داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:43 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 

 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:41 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

بخندیم؛ نابودی نیروی هوایی ایران در 6 ساعت!!

جنگنده های ایرانی

برخی موسسات بین المللی در جریان سازی جدید خود، تلاش دارند تا جنگی میان ایران و اعراب کلید بزنند.این موسسات با تحلیل های هدفدارشان، به گونه ای فضاسازی می کنند که برخی از کشورهای عربی، باورشان شود که توان حمله و یا رویارویی با ایران را دارند؛ چیزی که هیچ گاه در دستور کار ایران نبوده و به یقین نخواهد بود.

به گزارش تابناک، «تیدور کارسیک»، کارشناس موسسه مطالعات نظامی خاور دور و خاورمیانه (اینجما)، در گزارشی، به همراه بررسی امکانات نظامی کشورهای عربی گفت: کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و همسایه ایران، به میزان تصور ناشدنی به جنگ افزارهای نظامی دست پیدا کرده اند.


[چهارشنبه 21 مهر 1389 ]  [12:31 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

 
خاطره رمضان در جبهه
 

چند ماه قبل از عملیات مرصاد دردشت دیره مستقر بودیم و شبها برای عملیات مین گذاری جلوی عراقی ها به اطراف قصر شیرین و نفت شهر می رفتیم شبهای اول ماه مبارک رمضان بود . آن شب کارسد موانع جلوی خطوط نیروهای عراقی کمی طول کشید و وقتی به پشت خاکریزها برگشتیم اذان صبح را می گفتند . نماز را در سنگر پیاده نظام خواندیم و با روشنی هوا به محل استقرارمان دشت دیره برگشتیم . محمد رضا با آن لحجه شیرین گیلکی اش گفت : احمد آقا امروزتکلیف ما چیه ؟ گفتم :چه تکلیفی ؟ گفت : نخوردن سحری دیگه . گفتم :هیچی ،همه روزه هستیم . مگه تکلیف دیگری هم داریم ؟ گفت : همه ی شما که منو می شناسید . بنده به اندازه 3 نفر سحری می خورم ولی بازم ساعت 4 بعد از ظهر نای حرف زدن ندارم . با وجود اینکه با روحی اش آشنا بودم کمی اخم کردم و گفتم : تو هم مثل بقیه ،حق نداری روزه تو بشکنی ها او کمی قر و لند کرد وساکت شد . بعد از ظهر بود که آقای بلاشی اومد سراغم و گفت حال محمد رضا بدشده . رفتم سراغش ولی سعی کردم همون حالت جدی و خشمم را از دست ندهم . او روی تخت دراز کشیده بود و ناله می کرد وقتی که من را دید گفت : احمد آقا ،جان مادرت یه کاری بکن ، دارم می میرم . . باهمون حالت جدی گفتم : حالا چرا فرستادی دنبال من . مگه روزه برا من می گیری که من دستور افطار بدم. هر کاری دوست داری بکن اصلا به من مربوط نیست . موقع افطار همه جمع شدن و محمد رضا هم در حالیکه تلو تلو می خورد در آستانه در سنگر قرار گرفت زیر چشمی نگاهی به او کردم . سلامی به جمع کرد ونشست .یه لحظه که نگا همون به هم گره خورد او زد زیر خنده و من هم دیگه نتونستم تحمل کنم .حالا نخند و کی بخند

راوی سرگرد احمد یوسفی


[چهارشنبه 27 مرداد 1389 ]  [12:11 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 برگرفته از دست نوشته های یک شهید
زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم .


[دوشنبه 18 مرداد 1389 ]  [12:50 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
اعلاميه

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

 


[جمعه 21 خرداد 1389 ]  [01:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
بوسه یک فرمانده برپای مادرشهید
فاش نیوز -  در مراسم بزرگداشت شهيد بروجردي ، سردار مشايخي با اداي احترام و افتادن به پاي مادر شهيد...
بروجردي، صحنه‌اي ماندگار را در اداي احترام به مادر شهيد بروجردي خلق كرد.

 


[یک شنبه 9 خرداد 1389 ]  [02:23 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

سوغاتي ويژه ارتش جمهوري اسلامي ايران در رژه 29 فروردين، سامانه موشکي پيشرفته شبيه 300-S روسي



مراسم رژه يگان هاي ارتش جمهوري اسلامي ايران در روز 29 فروردين در حالي انجام شد که براي اولين بار يک سامانه موشکي جديد که شباهت زيادي به S-300 هاي روسي دارد از مقابل جايگاه عبور کرد و مراسم را تحت الشعاع قرار داد.



عصرايران نوشت:

 مراسم رژه يگان هاي ارتش جمهوري اسلامي ايران در روز 29 فروردين در حالي انجام شد که براي اولين بار يک سامانه موشکي جديد که شباهت زيادي به S-300 هاي روسي دارد از مقابل جايگاه عبور کرد و مراسم را تحت الشعاع قرار داد.

در همين باره خبرگزاري مهر نيز نوشت که به گفته سخنگوي مراسم جزئيات ساخت اين سامانه موشکي دور برد که توسط متخصصان داخلي در کشور توليد شده است متعاقبا اعلام خواهد شد.

همچنين وقتي اين سامانه موشکي که برخلاف ساير سامانه‌هاي موشکي نامي روي آن درج نشده بود از مقابل جايگاه عبور داده شد مجري تلويزيوني رژه اعلام کرد اطلاعات اين سامانه موشکي دوربرد در در زمان مقتضي اعلام خواهد شد.

S-300 يک سامانه پيشرفته دفاع ضدهوايي است که تکنولوژِي آن در دست روس هاست و ايران از سه سال پيش با انعقاد قراردادي به ارزش 800 ميليون دلار خواستار خريد آن شده اما روس ها برغم فرارسيدن موعد تحويل و اخذ بهاي آن ، هنوز به تعهدات قراردادي خود عمل نکرده اند.

اسرائيل ، تجهيز ايران به اين سيستم ضدهوايي را مانعي براي حمله هوايي به تاسيسات هسته اي ايران مي داند و از اين رو ، به کمک غرب و مخصوصا آمريکا مانع از تحويل آن به ايران شده است.

پيش از اين مقامات ايراني گفته بودند که در صورت عدم تحويل اين سيستم ، صنايع دفاعي ايران ناگزير خواهد شد سيستم مشابهي را براي دفاع از آسمان کشور در برابر حملات احتمالي طراحي و توليد کند زيرا نمي توان به اميد روس ها ، آسمان کشور را بي دفاع گذارد.

به نظر مي رسد اين مهم ، اکنون محقق شده و ارتش کشورمان بدون تبليغات و جنجال ، مجهز به سيستمي مشابه S-300 شده و آن را در مراسم روز ارتش به نمايش گذارده است.
بي گمان ، اين اتفاق مهم ، از يک سو روس ها را غافلگير خواهد ساخت و از ديگر سو ، رشته خرسندي اسرائيلي ها از عدم تحويل S-300 به ايران را خواهد گسست.

البته هنوز جزئيات اين سيستم و توانمندي هاي آن در قياس يا S-300 روسي منتشر نشده است اما همين اندازه که صنايع دفاعي کشورمان دست روي دست نگذاشته و روس ها و اسرائيلي ها را در مقابل عمل انجام شده قرار داده ، اقدام بزرگي است که قطعاً در تحليل هاي امنيتي منطقه موثر خواهد بود


[شنبه 11 اردیبهشت 1389 ]  [07:47 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

اعضای جانباز مرگ مغزی ارتش جمهوری اسلامی ایران، اهدا شد

اعضای یک جانباز جنگ تحمیلی که به علت وجود ترکش در گردن دچار مرگ مغزی شده بود به دو بیمار نیازمند پیوند قلب و کلیه اهدا شد.

اعضای جانباز مرگ مغزی ، اهدا شد

دکتر احمدرضا سروش، قائم مقام مرکز آموزشی، پژوهشی و درمانی شریعتی در توضیح جزئیات این عمل پیوند به خبرنگار مهر گفت: محمود گودرزی، جانباز جنگ تحمیلی بود که به دلیل وجود ترکش در گردن دچار مرگ مغزی شد.

به گفته وی، این جانباز، 46 ساله و اهل بروجرد بود که قلبش به مردی 55 ساله پیوند زده شد. سروش با موفقیت آمیز خواندن عمل پیوند قلب به این بیمار 55 ساله افزود: این بیمار هم اکنون هوشیار بوده و در بخش "آی سی یو" بستری است.

قائم مقام بیمارستان شریعتی همچنین از اهدای کلیه راست این جانباز به بیماری بستری در بیمارستان امام خمینی خبر داد و گفت: کلیه چپ وی نیز به خانم 54 ساله ای پیوند زده شده که در این بیمارستان بستری است.

سروش با اشاره به وضعیت بغرنج این خانم 54 ساله نیازمند پیوند کلیه گفت: این بیمار رگ برای دیالیز نداشته و به شدت نیازمند اهدای کلیه بود که خوشبختانه عمل پیوند وی نیز با موفقیت انجام شد.


[شنبه 11 اردیبهشت 1389 ]  [07:43 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
شهید بزرگواری که پست زیر به او اختصاص دارد امروز پنجشنبه 2/2/ 89 در شهرستان بروجرد به خاک سپرده شد   

[پنج شنبه 2 اردیبهشت 1389 ]  [10:16 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
جانبازی که اجزای بدنش را نیز به مردمش بخشید و رفت...
و چه زیباست جنس معامله خدا با بندگانش که چگونه‌ است ترکشی یک سانتی و بی‌ارزش، انسان را به سمت شهادت و تقرب به خدا می‌رساند و باعث عاقبت به خیری او می‌شود! خداوند از دیرباز، ترکش علقه و محبت خود را در بدن این شهید جانباز به ودیعه نهاده بود تا در زمان مقرر و پس از سال‌ها، نامزد و منتخب خود را به خود برساند.
 محمود گودرزی، مهاجر مسافری بود که پس از سال‌ها دوری از معشوق و معبود خود، سبکبال پر گشود و به سوی معبود خود شتافت؛ عاشقی که به عشق میهن، حتی پس از پایان جنگ نیز ذره ذره وجود خود را بخشید و رفت.

گویی معشوق حلقه نامزدی خود را به دست او و جان او را به نام خود کرده و حال پس از این هجران، او را به سوی خود فراخوانده بود. ترکش به جای مانده در بدن محمود مهاجر، نشان برگزیده بودن او بود و هم‌‌اکنون پس از سال‌ها آنان را به هم رساند و چه زیبا!

آنچه می‌خوانیم، ناشنیده‌هایی است از داستان عاشقی شهید جانباز محمود گودرزی از زبان دکتر محمدحسن آزما، پزشک وی در تهران:

دکتر آزما در این باره می‌گوید: محمود، متولد 1343 و پدر دو فرزند است که در سال 1367 در عملیات بیت‌المقدس 5 در منطقه عملیاتی پنج‌وین مجروح شد. وی جانباز 20 درصدی بود که به اجبار اطرافیان این درصد را پذیرفته بود، چرا که به صورت عادی هم که در نظر می‌گرفتیم، درصد جانبازی ایشان، خیلی بیش از اینها بود و این یار دیرین همچنان با او همراه گشته تا این که حدود یک ماه پیش به خاطر درد بسیار در ناحیه کمر و مشکلاتی که برای ایشان پیش آمده، به پزشک مراجعه می‌کند.

وی پس از بازگشت از مطب پزشک، گویی صلای فراخوانده شدن را دریافته و برای رفتن آماده می‌شده است. چه بزرگ است روح وی و چه عزیز بوده است، میهن برای وی که حتی در آخرین لحظه‌های زندگی نیز باز هم روحیه ایثار و از خودگذشتگی به جوشش درآمده و گویی خواسته بی‌خود از خود شود و به دیار باقی بشتابد و در همین زمان بوده که به خانواده‌اش وصیت می‌کند که اگر روزی اعضای بدنش نیز بتواند جان هم‌وطن دیگری را نجات دهد، کوتاهی نکنند.

با وخیم شدن حال وی، خانواده‌‌اش او را برای مداوا از شهرستان بروجرد به تهران می‌آورند؛ اما پس از بررسی‌های بسیار، پزشکان متوجه می‌شوند که در اثر وجود ترکش، خون وارد مغز و مخچه شده و باعث لخته شدن خون و نرسیدن خون به مغز وی شده و به این ترتیب، بیمار دچار مغزی می‌شود.

به دنبال این رخداد بود که پزشکان بیمارستان به خانواده وی پیشنهاد اهدای اعضا را می‌دهند و خانواده نیز که گویی رنج راه و غم عزیزشان، گفته عزیز سفر کرده را از خاطرشان برده بود، با شنیدن این پیشنهاد به یاد می‌آورند، وصیت این شهید بزرگوار را و با کمال میل پذیرای آن می شوند و به این صورت بود که «قلب، دو کلیه و کبد» محمود گودرزی نیز در تداوم ایثارش اهدا می‌شود.

دکتر آزما در این باره مطلبی می‌آورند که آوردن آن در این نوشتار خالی از لطف نیست. وی از تداوم ایثاری گفتند که بسیاری از جانبازان ما آن را در وجود خود دارند و چه زیباست، بی هیچ چشم داشتی آماده هر گونه از خودگذشتگی هستند، بدون داشتن برچسب درصد جانبازی.

وی می‌گوید: اما هم‌اکنون وجود سیاست‌گذاری‌های بد و نامطلوب، باعث شده است که مردم دیگر به جانباز و فرزند شهید و ایثارگر نگاه خوبی نداشته باشند، که این خود جای بسی پرسش است؟!

اینها همه در حالی است که اگر به هر کجای دنیا بنگریم، حضور شرافتمندانه افراد تنها به اندازه 24 ساعت در جبهه ارزشی نمادین دارد؛ برای نمونه در الجزیره، نمادی است به نام «نماد ایثارگری» که هر روز صبح، مردم برای ادای احترام به شهدایشان در برابر آن نماد ادای احترام می‌کنند و آن را نماد عشق می‌دانند؛ حال آن که در ایران چنین چیزی سراغ نداریم و نمی‌بینیم.

وی می‌افزاید: خدماتی که در دیگر نقاط جهان برای جانبازان جنگ ارایه می‌دهند، به هیچ وجه قابل مقایسه با ایران نیست و ادامه می‌دهد که روش بنیاد شهید بسیار اشتباه است که در ازای کمترین خدمات‌رسانی، آن را در بوق و کرنا می‌کند، حال آن که در دیگر کشورها این خدمات به چندین برابر و درصد ارایه می‌شود.

دکتر آزما این گونه پایان می‌دهد که چه زیباست جنس معامله خدا با بندگانش و قشنگی کار را در این خلاصه کرد که چگونه‌ است ترکشی یک سانتی و بی‌ارزش، انسان را به سمت شهادت تقرب به خدا می‌رساند و باعث عاقبت به خیری او می‌شود! خداوند از دیرباز، ترکش علقه و محبت خود را در بدن شهید جانباز محمود گودرزی به ودیعه نهاده بود تا در زمان مقرر و پس از سال‌ها، نامزد و منتخب خود را به خود برساند.
تابناک

[پنج شنبه 2 اردیبهشت 1389 ]  [10:02 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید
بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید
گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید
گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید
آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو
سیب مهتاب چه از طعنه شب تاب کشید
مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند
آنکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید
ای دریا تو که هم سنگر بابا بودی
می توان دست از آن گوهر نایاب کشید
نرگس قنچه که زندانی مردم شده است
کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید
باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد
دهن خاکی این طائفه را آب کشید
نمره نوبت نقاشی او بیست نشد
تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید...

[سه شنبه 31 فروردین 1389 ]  [12:59 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
+ هي طعنه بزن رفيق، طاقت دارم/يک سينه پر از درد و شکايت دارم/
دانشجوي سهميه ي جانبازانم/از درس شيمي عجيب، نفرت دارم


[یک شنبه 29 فروردین 1389 ]  [12:25 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >