داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

 

 یه آدم مخلص و همه چیز تمام تمام بود ، با اینکه درجه ی نظامی گرفته بود ولی هنوز همون خصلت بسیجی گونه را ترک نکرده بود ،    با وجودیکه می دانست ارتش نظم و انضباط  خاص خودش را دا رد ، به جای احترام نظامی به مافوق  ، لفظ سلام علیکم را بسیار غلیظ  ادا می کرد  . به همین خاطر بعضی از بچه ها مسخراش می کردند و بقول معروف دستش می  انداختند .  وقتی گردان شهادت توسط امیر صیاد شیرازی در قرارگاه کربلا تشکیل شد ایشان داوطلبانه عضو گردان شهادت شد و  در عملیات های مختلف شرکت کرد و در یک عملیات شناسایی چشم راستش را از دست داد. چند شب پیش دعای توسل در منزل یکی از جانبازان محلمان برگزار شد مراسم دعا تمام شد گفتم راستی حاج علی  نحوه ی جانباز شدنت رو برام گفتی ، اگه میشه یه بار دیگه برام تعریف کن . با خوشرویی پذیرفت و گفت :

یه مخلص

تو منطقه ی شرهانی دشمن شرارت زیادی به پا کرده بود از طرف گردان شهادت ستوان سلامی ، من و چند نفر دیگر را مامور کردند که دشمن را شناسایی کنیم  ، گفته بودند که حق درگیری با دشمن رو ندارید فقط وضعیت دشمن را شناسایی کنید و برگردید . وقتی به سنگر های دشمن نزدیک شدیم یه عراقی رو دیدم که با عجله به داخل سنگر رفت ، خودم را به جناب سروان سلامی رسوندم و گفتم می تونم بدون سر و صدا وارد سنگرش بشم و کارش رو بسازم ، ایشون اجازه نداد و سخت مشغول رسم سنگر های آنان روی کاغذ کالک شد . من کمی جلوتر رفتم همان کسی که وارد سنگر شده بود از سنگرش بیرون اومد ضامن نارنجکی که در دستش بود کشید و آن را به طرف  پرتاب کرد روی زمین نشستم تا ترکشها به بدنه ی خاکریز بخورد ولی ترکشی چشم راستم را  رفت و تمام صورتم غرق در خون شد وقتی به بیمارستان دزفول رسیدیم گفتند باید چشمت را تخلیه کنیم و من شکایتی نداشتم .

جانباز مورد نظر حاج علی محمد سیف اللهی

راوی : احمد یوسفی  


[چهارشنبه 19 مهر 1391 ]  [07:25 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

بچه های صدا و سیما  آمده بودند تا از دوست دوران دبستان و همرزم ما در گروه 411 مهندسی بروجرد یک برنامه ی مستند بسازند .

شهید منوچهر موسیوند

این برنامه   همانطور که مطلع هستید به شهدای ورزشکار می پردازد و روزهای جمعه از شبکه سه  سیما پخش می شود . شهید موسیوند هم از فوتبالیست های خوب بروجرد بود و اگر دنبال تیم ملی رفتن و بی خیال جبهه آمدن می شد می توانست در تیم ملی حضور چشمگیری داشته باشد ولی ایشان دفاع از حیثیت انقلاب و اسلام را به همه چیز ترجیح داد .

شهید موسیوند

همانطور که در این فیلم گفته ام ایشان از دوران مدرسه راهنمایی که در مدرسه راهنمایی محمد قمی درس می خوندیم یکی از چهره های خوب فوتبال بودند . در جبهه هم به محض اینکه فرصتی پیدا می شد بچه ها را جمع می کرد و فوتبال رو شروع می کردند .

احمئ یوسفی دوست شهید موسیوند

خاطره ای از آخرین روز زندگی این شهید را از زبان آقای علی جوانمرد که همسنگر ایشان بودند بشنویم .  ایشان می گفتند بعد از ظهر  روز قبل از شهادت ایشان ، با چند نفر رفتیم زیر پلی که آن طرف دهلران بود و آبتنی


[یک شنبه 9 مهر 1391 ]  [01:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

چند روز بعد از عملیات پیروزمندانه و غرور آفرین شکست حصر آبادان توسط لشکر پیروز خراسان ، به دستور امیر صیاد شیرازی گروه 411 بروجرد برای جمع آوری و خنثی سازی مین های بجا مانده در دشت بسیار وسیع آبادان مشغول به کار شد. من  به همراه جناب سروان امیر چوپانی و چند نفر دیگر از گردان 436 مهندسی بروجرد برای شناسایی میادین مین به آن منطقه رفتیم  .منطقه ی مین گذاری شده از کیلومتر 10 جاده ی آبادان ماهشهر شروع می شد و به لبه ی کارون می رسید . عراقی ها انقدر مین در منطقه پخش کرده بودند که به این سادگی امکان خنثی سازی آنها نبود . آن روز سعی کردیم منطقه را خوب شناسایی کنیم و نقشه های میادین مین را تا حد ممکن روی کاغذ بیاوریم . کنار سنگر های عراقی پر بود از جنازه هایی که با لودر روی آنها خاک ریخته شده بود . در منطقه ای که به قایق سازی معرف است تعدای از نیروهای ایرانی حضور داشتند ، وقتی ما را دیدند چای تعارف کردند و ما هم در مورد عملیات از آنها سوال کردیم . یک نفر از آنها که با لهجه ی شیرین مشهدی صحبت می کرد گفت هر وقت خواستید تشریف ببرید بیاین تا یه چیزی رو نشونتون بدم .

رقصی میان میدان مین


[دوشنبه 13 شهریور 1391 ]  [01:19 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

بچه ها حسابی کلافه بودند. از ایران خبر نداشتیم. رادیو خیلی ضروری بود ولی چطوری ؟به فکر افتادم مدتی وقت صرف کردم . عراقی ها را زیر نظر گرفتم . تا اینکه روزی جهت کارنظافت، عراقی ها دنبال چند نفر فرستادند. یادش بخیر! "جمشید نریمانی" مسئول اردوگاه در موصل بزرگه 500 نفری بود. مترجم "کریم نیسی" بود.

به جمشید نریمانی گفتم رادیو دو موج خوشکلی روی میز افسره هست بزنم تو گوشش؟ کریم و جمشید مخالفت کردندو گفتند خطر دارد و نباید این کار انجام شود . اما عزم من جزم شده بود.گفتم رادیو رامی یارم اگر گیر دادند به عراقی ها  خودم رو معرفی می کنم . خلاصه بعداز نظافت محو طه عراقی ها رادیو دو موج را از برادران عراقی کف رفتم ودر اشپزخانه اردو گاه داخل گونی برنج مخفی کردم که ناگهان جمشید نریمانی سریع فرستاد دنبالم که این رادیو را ببر جایی و جا سازی کن. الان عراقی ها می آیند .منم سریع رادیو را با برادر فتحی و داود و محرم در توالت بسته بندی کردیم و در زیر درخت انگورجلو آسایشگاه جا سازی کردیم.

کریم و جمشید حسابی کلافه بودند. منتظر بودند الان عراقی ها بریزند و تفتیش کنند و بچه ها را اذیت و آزار .الحمدالله رادیو را زدیم بدون اینکه عراقی ها سراغش رو هم یگیرند. اما خبر جالب تر اینکه از اون به بعد دنبال نظافت چی نیامدند. یاد همه شهدا بخیر "علی جهانبخش"، "محمود دوستی" ، "اسکندر" ،"جلیل حسینی"،حسن کفشی هستم .

منبع پایگاه خبری شهدای ایران

 


[چهارشنبه 8 شهریور 1391 ]  [09:22 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

خلبان عراقی

تومنطقه ی شرهانی  هواپیما ی عراقی  بعضی روزا خیلی اذیت می کرد ند  یه روز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش یکی از هواپیما ها رو زد .هواپیما تو آسمون آتیش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد . رضا نمایی که از درجه دارای  خیلی  شاد و چابک لشکر ذوالفقار بود با شهید اسماعیلی  سوار جیپ کا ام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .

چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی زنگ زد و گفت : احمد آقا اگه می خوای خلبان عراقی رو ببینی پاشو بیا اینجا .

منم از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشون وایساده بود و یه سرباز مسلح رو هم برای نگهبانی اونجا گذاشته بود .

خلبان عراقی

احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخله برو تو . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سر باز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود کنار زدم و داخل شدم .


[شنبه 4 شهریور 1391 ]  [02:13 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

احمد یوسفی

دنيا مشتش را باز کرد...
شهدا گل بودند، ما پوچ
خدا آنها را برد و زمان ما را...
بيا زمان را رها کنيم و به سوي خدا بازگرديم...


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [03:20 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

وداع احمد یوسفی

 

       هر وقت از كوچه پشت باغ عبور مي كردم ، خدا خدا مي كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبيند ، چون براي سوالهاي تكراري او جواب جديدي نداشتم. براي اينكه شرمنده اش نشوم و وعده هاي بي مورد به او ندهم سعي مي كردم راه طولاني تري را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم ، مگر موردي مثل امروز پيش مي آمد كه ناچار بايد از كوچه باغي گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس ديگري را پيدا كنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولي هر چه بيشتر فكر مي كردم كمتر نتيجه مي گرفتم .


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [01:06 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

اسلحه پدر

 

 با صدای مادر از خواب بیدار شد . نماز صبح را خواند و بعد از صبحانه به مدرسه رفت . ساعات درس با بی حوصلگی سپری می شد . خودش هم علت بی قراری امروزش را نمی دانست . نیم ساعت مانده به  اذ ان ظهر، طبق معمول هر روز ازمعلم اجازه گرفت و از کلاس بیرون زد و به طرف مسجد محلشان حرکت کرد . عمو حسین متولی مسجد ، شیلنگ آب را از کنار درختان سرو بیرون کشیده بود و جلوی مسجد را آب پاشی می کرد .

عباس که رسید به عمو حسین سلام کرد .کلید کمد را از او گرفت و صدای قرآن را پخش کرد . به حیاط مسجد آمد . 

برگهای رنگارنگ چنار کهنسال، روی آب حوض پراکنده شده  و با نسیم پاییز به رقص در آمده بودند . او  با دست ، تعداد زیادی از برگها را بیرون آورد .و برای اینکه بتواند همه آنها را خارج کند با تکان دادن جارو روی آب،  موج درست کرد . برگها  در لبه حوض  سمت مخالف او جمع شدند  و عباس آنها را به سطلی که در دست داشت ریخت .


[چهارشنبه 1 شهریور 1391 ]  [12:17 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:44 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:43 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به نام خدا 

بعد از عمیلیات فتح المبین کنار رودخانه کرخه در روستای سرخه   مستقر شد ه بودیم و   هر روز  برای پاکسازی مناطق وسیعی که با مین های مختلف دشمن پوشیده شده بود  به دشت  فتح المبین می رفتیم . هوا خیلی گرم شده بود و ظهر ها که به روستای ویرانه و  بی سکنه سرخه بر می گشتیم شدت گرما امان چرت زدن را هم از ما  می گرفت  . بعلت نزدیکی بسیار زیاد این روستا با رودخانه کرخه شبها  پشه هایی  به سراغمان می آمد که نیش زدنشان را خدا نصیبتان نکند .

وبلاگ رقصی میان میدان مین

خلاصه کلافه شده بودیم .  نه روز آرامش داشتیم و نه شب استراحت .  

یک روز خبر عجیبی همه را خوشحال کرد . شنیدیم که یک دستگاه کولر آبی سه هزار به گروهان واگذار شده . برای اینکه این کولر را به کدام سنگر و گروه بدهند همه در دفتر فرمانده یگان امیر سرتیپ مخدوم که آن زمان ستوان یکم بود جمع شدیدم . گروهان ما   حداقل 20 سنگر هفت هشت نفره داشت . هر کس برای بردن این کولر به سنگر خودش تلاش می کرد . بلاخره بعد از رایزنی های فراوان تصمیم این چنین شد که کولر را در سنگر فرماندهی ، جناب سروان مخدوم نصب کنند و همگی ظهر ها برای استراحت و خوش گذرانی به سنگر فرماندهی که در مدرسه ی روستا قرار داشت و بزرگ تر از دیگر سنگر ها بود  برویم .

  بعد از دو روز که از  نصب کولر گذشت  ، من و همسنگری هایم تصمیم گرفتیم که  ساعتی از ظهر را زیر کولر آبی خوش بگذرانیم . آن روز وقتی وارد سنگر فرماندهی شدیم چشمتان روز بد نبیند از  شدت جمعیت زیادی که بقول خودشان استراحت می کردند  نفسمان  به شماره افتاد . وقتی دیدیم جا نیست و نمی شه خوابید از سنگر بیرون زدیم و تن را به آب رودخانه ی کرخه زدیم . و روزها گذشت .

 راستی از آزار و اذیت پشه ها در شب بشنوید . ما از غروب آفتاب  که نماز تمام می شد ، بدنمان را به گازوئیلی که در آب پاش پلاستیکی آرایشگاه یگان ریخته بودیم آغشته می کردیم ، پشه بندها را هم طوری گازوئیل می پاشیدیم که وقتی زیر  آن می رفتیم چک چک گازوئیل روی بدنمان می ریخت ولی بازهم پشه ها امانمان را می بریدند معلوم نبود چطوری از سوراخهای پشه بند  می گذشتند و بدن های ما را  بوسه باران می کردند.

یک شب که آزار و اذیت آنها بیش از حد شد به بچه ها گفتم امشب بر ویم سنگر جناب سروان مخدوم ، شبها که کسی  به آنجا نمی رود، لااقل یکی دو ساعت را استراحت کنیم . ملحفه هایمان را به دست گرفتیم و راهی سنگر فرماندهی شدیم . ساعت از 11 شب گذشته بود وقتی وارد مدرسه شدیم  از خاموش بودن موتور برق کولر تعجب کردیم  . می خواستیم برگردیم که یکی از بچه ها گفت حالا تا اینجا  آمدیم برویم داخل ببینیم چه خبر است .وقتی وارد سنگر شدیم جناب سروان مخدوم زیر ملحفه ای بیرون از پشه بندش  خوابیده بود ما تصمیم گرفتیم که بر گردیم . در همین فکر بودیم که ایشان بلند شدند و نشستند . سلام کردیم و گفتیم . آمده بودیم که زیر کولر ساعتی بخوابیم چرا خاموشه ؟!

 ایشان گفتند متاسفانه بنزین موتور برق ، کفاف روزها را بیشتر نمی دهد و شب ها کولر را خاموش می کنیم .

پرویز گفت : جناب سروان حالا چرا خارج از پشه بند خوابیدی ؟

جناب سروان با آن لهجه ی زیبایش گفت : کلک مرغابی زدم  پسر جان ، پشه ها فکر می کنند من زیر پشه بند خوابیدم و به  آنجا هجوم می آورند  منم اینجا به ریش  آنها می خندم .

با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده و تا چند روز این حکایت زیبا ورد زبانمان بود.

راوی : احمد یوسفی 

 


[چهارشنبه 2 فروردین 1391 ]  [01:41 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

بخندیم؛ نابودی نیروی هوایی ایران در 6 ساعت!!

جنگنده های ایرانی

برخی موسسات بین المللی در جریان سازی جدید خود، تلاش دارند تا جنگی میان ایران و اعراب کلید بزنند.این موسسات با تحلیل های هدفدارشان، به گونه ای فضاسازی می کنند که برخی از کشورهای عربی، باورشان شود که توان حمله و یا رویارویی با ایران را دارند؛ چیزی که هیچ گاه در دستور کار ایران نبوده و به یقین نخواهد بود.

به گزارش تابناک، «تیدور کارسیک»، کارشناس موسسه مطالعات نظامی خاور دور و خاورمیانه (اینجما)، در گزارشی، به همراه بررسی امکانات نظامی کشورهای عربی گفت: کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و همسایه ایران، به میزان تصور ناشدنی به جنگ افزارهای نظامی دست پیدا کرده اند.


[چهارشنبه 21 مهر 1389 ]  [12:31 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >