داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

 

انار

از جبهه با دوست هم سنگریم  که لازم نمی دانم اسمش را بیان کنم به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر باد.

 


[جمعه 26 آبان 1391 ]  [02:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

حماسه دره جمیلان. نویسنده: یوسفی،احمد ;. نشریه: روزنامه رسالت 1376/05/08 (با سپاس فراوان از طاهری عزیز برای تایپ این مطلب وب سایت http://ovanlake.com/)

دره جمیلان

به نام یزدان پاک 

سپیده دم یکی از روز های بهار جهت پاکسازی محور پایگاه  صید آباد تا ده "کانی باغ" از توابع شهرستان پسوه ، به همراه 9 نفر سرباز مسلح و یکنفر بیسیم چی با کلیه ادوات مین یابی و سرباز مین یاب که دوره مهندسی را طی کرده بود به راه افتادیم.سرازیری پایگاه را که می گذراندیم هوای روحبخش بهار را حس میکردم که چگونه برگهای درختان را می رقصاند و پرهای پرندگان زیبا را که بر روی شاخه های پر گل نشسته بوندند نوازش می داد. به نزدیکی چشمه آبی که محل آب یگان بود رسیدیم،از آب خنک و گوارای آن دو سه مشت به صورتمان زدیم،بچه ها قمقمه های خودشان را از آب پر کردند و مجددا به راه افتادیم از اینجا به بعد می بایست دستگاه مین یاب را روشن کنیم و جاده را کاملا مین یابی نماییم،

جمیلان

چون این قسمت از جاده در دید پایگاه نبود و گروه های ضد انقلاب بعضی شبها جاده را مین گذاری می کردند تا  خودروهایی که روزها جهت آوردن آذوقه و مهمات به پایگاه می آمدند به وسیله این مین ها و تله های انفجاری منهدم شوند.چهار نفر سرباز مسلح را جهت دیده بانی با مقداری فاصله به جلو فرستادم اکبر، سربازی که مین یاب را حمل می کرد و حسین سرباز بیسیم چی به همراه من در وسط حرکت می کردند و چهار نفر سرباز دیگر به عنوان دیده بان عقب حرکت می کردند. مین یاب را روشن و شروع به جستجو نمودیم پس از کاوش قسمتی از جاده صدا ی محمود را که روی فرکانس بیسیم ما قرار داشت شنیدم او خطاب به ما گفت:احمد احمد  محمود،گوشی بیسیم را گرفتم و و گفتم محمود احمد بگوشم،او گفت:خسته نباشید و ادامه داد:طبق گزارش هواشناسی امروز هوا ابری است،و امکان بارندگی هست مراقب باشید بچه ها خیس نشوند ضمنا ممکن


[جمعه 5 آبان 1391 ]  [03:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

 یه آدم مخلص و همه چیز تمام تمام بود ، با اینکه درجه ی نظامی گرفته بود ولی هنوز همون خصلت بسیجی گونه را ترک نکرده بود ،    با وجودیکه می دانست ارتش نظم و انضباط  خاص خودش را دا رد ، به جای احترام نظامی به مافوق  ، لفظ سلام علیکم را بسیار غلیظ  ادا می کرد  . به همین خاطر بعضی از بچه ها مسخراش می کردند و بقول معروف دستش می  انداختند .  وقتی گردان شهادت توسط امیر صیاد شیرازی در قرارگاه کربلا تشکیل شد ایشان داوطلبانه عضو گردان شهادت شد و  در عملیات های مختلف شرکت کرد و در یک عملیات شناسایی چشم راستش را از دست داد. چند شب پیش دعای توسل در منزل یکی از جانبازان محلمان برگزار شد مراسم دعا تمام شد گفتم راستی حاج علی  نحوه ی جانباز شدنت رو برام گفتی ، اگه میشه یه بار دیگه برام تعریف کن . با خوشرویی پذیرفت و گفت :

یه مخلص

تو منطقه ی شرهانی دشمن شرارت زیادی به پا کرده بود از طرف گردان شهادت ستوان سلامی ، من و چند نفر دیگر را مامور کردند که دشمن را شناسایی کنیم  ، گفته بودند که حق درگیری با دشمن رو ندارید فقط وضعیت دشمن را شناسایی کنید و برگردید . وقتی به سنگر های دشمن نزدیک شدیم یه عراقی رو دیدم که با عجله به داخل سنگر رفت ، خودم را به جناب سروان سلامی رسوندم و گفتم می تونم بدون سر و صدا وارد سنگرش بشم و کارش رو بسازم ، ایشون اجازه نداد و سخت مشغول رسم سنگر های آنان روی کاغذ کالک شد . من کمی جلوتر رفتم همان کسی که وارد سنگر شده بود از سنگرش بیرون اومد ضامن نارنجکی که در دستش بود کشید و آن را به طرف  پرتاب کرد روی زمین نشستم تا ترکشها به بدنه ی خاکریز بخورد ولی ترکشی چشم راستم را  رفت و تمام صورتم غرق در خون شد وقتی به بیمارستان دزفول رسیدیم گفتند باید چشمت را تخلیه کنیم و من شکایتی نداشتم .

جانباز مورد نظر حاج علی محمد سیف اللهی

راوی : احمد یوسفی  


[چهارشنبه 19 مهر 1391 ]  [07:25 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

بچه های صدا و سیما  آمده بودند تا از دوست دوران دبستان و همرزم ما در گروه 411 مهندسی بروجرد یک برنامه ی مستند بسازند .

شهید منوچهر موسیوند

این برنامه   همانطور که مطلع هستید به شهدای ورزشکار می پردازد و روزهای جمعه از شبکه سه  سیما پخش می شود . شهید موسیوند هم از فوتبالیست های خوب بروجرد بود و اگر دنبال تیم ملی رفتن و بی خیال جبهه آمدن می شد می توانست در تیم ملی حضور چشمگیری داشته باشد ولی ایشان دفاع از حیثیت انقلاب و اسلام را به همه چیز ترجیح داد .

شهید موسیوند

همانطور که در این فیلم گفته ام ایشان از دوران مدرسه راهنمایی که در مدرسه راهنمایی محمد قمی درس می خوندیم یکی از چهره های خوب فوتبال بودند . در جبهه هم به محض اینکه فرصتی پیدا می شد بچه ها را جمع می کرد و فوتبال رو شروع می کردند .

احمئ یوسفی دوست شهید موسیوند

خاطره ای از آخرین روز زندگی این شهید را از زبان آقای علی جوانمرد که همسنگر ایشان بودند بشنویم .  ایشان می گفتند بعد از ظهر  روز قبل از شهادت ایشان ، با چند نفر رفتیم زیر پلی که آن طرف دهلران بود و آبتنی


[یک شنبه 9 مهر 1391 ]  [01:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

چند روز بعد از عملیات پیروزمندانه و غرور آفرین شکست حصر آبادان توسط لشکر پیروز خراسان ، به دستور امیر صیاد شیرازی گروه 411 بروجرد برای جمع آوری و خنثی سازی مین های بجا مانده در دشت بسیار وسیع آبادان مشغول به کار شد. من  به همراه جناب سروان امیر چوپانی و چند نفر دیگر از گردان 436 مهندسی بروجرد برای شناسایی میادین مین به آن منطقه رفتیم  .منطقه ی مین گذاری شده از کیلومتر 10 جاده ی آبادان ماهشهر شروع می شد و به لبه ی کارون می رسید . عراقی ها انقدر مین در منطقه پخش کرده بودند که به این سادگی امکان خنثی سازی آنها نبود . آن روز سعی کردیم منطقه را خوب شناسایی کنیم و نقشه های میادین مین را تا حد ممکن روی کاغذ بیاوریم . کنار سنگر های عراقی پر بود از جنازه هایی که با لودر روی آنها خاک ریخته شده بود . در منطقه ای که به قایق سازی معرف است تعدای از نیروهای ایرانی حضور داشتند ، وقتی ما را دیدند چای تعارف کردند و ما هم در مورد عملیات از آنها سوال کردیم . یک نفر از آنها که با لهجه ی شیرین مشهدی صحبت می کرد گفت هر وقت خواستید تشریف ببرید بیاین تا یه چیزی رو نشونتون بدم .

رقصی میان میدان مین


[دوشنبه 13 شهریور 1391 ]  [01:19 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

خلبان عراقی

تومنطقه ی شرهانی  هواپیما ی عراقی  بعضی روزا خیلی اذیت می کرد ند  یه روز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش یکی از هواپیما ها رو زد .هواپیما تو آسمون آتیش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد . رضا نمایی که از درجه دارای  خیلی  شاد و چابک لشکر ذوالفقار بود با شهید اسماعیلی  سوار جیپ کا ام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .

چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی زنگ زد و گفت : احمد آقا اگه می خوای خلبان عراقی رو ببینی پاشو بیا اینجا .

منم از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشون وایساده بود و یه سرباز مسلح رو هم برای نگهبانی اونجا گذاشته بود .

خلبان عراقی

احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخله برو تو . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سر باز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود کنار زدم و داخل شدم .


[شنبه 4 شهریور 1391 ]  [02:13 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:44 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:43 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 

 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:41 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

 
خاطره رمضان در جبهه
 

چند ماه قبل از عملیات مرصاد دردشت دیره مستقر بودیم و شبها برای عملیات مین گذاری جلوی عراقی ها به اطراف قصر شیرین و نفت شهر می رفتیم شبهای اول ماه مبارک رمضان بود . آن شب کارسد موانع جلوی خطوط نیروهای عراقی کمی طول کشید و وقتی به پشت خاکریزها برگشتیم اذان صبح را می گفتند . نماز را در سنگر پیاده نظام خواندیم و با روشنی هوا به محل استقرارمان دشت دیره برگشتیم . محمد رضا با آن لحجه شیرین گیلکی اش گفت : احمد آقا امروزتکلیف ما چیه ؟ گفتم :چه تکلیفی ؟ گفت : نخوردن سحری دیگه . گفتم :هیچی ،همه روزه هستیم . مگه تکلیف دیگری هم داریم ؟ گفت : همه ی شما که منو می شناسید . بنده به اندازه 3 نفر سحری می خورم ولی بازم ساعت 4 بعد از ظهر نای حرف زدن ندارم . با وجود اینکه با روحی اش آشنا بودم کمی اخم کردم و گفتم : تو هم مثل بقیه ،حق نداری روزه تو بشکنی ها او کمی قر و لند کرد وساکت شد . بعد از ظهر بود که آقای بلاشی اومد سراغم و گفت حال محمد رضا بدشده . رفتم سراغش ولی سعی کردم همون حالت جدی و خشمم را از دست ندهم . او روی تخت دراز کشیده بود و ناله می کرد وقتی که من را دید گفت : احمد آقا ،جان مادرت یه کاری بکن ، دارم می میرم . . باهمون حالت جدی گفتم : حالا چرا فرستادی دنبال من . مگه روزه برا من می گیری که من دستور افطار بدم. هر کاری دوست داری بکن اصلا به من مربوط نیست . موقع افطار همه جمع شدن و محمد رضا هم در حالیکه تلو تلو می خورد در آستانه در سنگر قرار گرفت زیر چشمی نگاهی به او کردم . سلامی به جمع کرد ونشست .یه لحظه که نگا همون به هم گره خورد او زد زیر خنده و من هم دیگه نتونستم تحمل کنم .حالا نخند و کی بخند

راوی سرگرد احمد یوسفی


[چهارشنبه 27 مرداد 1389 ]  [12:11 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 برگرفته از دست نوشته های یک شهید
زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم .


[دوشنبه 18 مرداد 1389 ]  [12:50 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
اعلاميه

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

 


[جمعه 21 خرداد 1389 ]  [01:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به همراه اميرسرتيپ مخدوم که آن زمان ستوانيکم بود در يکي از محورهاي عمليات فتح المبين با چند نفر ديگر از بچه ها از جمله مرحوم پرويز کرمي براي شناسايي ميادين مين عراقي رفته بوديم . نقشه اوليه اي که به همراه داشتيم باز کرديم و منتطقه را جستجو کرديم . اثري از دستک هاي سيم خاردار نبود . به همين خاطر يک زمان چشم باز کرديم و ديديم که وسط ميدان مين قرار داريم . قسمتي ازخاک ميدان مين با جاري شدن آب  باران شسته شده بود و مين هايش از خاک بيرون افتاده  بود . گفتم : جناب سروان فکر کنم ما وسط ميدانيم . همه ايستادند يک لحظه چشمم به پاي پرويز افتاد که درست روي شاخکهاي مين والمرا گذاشته شده بود . با خونسردي گفتم : آقاي کرمي پاي چپت روي مين است . از آنجائيکه خداوند پايان عمرمان را به وسيله آن مين و در آن ساعت قرار نداده بود پرويز بي اختيار همان پايي را که روي مين گذاشته بود بلند کرد همه نفس راحتي کشيديم و خداوند را شکر کرديم که کسي آسيب نديد.


سرگرد نزاجا احمد یوسفی 


[پنج شنبه 29 بهمن 1388 ]  [02:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله ان را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر اسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-       ولي چه طوري ؟

-       بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا

 اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-       من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ ، تكثير كنم .

-       اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-       بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-       ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ،   جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدولله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ

خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشااالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

   

 احمد يوسفي 

[چهارشنبه 14 بهمن 1388 ]  [01:34 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

   شب چله را با بچه ها ، داخل سنگري که نزديک پل مارد داشتيم ، شروع کرده بوديم که پرويز از راه رسيد . همگي خوشحال شديم  .

بعد از چاق سلامتي و احوا لپرسي گفتم : آقا پرويز تو که بايد پس فردا ميومدي ؟

ساک و وسايلش را زمين گذاشت و با چهره اي متبسم  گفت :  دلم براتون تنگ شده بود . مي دونستم که شب چله بدون من به شما خوش نمي گذره ، برا همين زودتر از موعد اومدم .  حالا مگه اشکالي داره ؟

- نه اتفاقا خوب کاري کردي . اگه دستت پر باشه که حسابي تحويلت مي گيريم .

مجتبي که چشم از صورت پرويز بر نمي داشت رو به من کرد و گفت : احمد آقا، مگه پرويز نگفت توي اين چند روزي که مرخصي مي رم ريشامم کوتاه مي کنم .

نگاهي به پرويز انداختم و گفتم :

- چيکار با ريشاش داري؟

- مگه شما شهيد منوچهر معصومي رو يادتون رفته ، از لابه لاي ريشاي بلندش گاز شيميايي به داخل ماسکش نفوذ کرد و شهيدش کرد .

- ببينم ! پرويز ،  راست ميگه ،چرا  به  قولت عمل  نکردي ؟

او در حالي که لباسهايش را  بيرون مي آورد و در ساکش جا مي داد با لبخند گفت : ماشين اصلاح با خودم آوردم .

مجتبي که خيلي حساس تر از ما بود . رو به پرويز کرد وگفت :

- اون دفعه هم همينو گفتي ولي کي عمل کني خدا مي دونه .

اکبر که تا حالا حرفي نزده بود .گفت :

- با با ! حالا چرا نمي ذارين سوغاتي ها رو رو کنه . به نظر من پرويز خان اين ريش هارو از همه ي ما بيشتر دوست داره والا ولشون مي کرد و ميومد .

پرويز بعد از اين پا و آن پا کردن  دستي به ريش هاي بلندش کشيد و گفت :

-نه درست نگفتي ، چون نه ، تونستم از ريشام دل بکنم و نه از شما . پس نتيجه مي گيريم که شما رو هم ، اندازه ي ريشام دوست دارم .

همگي زديم زير خنده . پرويز زيپ بغل ساکش را باز کرد و سوغاتي هاي شب چله ي  بروجرد را  بيرون آورد . راستي که سنگ تمام گذاشته بود .

اکبر نايلون گندم شاهدانه ها را از جلوي ساک برداشت و شروع به باز کردن آن کرد. وقتي نايلون بازشد بوي معطر شاهدانه ها در سنگر پيچيد .

همگي کيف کرديم . من انگار پاي تنوري که ننه براي پختن نان روشن کرده بود نشسته بودم و برشته شدن شاهدانه ها را که براي يلدا آماده مي شد نگاه مي کردم . بوي نان تازه و برشته شدن گندم ها مشام هر کسي را قلقلک مي داد . براي يک لحظه خودم را در خانه حس کرده بودم . آخ که چه مي چسبيد زبان خيس زدن به گندم شاهدانه هاي روي کرسي و گوش دادن به متل هاي  پدر بزرگ .

با ديدن سوغاتي هاي پرويز هر کدام از بچه ها چيزي گفت . مجتبي بعد از سبک سنگين کردن بسته هايي که پرويز از ساکش در آورده بود گفت :

ببينم آرد نياوردي ؟

پرويز سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت :

- من هي فکر کردم يه چيزي جا گذاشته باشم ! ولي شما که چيزي نگفتيد .

- ما بگيم ؟ خودت بايد فکر مي کردي ، مگه ما گفته بوديم ، کشمش و قره قوروت و گردو و اين جور چيزا رو با خودت بيار ؟

-نه .

- خب ديگه پس لازم نبود آرد رو هم بگيم .

اکبر که طاقتش تمام شده بود توي نايلون دست کرد و مقداري از گندم هاي برشته شده را کف دستش ريخت ، بعد در حالي که با نوک  زبان آنها را جمع مي کرد و مي خورد به ما نگاه کرد و. گفت : بخورين ديگه . آقا مجتبي ايراد بني اسرائيلي مي گيره ، آخه من نمي دونم آرد رو مي خواد چيکار ؟!

مجتبي با قيافه ي حق به جانب گفت : حتما نياز بود که من گفتم .

من هم مثل اکبر طاقت نياوردم و شروع به خوردن تنقلات کردم . و وقتي ديدم جر و بحث اين دو نفر دارد به درازا مي کشد گفتم :

- نکنه مي خواستي با آرد حلوا درست کني ؟

او دهان پر از کشمشش را باز کرد و و با صداي گرفته گفت :

- نه بابا آخه من ديدم امشب همه چيز داريم الا پدر بزرگي که برامون قصه بگه . مي خواستم با آرد ريشاي پرويز رو سفيد کنم و بشينيم پاي متل هاي اون .

اين دفعه بيشتر خنديديم . خود پرويز هم دلش را گرفته بود و شانه هايش از فرط خنده بالا و پائين مي شد .

شب با اذان صبح فراري شد و بعد از نماز صبح به رختخواب رفتيم .

ساعت هفت صبح بود که با صداي سرباز حسيني بيدار شدم . مي گفت فرمانده يگان کارتان دارد .

دست و صورتم را شستم و به دفتر فرماندهي رفتم .

دو ساعت طول کشيد تا به سنگر برگشتم . بچه ها هنوز خواب بودند . خيلي دوست داشتم دوباره بخوا بم و کمي از خوابهاي هدر رفته را جبران کنم ولي نمي شد . بسته خوابم را جمع کردم و مجتبي را بيدار کردم .

-گوش کن آقا مجتبي . يه ماموريت جديد ابلاغ شده ، بايد جلو بريم .

مجتبي که به زور چشمهايش را باز کرده بود و به حرفهايم گوش مي داد گفت :

- کدوم منطقه بايد بريم ؟

-معلوم نيست ، شما زودتر به دنبال آماده کردن وسايل .

قصد داشتم هر سه نفر کادري که مي بايست به ماموريت بروند همگي از بچه هاي سنگر خودمان باشند . به همين خاطر اکبر را هم بيدار کردم  و خودم ، مجتبي و اکبر را براي کار مناسب ديدم  .

پرويز که با سرو صداي ما بيدار شد و از جريان با خبر شد گفت :

- بدون من هيچکس هيچ جا نمي ره .

- عزيز من تو هنوز از نظر يگان تو مرخصي هستي و کسي حضور تو رو نداده .

-من اين حرفها حا ليم نيست . الان ميرم درستش مي کنم .

پرويز که لباس پوشيد و خارج شد به اکبر گفتم : اکبر جان پس شما بگير بخواب . خودت که خوب مي شناسي پرويز رو . هميشه يه مرغ يه پا رو با خودش حمل مي کنه .

با اصرارهاي من اکبر لباس هايش را بيرون آورد .

وقتي راهي شديم همه چيز آماده بود . تويوتاي گل گرفته و مين ياب هاي مرتب و نه نفر سرباز سرحال و آماده .

خرمشهر را که پشت سر گذاشتيم به حاشيه جنوبي کارون و نهايتا به آخرين پست انتظامات رسيديم . در آنجا نفري را براي راهنمايي ما تا محل انجام ماموريت گذاشته بودند . با راهنما و بدون خودرو به راه افتاديم . بعد از طي مسافتي از او پرسيدم :

ببخشيد مي شه بپرسم الان کجا هستيم ؟

-حاشيه ي اروند .

-فاصله تا نيروهاي عراقي چند کيلومتره ؟

- بستگي داره ، بعضي جاها 700متر ، بعضي ديگه 500 شايد هم کمتر .

- تا حالا گشتي به جلو فرستادين ؟

- بله ، تقريبا هر شب .

-به ميدون مين برخورد نکردن ؟

-دقيقا نمي دونم .

-حاج آقا صا لح نيا رو مي شناسي؟

-بله ، هم فرمانده و هم سرور ماست .

با صحبت به خط رسيديم . نيروهاي خيلي زيادي در اينجا مستقر شده بودند .راهنما من را به طرف سنگر حاج آقا برد . چون فاصله خط تا نيروهاي عراقي کم بود از مجتبي و پرويزخواستم  تا بچه هارا پراکنده ودر جاي امني قرار دهند ولي با اين وجود باز هم نگران اوضاع بودم.

مخصوصا حالا که انفجارات پياپي خمپاره، سنگر حاج آقا را به لرزه درآوره بود .

حاج آقا من را با نقشه ي منطقه توجيه کرد وگفت :

- فرصت بسيار کم و حساسيت کار  فوق ا لعاده زياده . بايد به اميد خدا نيروهاي ما از معبر شما ، به راحتي سر پلهاي دشمن را تصرف نمايند .

 در آخرين لحظه صورتم را بوسيد گفت :

- احمدجان. دشمن از صبح تا به حال دو بار از مواد شيميايي استفاده کرده . مراقب اوضاع باشيد . گروه گشتي ستوان مرادي را همراهتون مي فرستم ، خدا پشت وپناهتون .

صداي غرش توپخانه وخمپاره اندازها سکوت وآرامش زيباي کارون را در هم شکسته بود و عرصه را بر ماهيان تنگ کره بود .

 

نوروز رزمندگان

  با کمک راهنما بچه ها را از سنگر ها بيرون آورديم از اين که همگي سا لم بودند بسيار خوشحال شدم . توصيه هاي حاج آقا را در مورد مواد شيميايي را گوشزد کردم وبا راهنمايي بلدمان به راه افتاديم .

تاريکي شب مانع از تخمين مسافت مي شد. نور آتش وصداي شليک چند خمپاره از سنگر هاي آنان نگراني ام را بيشتر کرد . راهنما بدون معطلي گفت :

-هوشيار باشيد، ممکن است ما راديده باشند.

 صداي شليک ها به  شليک مواد شيميايي شبيه بود.

همگي زمين گير شديم با دستپاچگي ماسک ها رازديم و روي زمين دراز کشيديم ومنتظر وقايع بعدي بوديم .در تاريکي شب دست پرويز را ديدم که ماسک را از چهره اش برداشت وبا سينه خيز خودش را به  من رساند وگفت :

- احمد جان ، بيا از فرصت استفاده کن وبا اين ماشين صورتم رااصلاح کن .

نمي دانستم بخندم و يا به فکر بچه ها باشم ماشين اصلاح را از او گرفتم وشروع به کوتاه کردن ريشهاي پرويز کردم . تقريبا چهارتا خيابان يک طرفه وپيچ ودست انداز را در تاريکي گذرانده بودم که فهميدم بچه ها بلند شده ، ماسکها را برداشته وآماده حرکت به جلو هستند. نمي دانستم با صورت نيمه کار ه او چه کنم .

چند قدم راه رفتيم منوري بالاي سرمان روشن شد . روي زمين دراز کشيديم وفرصتي ناخواسته دست داد تا بقيه ريشهاي بلند وپر پشت او را اصلاح کنم .

آقاي مرادي که با دو متر فاصله از من در جلو حرکت ميکرد ايستاد، وقتي به هم رسيديم گفت :

- بچه هاي ما همينجا سنگر مي گيرن تا شما ، کارو تموم کنيد .

مجتبي وپرويز را با فاصله زياد از هم و با شش نفر از سربازان جهت کاوش گذاشتم وخودم با بقبه سربازان از سمت چپ شروع کرديم . هر سه نفر تقريبا در يک زمان از دستک هاي سيم خاردار عبور کرديم . به کار بچه ها اميد داشتم به قول معروف هردويشان مين را درسته قورت مي دادند .

 سکوت عجيبي روي  خط عراقي ها پاشيده شده بود فقط گاهگاهي  صداي امواج  راديويي که روي بيسيم سنگر استراق سمع عراقي ها مي افتاد، سکوت را مي شکست . انگار همگي در خواب بودند ما هم اجازه نداشتيم خواب آنها را بر هم بزنيم .

 معبر که تمام شد با اشاره من همگي به عقب برگشتيم .

ستوان مرادي را با روي معبر ها آوردم وعلامت گذاري هاي ميدان را به او نشان دادم .

به بنه يگان که رسيديم  ، پرويز گفت :

- آخه احمد آقا ، آگه منو نمي آورديد چه کسي مين بغل گوش آقاي حليم جاسم بوقلمون رو خنثي ميکرد .

همه سربازها خنديدند مجتبي که باز هم در چهره پرويز دقيق شده بود گفت :

- ببينم تو کي اين شاهکار رو کردي که ما نفهميديم ؟

بعد بلند بلند خنديد وصورت او را به من نشان د اد . من که تازه متو جه منظور مجتبي شده بودم صورت نصفه نيمه پرويز را که ديدم روده بر شدم دلم را گفتم حالا نخند وکي بخند . 

   

      احمد يو سفي       
     هنر مردان خدا

[یک شنبه 29 آذر 1388 ]  [02:12 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6