داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

در منطقه ی شرهانی  هواپیما ی عراقی  بعضی روزها خیلی اذیت می کرد ند  یکروز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش یکی از هواپیما ها را هدف قرار داد و سرنگون کرد .هواپیما در آسمان آتش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد . آقای رضا نمایی که از درجه داران  خیلی  شاد و چابک لشکر ذوالفقار بود با شهید محمد علی اسماعیلی  سوار جیپ کا ام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .

خلبان عراقی احمد یوسفی

چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی زنگ زد و گفت : احمد آقا اگه می خوای خلبان عراقی رو ببینی پاشو بیا اینجا .

 منم از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشون وایساده بود و یه سرباز مسلح رو هم برای نگهبانی اونجا گذاشته بود .

احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخله برو تو . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سر باز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود کنار زدم و داخل شدم .

 شهید اسماعیلی هم پشت سرم داخل شد . داخل  سنگر خلبانه رو همون صندلی هواپیما که با اون اجکت کرده بود نشسته  و عینک دودی به چشماشه زده و منو نگاه می کرد . رفتم طرفش گفتم عوضی می دونی چند نفر رو تو این منطقه شهید کردی ؟ مشتم رو بالا آوردم که داغ دلمو خالی کنم که یهو هر دو زدند زیر خنده . من هاج و واج مونده بودم که چیه ! دیدم خلبان که همون رضا نمایی بود عینک رو از جلوی چشماش ورداشت و با اون لهجه ی شیرین ملایریش گفت : کوره ماخواسی بکشیم .

 من که جا خورده بودم چهره ی شهید اسماعیلی رو که از زور خنده قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم مارو دست انداختید ؟! خلبان کجاست ؟

 بعد رضا از روی همون صندلی  بلند شد و گفت : زحمت آوردنشو ما کشیدیم بچه های حفاظت نذاشتن نیم ساعت پیشمون بمونه فقط این صندلی وعینک  نصیب ما شد . رفتم رو صندلی به جای رضا نشستم و خود بخود کلمات عربی بلغور کردم.

 سرگرد نزاجا احمد یوسفی 


[جمعه 30 بهمن 1394 ]  [09:50 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

بچه های صدا و سیما  آمده بودند تا از دوست دوران دبستان و همرزم ما در گروه 411 مهندسی بروجرد یک برنامه ی مستند بسازند .

شهید منوچهر موسیوند

این برنامه   همانطور که مطلع هستید به شهدای ورزشکار می پردازد و روزهای جمعه از شبکه سه  سیما پخش می شود . شهید موسیوند هم از فوتبالیست های خوب بروجرد بود و اگر دنبال تیم ملی رفتن و بی خیال جبهه آمدن می شد می توانست در تیم ملی حضور چشمگیری داشته باشد ولی ایشان دفاع از حیثیت انقلاب و اسلام را به همه چیز ترجیح داد .

بر سکوی افتخار

همانطور که در این فیلم گفته ام ایشان از دوران مدرسه راهنمایی که در مدرسه راهنمایی محمد قمی درس می خوندیم یکی از چهره های خوب فوتبال بودند . در جبهه هم به محض اینکه فرصتی پیدا می شد بچه ها را جمع می کرد و فوتبال رو شروع می کردند .


[پنج شنبه 29 بهمن 1394 ]  [07:58 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

انارهای خاطره انگیز
از جبهه با دوست هم سنگریم  ... به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت 
کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش
زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی 
انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به
طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر 
می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . 
بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : 
ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان 
گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های
شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از 
دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . 
الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر .

 احمد یوسفی 


[چهارشنبه 28 بهمن 1394 ]  [02:49 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

صبح زود از چنانه که عازم فکه بودیم با ستواندوم تازه داماد مجید ناظری قرار گذاشتیم  ، هر کدام از ما 

روی یک نوار میدان مین کار کند . محلی که باید مین برداری می شد حد فاصل سنگرهای خودی تا خط 
عراقیها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله زیادی بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل می رساندیم 
عراقیها متوجه حضورمان نمی شدند . مجید گفت ما باید تا قبل از اینکه ظهر بشود کارمان را تمام کنیم .
در غیر این صورت با تابش نور، دشمن تک تک ما را شکار می کند

 میدان مین عراقی  

با یک جیپ ( آمبولانس کا- ام)  از سنگرهای خودی جدا شدیم و به منطقه مورد نظر رسیدیم.


[شنبه 7 آذر 1394 ]  [12:38 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
 

جشن پتو

 

بچه ها سنگر رو گذاشته بودند رو سرشون، که یوسفی گفت:" اومد! ساکت باشین!".
علیرضا، پتویی برداشت و دوید، ایستاد دم در سنگر.
یوسفی دوباره اومد و گفت:" حالا میاد".
لحظه ای گذشت. صدای پای کسی اومد که پیچید داخل راهرو سنگر. سعید برق رو خاموش کرد.
سنگر، تاریک تاریک شد.
صدای پا نزدیکتر شد. کسی داخل سنگر شد. علیرضا داد زد: یا علی (ع) ! و پتو رو انداخت رو سرشو کشیدش وسط سنگر.
بچه ها گفتند:" هورا! و ریختند روش. می دویدن و می پریدن روش!می گفتند:" دیگه برای کسی جشن پتو می گیری؟آقا محمدرضا!".
لحظه ای گذشت؛ اما صدای محمدرضا درنیومد.
سعید برق رو روشن کرد و گفت:" بچه ی مردمو کشتید!".
و بچه ها رو یکی یکی کشید عقب. کسی که زیر پتو بود، تکونی خورد. خسروان گفت:" زنده است بچه ها".
دوباره بچه ها هورا کردند و ریختند روش.جیغ و داد می کردند که محمدرضا داخل سنگر شد.
همه خشکشون زد. نفس ها تو گلوهامون گیر کرد. همه زل زدند به محمدرضا و نمی دونستند چی بگند و چیکار کنند؛ که محمدرضا گفت:" حاج آقا حجتی اومد تو سنگر و شما اینقدر سرو صدا می کنید. از فرمانده هم خجالت نمی کشید!؟".
حرفش تمام نشده بود که همه یه متر رفتند عقب.
چیزی نمانده بود که همه سکته کنیم.
گیج و منگ نگاه هم می کردیم؛ که حاجی از زیر پتو اومد بیرون و از سنگر خارج شد.

 


[جمعه 3 مهر 1394 ]  [01:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

چند روز بعد از عملیات پیروزمندانه و غرور آفرین شکست حصر آبادان توسط لشکر پیروز خراسان ، به دستور امیر صیاد شیرازی گروه 411 بروجرد برای جمع آوری و خنثی سازی مین های بجا مانده در دشت بسیار وسیع آبادان مشغول به کار شد. من  به همراه جناب سروان امیر چوپانی و چند نفر دیگر از گردان 436 مهندسی بروجرد برای شناسایی میادین مین به آن منطقه رفتیم  .

منطقه ی مین گذاری شده از کیلومتر 50 جاده ی آبادان ماهشهر شروع می شد و به لبه ی کارون می رسید . عراقی ها انقدر مین در منطقه پخش کرده بودند که به این سادگی امکان خنثی سازی آنها نبود .

آن روز سعی کردیم منطقه را خوب شناسایی کنیم و نقشه های میادین مین را تا حد ممکن روی کاغذ بیاوریم . کنار سنگر های عراقی پر بود از جنازه هایی که با لودر روی آنها خاک ریخته شده بود . در منطقه ای که به قایق سازی معرف است تعدای از نیروهای ایرانی حضور داشتند ، وقتی ما را دیدند چای تعارف کردند و ما هم در مورد عملیات از آنها سوال کردیم . یک نفر از آنها که با لهجه ی شیرین مشهدی صحبت می کرد گفت هر وقت خواستید تشریف ببرید بیاین تا یه چیزی رو نشونتون بدم .

و مارمیت اذ رمیت

ما بعد از صرف چای بلند شدیم و به همراه او کمی جلو رفتیم ما را به نزدیک سنگر ی برد که خراب شده بود و دستی سیاه شده از زیر خاک سنگر بیرون زده بود .

او دست را نشانمان داد و گفت : این دست رو می بینید که الان لانه ی مگس شده ، وقتی دقت کردیم دیدم درست می گوید مگس ها نوک انگشتهای دست آن جنازه را سوراخ کرده و از سر انگشتانش وارد بدنش می شدند .

او ادامه داد ، این دست شب عملیات خیلی ما را اذیت کرد پشت تیر بار قرار گرفته بود و بچه ها را درو می کرد دوستان او تسلیم شده بودند ولی این دست همچنان شلیک می کرد  به همین خاطر ما با آرپی جی سنگر را روی سرش ریختیم .

به نظرتون اگه می دونست دستش یه روزی  به این وضعیت می افته بازم مقاومت می کرد ؟ یکی از بچه ها نگاهی به جنازه کرد و گفت : این دست بر خلاف " «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» از شیطان الهام می گرفته است .


[جمعه 9 مرداد 1394 ]  [03:20 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

نمازی که ...احمد یوسفی

در  پایگاه کانی باغ (پسوه) و توی سنگر ی که برای مسجد در نظر گرفته شده بود پشت سر یکی از بچه ها قامت بستیم و نماز مغرب را  شروع به خواندن کردیم که صدای تیر اندازی بی امان نگهبان ها شروع شد . تا آن زمان سابقه نداشت که نگهبانها در هیچ زمانی تیراندازی کنند . سجده اول رو که به جا آوردیم شدت تیر اندازی هم بیشتر شد فرمانده که صف اول نماز بود نمازش را شکست و از نمازخانه با عجله بیرون رفت .در سجده دوم بودیم که صدای یکی از سربازان شنیده شد که داد می زد بچه ها جناب سروان می گه زودتر بیان به پایگاه حمله شده .


[سه شنبه 28 بهمن 1393 ]  [02:28 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

دوپازا

                                                به نام خدا

دوپازا                            نوشته : احمد یوسفی        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر تار و مبهم  خانمی سفید پوش

 به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار

نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی

در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت

آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم .

به سرم که درد  زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود .

دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای

وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من

نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .

صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم

و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود

کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .

 


[یک شنبه 23 آذر 1393 ]  [10:43 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

امشب یکی از دوستان دوران دفاع مقدس با خانواده اش به دیدن ما آمدند . صحبت از همه جا به میان آمد  تا اینکه حرفهای امروزیمان تمام شد و رفتیم سراغ دوران سنگر نشینی . از خاطرات آن زمان گفتیم و با خاطرات شاد شاد شدیم و با خاطرات غمگین ناراحت . خانوم بچه ها هم آنطرف تر مشغول صحبت بودند . من یک خاطره از همین دوستم آقای عزت الله مقدسی به ذهنم رسید  اول تو ذهنم مرورش کردم و بعد رو به همسر و بچه های ایشون کردم و گفتم 

خوب گوش کنید یه خاطره از آقای مقدسی براتون تعریف کنم . وقتی توجه آنها به من جلب شد گفتم :

توی شرهانی فاصله خط مقدم ما با عراقی ها خیلی کم بود برا همین ، فرمانده خط مقدم که از بچه های لشکر ذولفقار ارتش بود از قرارگاه خواسته بود که جلوی یگانش مین گذاری بشه . ماموریت رو به یگان ما دادند ما با پای پیاده روز رفتیم و جاده رو شناسایی کردیم و از پشت خاکریز های ایران محل هایی که باید شب مین گذاری می شد رو دیدیم . خلاصه ، شب با یه دستگاه خودروی کا ام حرکت کردیم .

رقص خون ، احمد یوسفی

به محلی رسیدیم که دیگه باید چراغ خاموش می رفتیم چون به محض دیدن نور چراغ خودرو ، عراقیها با خمپاره دمار از روزگارمون در می آوردند . به همین خاطر به سرباز راننده گفتم از اینجا به بعد باید چراغ خاموش حرکت کنی . سرباز چراغهای ماشین رو خاموش کرد ولی هنوز دو متر نرفته بود که ، ترمز زد و گفت : من هیج جا رو نمی بینم و نمی تونم رانندگی کنم . مونده بودیم چیکار کنیم چون ممکن بود با رانندگی اون از ارتفاعی سقوط کنیم و هیچگاه به خط مقدم نرسیم . یکی از بچه ها گفت من روی کاپوت ماشین می شینم و بهش فرمون می دم. این کار رو امتحان کردیم و اون شب تا موقعی که به خاکریز ها رسیدیم مدت خیلی زیادی طول کشید .

فردای اون روز این موضوع رو تو سنگر اعلام کردیم و گفتیم که دیشب چه مکافاتی گریبانگیرمان شد  تا تونستیم به خط برسیم.  برای امشب باید کسی رو پیدا کنیم که هم چشمهای قوی داشته باشه و هم بتونه از بین خمپاره های پیاپی دشمن ما رو سالم به خط مقدم برسونه . آقای مقدسی که اصلا در این مورد وظیفه ای نداشت و کارش چیزی دیگه ای بود گفت من خودم می برمتون .ما از اول مخالفت کردیم و بعد که دیدیم کسی دیگه توانایی این کارو نداره قبول کردیم . آقا عزت از لحظه ای که باید چراغ خاموش می رفت چراغها رو خاموش می کرد و مثل یه کسی که دوربین دید در شب زده باشه این چند شب ما رو با سرعت تمام به خط مقدم می رسوند . یه شب ماه تو آسمون نبود و پیدا کردن جاده باریک خاکی خیلی مشکل بود ایشون اون شب هم توی هر فاصله یه تک چراغ می زد و حدود صد متر رو رانندگی می کرد . البته با هر تک چراغش عراقی ها خمسه خمسه بود که روی جاده و خط مقدم می ریختند ولی خوشبختانه کسی طوری نشد و ماموریت بخوبی انجام شد . حرفم به اینجا که رسید دختر آقای مقدسی گفت : راستی  نمی شد وقتی هوا روشن بود همون سربازه شما رو  تا پشت خاکریز ها ببره بعد شب ها کارتون رو انجام بدین ؟

وقتی این حرف رو از دختر خانم آقای مقدسی شنیدم نگاهی به عزت کردم و دیگه چیزی به ذهنم نرسید که بازم عزت خان به دادم رسید و گفت : نه دخترم چون فاصله خیلی کم بود عراقی ها ماشین رو تو روز کاملا می دیدند و حرکت و گرد خاک یه ماشین تو روز روشن ، بهترین هدفی بود که عراقی ها می تونستند داشته باشند . 

من با سر حرف های عزت رو تائید کردم و دیگه چیزی نگفتم .

 

[پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392 ]  [01:51 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

قطب نماي سرباز عراقي نجاتم داد
جام جم آنلاين: به تعدادی از جنازه‌های عراقی برخورد نمودم. آنان را مورد بازرسی قرار دادم و از جیب یکی‌شان که گویا فرمانده هم بود یکی قطب‌نما به دست آوردم. از روی زاویه و گرای منطقه به طرف نیروهای خودی برگشتم

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات های دوران دفاع مقدس است که دارای ویژگی های خاصی از جمله  منطقه آبی است.

مرحله چهارم عملیات خیبر بود و ما د رکنار رود فرات مستقر بودیم. به ما خبر دادند قرار است، عراق پاتکی را انجام دهد. به عقب برگشتیم و سپس در این سوی رودخانه توسط هلی کوپتر هلی‌برن شدیم. ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که تانکهای عراقی شروع به پیشروی کردند.

در ضمن به ما گفته بودند، کسی با آنها درگیر نشود تا خبرتان کنیم. عده‌ای دیگر از نیروها را به فاصله 100 متری که متشکل از یک آر. پی‌. جی زن و یک تیربار چی بود، در اطراف نیزارها مستقر کرده بودند.

بچه‌ها از شب قبل در باتلاقها خوابیده و آماده بودند. تانکها از جلوی ما رد شده و به طرف جلو رفتند. نیروهایی که در باتلاق بودند، بلند شدند و روی عراقی‌ها آتش ریختند. ازآن طرف هم هواپیماها و هلی‌کوپترهای هوانیروز آنان را زیر آتش گرفتند.

 


[سه شنبه 10 بهمن 1391 ]  [10:13 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .


او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم . ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  و لی من و یکی دیگر از بچه ها  به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

لحظه هایی از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت 10 نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت تا صبح زود خودمان را که کتابی می کردیم یک نفر می توانست یک ربع روی پایش بنشیند و سپس جایش را به نفر بعدی بدهد آنقدر تشنه و گرسنه مانده بودیم که نمی دانستیم باید چه بکنیم بعضی از بچه ها که تحمل گرمای طاقت فرسا و عطش بیش از حد این چند روز را نداشتند مجبور شدند از اداری که خودشان قبلا در قوطی ریخته بودند استفاده کنند . (شرمنده ام اگر این مطلب غیر قابل تحمل را به زبان آوردم ) روز بعد همگی را در اردوگاهی که در وسط پادگانی قرار داشت جمع کردند حدودا 2000 نفری می شدیم . گفتند آماده باشید برای آب و نان .

نان ها را با گونی آوردند و با نیرو هایی از خودشان ، شروع به تقسیم آن کردند . نان ها مثل همین نان فانتزی های خودمان بود ولی داخلش بر خلاف نانهای ما پر بود . هنوز نان را تقسیم نکرده بودند که خودروی  آتش نشانی برای سیراب کردن ما از راه رسید . کلی خوشحال شدیم . اما این شادی لحظه ای بیشتر به طول نیانجامید چون همان خودرو آب فشار قویش را در بین جمعیت ما گرفت و ما می بایست به آن طریق آب بخوریم تمام اردوگاه گل شده بود و نانها همه خمیر شده بود و از دست بچه ها به زمین ریخته بود . خودرو که رفت خمیر هایی که در چاله ها مانده بود و آبی روی آن جمع شده بود محلی شد برای دراز کشیدن ما و با زبان آبها را مکیدن .

وقتی صحبتهای آقای نعمتیان را می شنیدم اشک امانم را بریده بود . در قسمت های بعد گوشه ای دیگر از مهمان نوازی های ارتش بعث را برایتان بازگو می کنم .

راوی احمد یوسفی 

 


[جمعه 6 بهمن 1391 ]  [12:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

سرم را روی بالش گذاشتم ساعت حدود 11 و نیم شب بود آرام آرام داشت پلکهایم سنگین می شد که صدای غرش توپ و تانک دشمن که خبر از تک آنان می داد  به ناگاه از کیسه خواب بیرونم کشید . فاصله ما تا خط مقدم به حدی بود که انفجارات توپ و خمپاره ها همانند فلاش های پیاپی دوربین  به نظر می رسیدند یا به عبارتی رعد و برق های پیاپی آسمان را در شبی صاف و بدون ابر می شد نظاره کرد .

خطی که به آن حمله شده بود  مشخص بود ارتفاع 401 که خارج کردن آن  و فتح ارتفاع برای عراقی ها اهمیت زیادی داشت . دیشب با تعدادی از بچه ها  روی آن ارتفاع بودیم و جلوی عراقی ها را مین گذاری می کردیم امشب به جای من یدالله زندی با بچه ها رفته بودند تا قسمت دیگری از محل هایی که ممکن بود عراقی ها به اون نفوذ کنند را مین گذاری کنند .

ارتفاع 401

تمام دل نگرانیم برای بچه هایی بود که به اون محور رفته بودند فکر یداالله خوره جانم شده بود به همین خاطر با عجله به طرف سنگر مخابرات رفتم . تمام خطوط تلفن و بیسیم مشغول بود از بیسیم چی خواستم تماسی با بچه ها بگیرد و وضعیتشان را جویا شود. بیسیم چی گفت به ارتفاع 401 حمله شده و امکان برقراری ارتباط نیست .خواهش کردم در صورتی که به خبری دسترسی پیدا کردند من را در جریان بگذارند.

صدای غرش توپ و خمپاره تا صبح به شدت ادامه داشت و لحظه ای خواب سراغ چشمانم را نگرفت . همچنان نگران ، بالای سنگر تا وقت اذان صبح ایستادم و به فکر های جورواجوری که به سراغم می آمد نهیب می زدم .

هوا که روشن شد از انتظامات زنگ زدند با عجله خودم را به آنجا رساندم یک دستگاه آمبولانس کنار در ایستاده بود .حمید رضا وقتی من را دید با لباس های  خون آلود  از آمبولانس پیاده شد و با ناراحتی به چهره ام نگاه کرد . با نگرانی پرسیدم حمید بقیه بچه ها کو ؟ اونا سالمند ؟

حمید که خستگی از چهره اش کاملا مشخص بود گفت : دیشب وقتی ازنیرو های پیاده جدا شدیم و از ارتفاع پایین رفتیم حمله عراقی ها شروع شد توی اون آتش و خون سعی کردیم که خودمان را به بالای ارتفاع برسانیم و همراه پیاده ها از ارتفاع دفاع کنیم ولی آتش دشمن  آنقدر زیاد بود و عراقی ها طوری هجوم آوردند که تعداد ی از بچه ها فرصت بالا آمدن از دامنه را نداشتند و همانجا  شهید شدند . عراقی ها به بالای ارتفاع رسیده بودند و داشتند ارتفاع را  از دستمان خارج می کردند و ما آخرین مقاومت ها را انجام می دادیم  که تیپ هوابرد شیراز(ارتش) شبانه خودش را به کمک رساند و دمار از عراقی ها در آورد و آنها را مجبور کرد که دوباره ارتفاع را خالی کنند .

با ناراحتی پرسیدم از بچه های ما کیا شهید شدند ؟ اون به آمبولانس اشاره کرد و گفت : من تونستم جنازه یدالله رو از کانال خارج کنم و اونو با خودم بیارم . کورش سالاری رو هم دیدم که مجروح شده بود و به بیمارستان منتقل شد داراب و دو سه ...

وقتی اسم یدالله رو آورد دیگه نفهمیدم چی می گفت . به طرف آمبولانس رفتم در را که باز کردم باورم نمی شد یدالله شهید شده باشه  ولی وقتی صورت و هیکل غرقه بخونش را آرام روی برانکار دیدم با گریه بوسه ای به دست او زدم و گفتم : یدالله جان این بود رسم رفاقت .

 



برچسب‌ها: شهید یدالله زندیحمید رضا لرستانیکورش سالاریارتفاع 401تک دشمنتیپ هوابرد شیراز


[یک شنبه 17 دی 1391 ]  [12:24 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

جام جم آنلاين: دومین جشنواره خاطره‌نویسی دفاع مقدس از سوی بنیاد حفظ آثار و و نشر ارزش‌های دفاع مقدس جنوب غرب تهران برگزار می‌شود.

منصور محققی، مدیر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس جنوب غرب تهران، احیای فرهنگ خاطره‌نگاری دفاع مقدس با توجه به فرمایشات رهبر معظم انقلاب اسلامی، ضرورت مکتوب کردن خاطرات برای جلوگیری از فراموش شدن آنها، زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا، آشنا کردن جامعه به ویژه جوانان با خاطرات و حماسه‌های دوران جنگ و ایجاد فضای معنوی جهت بسترسازی مناسب فرهنگی در مقابل توطئه‌های دشمن در جنگ نرم را از جمله اهداف برگزار ی این جشنواره برشمرد.

وی افزود: دومین جشنواره خاطره نویسی دفاع مقدس در سطح جنوب غرب استان تهران شهرستان های شهریار، رباط کریم، قدس، ملارد و بهارستان برگزار می‌شود.

محققی اظهار کرد: موضوعات جشنواره شامل آموزش، بدرقه، اعزام به جبهه، لحظه‌های نبرد، لحظه شهادت همرزمان، ارسال کمک‌های مردمی به جبهه‌ها، بمباران و موشک‌باران شهرها، تشییع شهدا، راهیان نور، خاطرات والدین، همسران و فرزندان شهدا، خاطرات شهدا و جانبازان، آزادگان، فرماندهان و ... می‌شود.

وی اعلام کرد:علاقه‌مندان تا بیست و پنجم بهمن ماه سال جاری مهلت دارند آثار خود را به دبیرخانه جشنواره به نشانی شهریار،بلوار شهدای اندیشه،ابتدای شهرک کاروان،پلاک 206، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس جنوب غرب استان تهران و همچنین آستانه مقدس امامزاده اسماعیل کتابخانه تخصصی دفاع مقدس ارسال کنند.

 


[یک شنبه 10 دی 1391 ]  [06:47 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

موضوع : 'ماست '

رقصی میان میدان مین

یک روز در منطقه پل مارد فرمانده یگان بچه ها رو به خط کرد و گفت:

چند تا بخشنامه جدید اومده که باید شما ها هم در جریان این بخشنامه ها قرار بگیرید. همه کنار نیزارهای کارون به خط شدیم و منتظر موندیم تا بخشنامه های مهم رو منشی یگان قرائت کنه .

منشی در حالیکه چند تا بخشنامه را در پوشه ای که به همراه داشت از نظر خودش الاهم فی الاهم می کرد اولین بخشنامه رو شروع کرد به خوندن .

بسم الله الرحمن الرحیم 

از قرارگاه کربلا به یگان های تابعه 

موضوع : ماست 

وقتی منشی این کلمه رو گفت بی اختیار همه زدیم زیر خنده . فرمانده که حسابی عصبانی  و صورتش سرخ شده بود گفت :

به چی می خندید ؟!

یکی از بچه ها از وسط صف صداش رو بلند کرد و گفت : به موضوع مهم این بخشنامه .

فرمانده نگاهی به منشی کرد و یواشکی گفت : حالا نمی شد این بخشنامه رو آخر سر بخونی ، منشی که به اشتباهش پی برده بود گفت : حالا چیکار کنم جناب سروان برم سراغ بخشنامه دیگه ؟

بعد فرمانده بدون خوندن بخشنامه گفت : البته این هم موضوع کم اهمیتی نیست این بخشنامه می گه رزمندگانی که به شادگان و دارخوین  می رن مواظب باشند که از ماست های دستفروش ها خریداری نکنند چون این اتفاق تو ی یک یگان افتاده و چند نفر مسموم شدند . حرف فرمانده که به اینجا رسید لبهایی که برای خنده باز شده بود آرام آرام جمع شد و سر ها به نشانه تائید مطلب تکان خورد .ولی موضوع ماست تا چند روز ورد زبونمون شده بود .



برچسب‌ها: بخشنامهماستدارخوینشادگانقرارگاه کربلا

 


[پنج شنبه 7 دی 1391 ]  [08:04 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

از صبح زود که خبر آمدن ضریح مطهر امام حسین علیه السلام در شهر پیچید ، همه در میدان آیت الله بروجردی (ره) و میدان راهنمایی و خیابانهای اطراف آن جمع شدند .با نوحه گری مداحان اشک ریختند و چنان سیل خروشانی شدند که تا به حال بروجرد این جمعیت را به خود ندیده بود . انتظار به درازا کشید و تا غروب همه ی چشم های مریدان  بی صبرانه انتهای  جاده ای را نظاره گر بود که بویی از مرادشان را در آن حس می کردند .

هر کس نذری را برای ارباش فراهم کرده بود از گاو و گوسفند قربانی گرفته تا مرغ و خروس و بلاخره پیرزنی که از چندیدن روز قبل که خبر را شنیده بود سبزه ای را پرورده بود که با اسپند نثار ورود ضریح مولایش کند .بلاخره بعد از 9 ساعت انتظار در هوای سرد پاییزی پیش قراولان همراه ضریح با فریادهای یا حسین مردم به میدان نزدیک شدند . جمعیت به یکباره طوفانی شد که می خواست هر چه زودتر خود را به بدنه ی ضریح متبرک برساند و با صاحب ضریح درد دل گوید .ولی مگر ممکن بود که  همه به آرزویشان برسند و دستشان را متبرک کنند به جایگاهی که سالیان سال در بهترین نقطه ی زمین جاخوش خواهد نمود . 

ضریح متبرک امام حسین در بروجرد

پنج کیلومتر راه را مردم به دنبال ضریح راه پیمودند و در این مسیر پیر زن همچنان پشت جمعیت اسفند دود می کرد و نگاهی به سبزه اش می کرد و  زیر لب چیزی می گفت و بعد از آن نگاهی از روی حسرت به ضریحی که از هر لحظه او دورتر می شد ، می انداخت و آه می کشید و چه زیبا بود لحظه ای که هر چند وقت یکبار تکرار می شد و او  مشتی را که از اسفند پر کرده بود از دور دور ضریح می چرخاند و آن را در آتش می ریخت و دود آن را به طرف ضریح مطهر امام می فرستاد .

هر چه ضریح به میدان راهنمایی شهر نزدیکتر می شد جمعیت متراکم تر و  اشک ها جاری تر می گشت . تا هنگامی که ضریح به میدان رسید دو ساعت دیگر زمان بدون حس کردن گذشتش سپری گشت و مردم همچنان برای رسیدن به مرادشان تلاش می کردند . کمی به عقب برگشتم تا همچنان نظاره گر پیرزنی باشم که آن روز خود را جوانی حس می کرد که می تواند به همراه مردم و پا به پای آنان پشت سر کاروان حرکت کند . فاصله ام از جمعیت باعث شد تا واقعیتی زیبا را ببینم و آن  کفشهای بسیار زیادی بود که از صاحبانشان بجا مانده بود و این برهنگی پا هم آنان  را از راه نینداخته بود و خود بخود نگاهم به پاهای پیرزن دوخته شد که او هم  بدون کفش راه می پیمود  .دوربینم را که به سمت کفشها نشانه رفتم اشکهایم به یکباره روی گونه ام  غلتید و در حال گرفتن عکس خود بخود این زمزمه به سراغم آمد .

  "اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ ..."

کفشهای بجا مانده

کفشهای بجا مانده

کفشهای بجا مانده

ضریح امام حسین (ع) در بروجرد


برچسب‌ها: کفشهای جاماندهضریح مطهر امام حسین (ع)بروجردپیرزنمیدان آیت الله بروجردیپیش قراول


[سه شنبه 14 آذر 1391 ]  [02:13 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6