داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

مردم ولایت مدار و با تعصب نجف آباد  باید به خود ببالند که فرزندی برومند بار دیگر در مقابل یزیدیان و وهابیون از خدا بی خبر همانند یاران امام حسین علیه السلام در روز عاشورا و به هنگام جدا شدن سر از پیکرش آنچنان صلابتی از خود به نمایش گذاشت که  جلاد داعشی پس از اینکه سر او را برید و دید این جوان هنوز خم به ابرو نیاورده است و همچنان با خشم و نفرت دارد جلاد داعشی را نگاه می کند  .  وهابی خونریز دیگر نتوانست این وضع را تحمل کند  او با لگد به بینی و صورت شهید محسن حججی کوبید بلکه بتواند با این کار چهره او را تغییر دهد . 

شهید محسن حججی

به راستی در کدامین قاموس ، شهادت پر کشیدن به سوی خداوند و بهشت جاودان است ؟ آیا شهید حججی غیر از دیدن معشوق و رضوان خداوند چیز دیگری را می دید ؟

شهید حججی هر گز نمی میرد . درود خداوند بر این جوان شجاع 


[دوشنبه 23 مرداد 1396 ]  [03:38 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

طلعت خانم . نوشته احمد یوسفی

هر وقت از کوچه پشت باغ عبور می کردم ، خدا خدا می کردم که طلعت خانم مادر اکبر من را نبیند ، چون برای سوالهای تکراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینکه شرمنده اش نشوم و وعده های بی مورد به او ندهم سعی می کردم راه طولانی تری را انتخاب کنم و کمتر از آن کوچه عبور کنم ، مگر موردی مثل امروز پیش می آمد که ناچار باید از کوچه باغی گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را کردم که کس دیگری را پیدا کنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم .

اگر دیشب به محسن زنگ نمی زدم امروز از رفتن به این کوچه صرف نظر می کردم ولی الان که ساعت هفت و چهل و پنج صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی صبرانه بیرون را نگاه می کند .

چاره ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می شدم .

داخل کوچه سرک کشیدم کوچه خلوت بود ، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود . چند دقیقه ای طول کشید تا همسر آقا محسن در را باز کرد .

سلام کردم و گفتم: ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده ام.


[سه شنبه 27 بهمن 1394 ]  [08:49 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

اگر بابا بفهمد...   نوشته : احمد یوسفی 

مناجات یک جانباز

وقتی دعوت نامه ی روز جانباز را  از خانم دوستی گرفت ، بدنش لرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نشست ، با گوشه ی مقنعه ، عرقش را پاک کرد . سعی کرد خودش را شاد نشان دهد . از خانم دوستی خدا حافظی کرد و از دفتر بیرون آمد .

در راه ، نامه را با دستانی لرزان از پاکت بیرون آورد . ابتدای نامه نوشته بود


[چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 ]  [09:01 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

تپه لیلی احمد یوسفی

او كمی از بچه هایی كه در حال كندن هستند فاصله می گیرد دست تو را می گیرد و با خود به جایی كه بلندتر از دیگر جاهاست می برد ،هر دو می نشینید حاجی كاملا بچه ها را زیر نظر داردمی گوید :

- پسر جان شبهای عملیات چون فرصت نبود شهدا را به عقب منتقل كنیم بعضی از جنازه ها جا می موند بعد ممكن بود اون منطقه به دست عراقیا بیفته رو همین حساب اونا هموجور كه ما رو كشته های اونا خاك می ریختیم  شهدای ما رو خاك می كردن .حالا كسانی كه در اون شبها شاهد شهادت هم رزمای خودشون بودن محل هارو می گن تا ما جنازه هارو ببریم و تحویل خونواده هاشون بدیم .

-اگه شهیدی پیدا نشه چی؟


[شنبه 16 اسفند 1393 ]  [03:10 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

سرت به بالش است اما فكرت در منطقه سیر می كند نمی دانی كی خوابت می برد .

6556

طوفان ماسه و رمل ، بیابانهای فكه را به هم ریخته . باد ماسه های داغ را به صورتت می كوبد و از شلاق ماسه ها صورتت  كبود شده است . رمه ات به گوشه ای از دشت رمیده و مثل ماهیانی  كه از دریا به دشت افناده باشند از تشنگی در حال جان كندنند. تو از آنها می گریزی و فریاد میزنی.     

گوسفندانت كه جان می دهند و آرام می گیرند طوفان هم فروكش می كند .آقای چراغ به دست را می بینی كه ازكنار تابلو فلزی ،  به تپه مورد علاقه ات نزدیك می شود به تپه كه می رسد خم می شود و جنازه ای را از روی تپه بر می دارد و آن را روی دستانش می گیرد و به سمت تو حركت میكند ، صدای اذان همیشگی شنیده می شود . 

تمام بدنت می لرزد در آن گرما احساس سردی می كنی ، قطره ای عرق سرد ا ز گودی شانه هایت به پایین سرازیر می شود .


[چهارشنبه 13 اسفند 1393 ]  [03:06 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

تپه لیلی احمد یوسفی

به نام خدا    تپه لیلی نوشته : احمد یوسفی 

امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . كمی دیگر فكر می كنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

 


[یک شنبه 10 اسفند 1393 ]  [02:56 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

از تبار لاله ها احمد يوسفي

هفتمين مين را که  خنثي کردم و به دست صابر دادم ، سيخک را برداشتم و با عجله شروع به سيخک زدن زمين کردم .هنوز يک متر پيشروي نکرده بوديم که دستي از پشت  شانه ام را نوازش کرد و گفت :

خسته نباشي برادر .

با تعجب سر برگرداندم ، در تاريکي مطلق شب نمي شد او را شناخت .گفتم :

ببخشيد شما ؟!

از نيروهاي تک کننده گردان ميثم هستم .


[چهارشنبه 6 اسفند 1393 ]  [02:44 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

نتایج مسابقه وبلاگنویسی "زیر نور جبهه"

سلام و تشکر خدمت همه وبلاگنویسان عزیز

مسابقه وبلاگنویسی زیر نور جبهه با تمامی فراز و نشیب هایش به ایستگاه آخر خود  رسید.

در طول این مسیر تمامی همت خود را گذاشتیم تا با کمترین تأخیر و بی معطلی وبلاگنویسان برتر را در روزهای بعد از پایان مسابقه اعلام نماییم ، اما استقبال غیرقابل تصور و وصف ناشدنی شما بزرگواران کار را برای ما گسترده تر کرد و همین امر سرانجام باعث به تاخیر افتادن زمان اعلام نتایج گردید.

جا دارد از همه ی شما که در زیر نور جبهه یا د و خاطره شهدا را زنده نگاه داشتید تقدیر و تشکر نماییم ، البته اجر اخروی شما قطعا سرجایش محفوظ می باشد.

به استحضار دوستان می رساند که برندگان مسابقه در بخش های مختلف به شرح ذیل می باشد:

1. وبلاگ "مهجور" منتخب بخش خاطره نویسی

2. وبلاگ "رقص خون" منتخب بخش داستان و مقاله

3.  وبلاگ "فدائی رهبر" منتخب بخش دل نوشت

4. وبلاگ "معنای لبیک" منتخب بخش شعر نوشت

5. وبلاگ "نسل سوم کربلا" منتخب بخش عکس و پوستر

6. وبلاگ " نه / دی/ هشتاد و هشت" منتخب بخش فیلم و صوت

7. وبلاگ "نوشته های یک مداد مغزی" منتخب بخش کوتاه نوشت

8. وبلاگ "عین لام" منتخب صفحات دفاع مقدس

9. وبلاگ "الودود"  فعالترین کاربر نقل قول در هفته دفاع مقدس

* انشالله دبیرخانه مسابقه پس از تماس با دوستان منتخب و دریافت اطلاعات مورد نیاز اقدام به ارسال جوایز خواهد کرد.

 

[دوشنبه 24 آذر 1393 ]  [02:24 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

رقصی میان میدان مین

نویسنده : احمد یوسفی

شب چله را با بچه ها ، داخل سنگری که نزدیک پل مارد داشتیم ، شروع کرده بودیم که پرویز از راه رسید . همگی خوشحال شدیم.

 بعد از چاق سلامتی و احوا لپرسی گفتم : آقا پرویز تو که باید پس فردا میومدی ؟

 ساک و وسایلش را زمین گذاشت و با چهره ای متبسم گفت : دلم براتون تنگ شده بود . می دونستم که شب چله بدون من به شما خوش نمی گذره ، برا همین زودتر از موعد اومدم . حالا مگه اشکالی داره ؟

 - نه اتفاقا خوب کاری کردی . اگه دستت پر باشه که حسابی تحویلت می گیریم .

 مجتبی که چشم از صورت پرویز بر نمی داشت رو به من کرد و گفت : احمد آقا، مگه پرویز نگفت توی این چند روزی که مرخصی می رم ریشامم کوتاه می کنم .

 نگاهی به پرویز انداختم و گفتم :

 - چیکار با ریشاش داری؟

 - مگه شما شهید منوچهر معصومی رو یادتون رفته ، از لابه لای ریشای بلندش گاز شیمیایی به داخل ماسکش نفوذ کرد و شهیدش کرد .

 - ببینم ! پرویز ، راست میگه ،چرا به قولت عمل نکردی ؟

 او در حالی که لباسهایش را بیرون می آورد و در ساکش جا می داد با لبخند گفت : ماشین اصلاح با خودم آوردم .

 مجتبی که خیلی حساس تر از ما بود . رو به پرویز کرد وگفت :

 - اون دفعه هم همینو گفتی ولی کی عمل کنی خدا می دونه .

 اکبر که تا حالا حرفی نزده بود .گفت :

 - با با ! حالا چرا نمی ذارین سوغاتی ها رو رو کنه . به نظر من پرویز خان این ریش هارو از همه ی ما بیشتر دوست داره والا ولشون می کرد و میومد .

 پرویز بعد از این پا و آن پا کردن دستی به ریش های بلندش کشید و گفت :

 -نه درست نگفتی ، چون نه ، تونستم از ریشام دل بکنم و نه از شما . پس نتیجه می گیریم که شما رو هم ، اندازه ی ریشام دوست دارم .

 همگی زدیم زیر خنده . پرویز زیپ بغل ساکش را باز کرد و سوغاتی های شب چله ی بروجرد را بیرون آورد . راستی که سنگ تمام گذاشته بود .

 اکبر نایلون گندم شاهدانه ها را از جلوی ساک برداشت و شروع به باز کردن آن کرد. وقتی نایلون بازشد بوی معطر شاهدانه ها در سنگر پیچید .

 همگی کیف کردیم . من انگار پای تنوری که ننه برای پختن نان روشن کرده بود نشسته بودم و برشته شدن شاهدانه ها را که برای یلدا آماده می شد نگاه می کردم . بوی نان تازه و برشته شدن گندم ها مشام هر کسی را قلقلک می داد . برای یک لحظه خودم را در خانه حس کرده بودم . آخ که چه می چسبید زبان خیس زدن به گندم شاهدانه های روی کرسی و گوش دادن به متل های پدر بزرگ .

 با دیدن سوغاتی های پرویز هر کدام از بچه ها چیزی گفت . مجتبی بعد از سبک سنگین کردن بسته هایی که پرویز از ساکش در آورده بود گفت :

 ببینم آرد نیاوردی ؟

 پرویز سگرمه هایش را در هم کشید و گفت :

 - من هی فکر کردم یه چیزی جا گذاشته باشم ! ولی شما که چیزی نگفتید .

 - ما بگیم ؟ خودت باید فکر می کردی ، مگه ما گفته بودیم ، کشمش و قره قوروت و گردو و این جور چیزا رو با خودت بیار ؟

 -نه .


[سه شنبه 28 آذر 1391 ]  [02:04 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

وداع احمد یوسفی

 

       هر وقت از كوچه پشت باغ عبور مي كردم ، خدا خدا مي كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبيند ، چون براي سوالهاي تكراري او جواب جديدي نداشتم. براي اينكه شرمنده اش نشوم و وعده هاي بي مورد به او ندهم سعي مي كردم راه طولاني تري را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم ، مگر موردي مثل امروز پيش مي آمد كه ناچار بايد از كوچه باغي گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس ديگري را پيدا كنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولي هر چه بيشتر فكر مي كردم كمتر نتيجه مي گرفتم .


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [01:06 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

اسلحه پدر

 

 با صدای مادر از خواب بیدار شد . نماز صبح را خواند و بعد از صبحانه به مدرسه رفت . ساعات درس با بی حوصلگی سپری می شد . خودش هم علت بی قراری امروزش را نمی دانست . نیم ساعت مانده به  اذ ان ظهر، طبق معمول هر روز ازمعلم اجازه گرفت و از کلاس بیرون زد و به طرف مسجد محلشان حرکت کرد . عمو حسین متولی مسجد ، شیلنگ آب را از کنار درختان سرو بیرون کشیده بود و جلوی مسجد را آب پاشی می کرد .

عباس که رسید به عمو حسین سلام کرد .کلید کمد را از او گرفت و صدای قرآن را پخش کرد . به حیاط مسجد آمد . 

برگهای رنگارنگ چنار کهنسال، روی آب حوض پراکنده شده  و با نسیم پاییز به رقص در آمده بودند . او  با دست ، تعداد زیادی از برگها را بیرون آورد .و برای اینکه بتواند همه آنها را خارج کند با تکان دادن جارو روی آب،  موج درست کرد . برگها  در لبه حوض  سمت مخالف او جمع شدند  و عباس آنها را به سطلی که در دست داشت ریخت .


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [12:17 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

                                         به نام خدا

 

       همه خوشحال بودند . فاميلهاي نزديك جمع شده بودند كه ترتيب يك جشن درست وحسابي را براي اتمام سربازي داداش محسنم  بدهند .

زن عمومريم ، از اول صبح  با دخترش الهام آمــده بود منزل ما و مي گفت :

- من برا داماد آيندم مي خوام كاري كنم كارستون .



[جمعه 22 آبان 1388 ]  [11:03 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2