين را اكبر باز كرد در آن جوش وخروش جنگ می خواست نماز شكر بخواند . شليك پياپي گلوله هاي خمپاره وتوپ امانمان را بريده بود گلوله اي نزديكي اكبر به زمين اصابت كرد و .

صحبتم به اينجا كه رسيد تلفن زنگ زد . از محسن معذرت خواهي كردم و گوشي را برداشتم

-         الو بفرماييد .

-          سلام ، احمد آقا ، اماميم .

-         سلام عليكم ، حاج آقاي امامي ، ببخشيد فراموش كردم . شما چند بار امروز زحمت افتاديد .

-          خواهش مي كنم . خدمت شما عرض كنم امروز تلفنگرامي از ستاد معراج شهداي تهران دريافت شد كه  از جنازه هاي پيدا شده توسط گروه تفحص شهدا ،چهار شهيد مربوط به بروجرد است . يكي ازاین  شهدا هم دوست شما اكبر موسوي است .

اسم اكبر را كه شنيدم خود به خود گوشي از دستم افتاد و شروع به گريه كردن كردم ، محسن كه تا حدودي در جريان امر قرار گرفته بود گوشي را برداشت و صحبت را با آقاي امامي ادامه داد ، بعد گوشي را به من داد ، گوشي در دستانم نمي ايستاد و گريه امانم را بريده بود . امامي گفت :

-         احمد جان اگر اين خبر را هم گوش كني از ناراحتيت كم مي شود . آقايي كه از تهران تلفنگرام را مي فرستاد مي گفت : خوش به حالتان با اين شهيد بزرگواري كه داريد ، مي گفت ، جنازه شهيد موسوي پس از سالها زير خاك ماندن سالم و تازه است طوري كه همه حیرت زده شده اند .الان هم پیکرهای مطهر این شهدا را بردند مشهد که با علی ابن موسی الرضا (ع) واع کنند .

اين جمله انقلابي در درونم بوجود آورد ، بي اختيار گوشي تلفن را گذاشتم ، دستاتهایم را روی سرم گرفتم و سیردلم گریه کردم . بعد از لحظه ای تلفن زنگ خورد .

-         چرا قطع می کنی ؟!

با گریه گفتم : اکبر به مادرش طلعت خانم قول داده بود وقتی  این بار به مرخصی آمد او را به زیارت امام رضا ببرد . می خواست آرزوی مادر پیرش را بر آورده کند . آقای امامی امکان دارد تا اکبر در مشهد است مادرش را هم به مشهد ببریم ؟

-         من قول نمی دهم ، ولی سعی می کنم تا جایی که امکان داشته باشد با مسئولین معراج شهدای تهران و مشهد صحبت کنم .

-         تو را بخدا هر کاری از دستتان بر می آید دریغ نکنید . به مادرش خبر دادید که جنازه ی اکبر پیدا شده ؟

-         نه خیر ، برای همین مجددا زنگ زدم که شما این کار را بکنید .

-         چشم من الان به طرف خانه اشان می روم وشما هم زمینه را برای مشهد فراهم کنید .

-         مطمئن باشید .

از آقای امامی خداحافظی کردم و به همراه  محسن  حركت كرديم كه خبر پيدا شدن اكبر را به مادرش برسانيم .

محسن اعتراضي به تند بردن ويلچر نمي كرد سر كوچه پشت باغ كه رسيديم باز

همان حالت سابق را داشتم و از اينكه يكباره تصميم گرفته بودم خبر را به طلعت خانم برسانم پشيمان بودم . سرعتم را كم كردم و به محسن گفتم :

-         راستش نمي دانم با چه زباني بايد با او صحبت كنم ؟!

محسن چرخهاي ويلچر را به جلو حركت داد و گفت :

 - تا حالا هم اشتباه كرده اي كه جريان واقعي را به او نگفته اي .

جوابي نداشتم به محسن بدهم . در خانه كه رسيديم باز هم مردد بودم كه زنگ بزنم ، محسن خودش را به زحمت از ويلچر بالا كشاند و زنگ را به صدا در آورد .

در كه باز شد محسن به طلعت خانم سلام كرد و گفت:

-         مادر بلاخره اكبر را پيدا كرديم .

وداع

طلعت خانم با شادي كِل زد و با فرياد زنهاي همسايه را خبر كرد . من براي اينكه كار خراب تر نشود طلعت خانم را وادار به سكوت كردم و گفتم :

-         ننه ، اكبر آمده ، ولي چه آمدني !

گريه راه گلويم را بسته بود و نمي توانستم بيشتر از آن صحبت كنم . طلعت خانم كه شوكه شده بود گفت :

-         بلاخره فرق نمي كند آمدن آمدن است ، همينكه مادر پيرش را يك عمر چشم انتظار نگذاشت هر طور آمده باشد قدمش روي چشم مادرش .

-          حتي اگر .......

او دوباره كل زد . زنهايي كه جمع شده بودند او را به خويشتنداري مي خواندند

و گريه مي كردند .

با گريه و بغض گفتم :

-         مادر، اكبر پس از اينهمه سال كه در خاك داغ خوزستان بوده بدنش سالم است .

او چادرش را كه از سرش روي شانه هايش افتاده بود جمع كرد و غريبانه با گریه گفت :

-         خوش آمدي پسر عزيزم ، حلالت باشد شيري را كه با وضو در دهانت مي گذاشتم . خدا به خاطر نمازهاي شبت رحمي هم به مادر پيرت كند . حالا پسرم کجاست ؟!

-         اکبر را بردند پا بوس امام رضا ،

دوباره بغضش ترکید و با گریه گفت :

-         خودش تنها ؟! پس قرارمان چه شد؟!

-         اگه امام غریب ما را هم بطلبد فردا صبح با هم عازم مشهد می شویم .

وداع

طلعت خانم این را که شنید بدنش را به سمت مشرق برگرداند دستهایش را به نشانه ی ادب روی سینه اش گذاشت کمر خمیده اش را کمی به سمت زمین خم کرد وبا گریه گفت

-         السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ، قربان کرامتت آقا بلاخره من را با اکبرم به پاپوسی پذیرفت.

 

كل زدن : فرياد شادي كه زنان براي تازه دامادها مي كشند.

 

                                              التماس دعا 


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [01:06 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]