داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

داستانهای کوتاه جنگ

 

قبل از عملیات پیروزمند بیت المقدس گروه پل 422 دغاغله اهواز که زیر مجموعه ای از گروه 411 مهندس رزمی بروجرد بود با درایت فرماندهان ارتش از جمله شهید صیاد شیرازی و دیگر فرماندهان یگان مهندس رزمی 5 پل شناور را به روی کارون  زد که این احداث این پلها در آن شرایط و در کوتاه ترین زمان  در نوع خود بی نظیر بود .

 چون جنوب اھواز در منطقه مقابل دارخوین، آبگرفتگی وسیعی داشت این امر باعث شده بود 

 تا عراقی ھا نیروھای پیوسته ای را در ساحل کارون مستقر نکنند. آنها هیچوقت به این فکر نمی افتادند که ایرانی ها  توانایی عبور از کارون را داشته باشند .

پل شناور

عبور بیش از 40 ھزار نفر نیرو ھمراه با خودرو و تجھیزات در شب عملیات بیت المقدس از روی این پل ها تمامی تاکتیک های دشمن را بر هم زد . البته دشمن برای انهدام این پل ها خصوصا پل بزرگی که در منطقه مارد احداث شده بود تلاش زیادی به خرج داد .

روزی که میراژهای فرانسوی عراق برای بمباران این پل هجوم آوردند تمامی منطقه پر از آتش و بمب شد ولی خداوند باز هم یاری خودش را به رزمندگان نشان داد و با وجودیکه هواپیماهای عراقی برای اولین بار از گلوله های فریب دهنده ضد موشک استفاده می کردند باز هم در کارشان ناتوان شدند و فقط قسمت کوچکی از پل مورد اصابت قرار گرفت که آن هم با تلاش بچه ها سریعا ترمیم شد . آن روز با سقوط یکی از هواپیماها منطقه مارد به آرامشی دوباره دست یافت .

راوی : احمد یوسفی 

 


[چهارشنبه 23 اسفند 1391 ]  [07:57 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

زندگی زیباست ولی شهادت از آن زیباتر ....

 

و باز هم شاهد پر پر شدن یکی دیگر از گلهای باغ ولایت بودیم و او کسی نیست جز مهدی فطرس ...

شهید مهدی فطرس سال 77-78 وارد حوزه علمیه ولی عصر عج بروجرد گردید و در همان اوائل علاقه وافری به ارگانهای انقلابی از جمله سپاه پاسداران داشت و همین امر باعث شد که از حوزه انصراف و مشغول به امر مهم پاسداری (سپاه قدس) شد.

در سالهای اخیر که سپاه مرزهای غربی را تحویل گرفت،ایشان هم جزو افرادی بودند که در خط مقدم جبهه های علیه نیروهای پژاک وارد عمل شدند و در نهایت در تاریخ 01/12/1391 به آرزوی دیرینی خود دست یافتند.

ما مردم بروجرد ضمن تبریک و تسلیت به پدر بزرگوار ایشان و دیگر اعضای خانواده برای ایشان علو درجات را از خداوند منان خواستاریم.

 


[دوشنبه 7 اسفند 1391 ]  [10:31 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

معلم : مهدی پاشو انشاء ات رو بخون.

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....


معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! 

موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. 

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. 

مثلاً، پدر خودت چه کارست؟ آقا اجازه! شهیـــــــد شده...

یمکشسمکی

 


[جمعه 20 بهمن 1391 ]  [05:52 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

قطب نماي سرباز عراقي نجاتم داد
جام جم آنلاين: به تعدادی از جنازه‌های عراقی برخورد نمودم. آنان را مورد بازرسی قرار دادم و از جیب یکی‌شان که گویا فرمانده هم بود یکی قطب‌نما به دست آوردم. از روی زاویه و گرای منطقه به طرف نیروهای خودی برگشتم

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات های دوران دفاع مقدس است که دارای ویژگی های خاصی از جمله  منطقه آبی است.

مرحله چهارم عملیات خیبر بود و ما د رکنار رود فرات مستقر بودیم. به ما خبر دادند قرار است، عراق پاتکی را انجام دهد. به عقب برگشتیم و سپس در این سوی رودخانه توسط هلی کوپتر هلی‌برن شدیم. ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که تانکهای عراقی شروع به پیشروی کردند.

در ضمن به ما گفته بودند، کسی با آنها درگیر نشود تا خبرتان کنیم. عده‌ای دیگر از نیروها را به فاصله 100 متری که متشکل از یک آر. پی‌. جی زن و یک تیربار چی بود، در اطراف نیزارها مستقر کرده بودند.

بچه‌ها از شب قبل در باتلاقها خوابیده و آماده بودند. تانکها از جلوی ما رد شده و به طرف جلو رفتند. نیروهایی که در باتلاق بودند، بلند شدند و روی عراقی‌ها آتش ریختند. ازآن طرف هم هواپیماها و هلی‌کوپترهای هوانیروز آنان را زیر آتش گرفتند.

 


[سه شنبه 10 بهمن 1391 ]  [10:13 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .


او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم . ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  و لی من و یکی دیگر از بچه ها  به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

لحظه هایی از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت 10 نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت تا صبح زود خودمان را که کتابی می کردیم یک نفر می توانست یک ربع روی پایش بنشیند و سپس جایش را به نفر بعدی بدهد آنقدر تشنه و گرسنه مانده بودیم که نمی دانستیم باید چه بکنیم بعضی از بچه ها که تحمل گرمای طاقت فرسا و عطش بیش از حد این چند روز را نداشتند مجبور شدند از اداری که خودشان قبلا در قوطی ریخته بودند استفاده کنند . (شرمنده ام اگر این مطلب غیر قابل تحمل را به زبان آوردم ) روز بعد همگی را در اردوگاهی که در وسط پادگانی قرار داشت جمع کردند حدودا 2000 نفری می شدیم . گفتند آماده باشید برای آب و نان .

نان ها را با گونی آوردند و با نیرو هایی از خودشان ، شروع به تقسیم آن کردند . نان ها مثل همین نان فانتزی های خودمان بود ولی داخلش بر خلاف نانهای ما پر بود . هنوز نان را تقسیم نکرده بودند که خودروی  آتش نشانی برای سیراب کردن ما از راه رسید . کلی خوشحال شدیم . اما این شادی لحظه ای بیشتر به طول نیانجامید چون همان خودرو آب فشار قویش را در بین جمعیت ما گرفت و ما می بایست به آن طریق آب بخوریم تمام اردوگاه گل شده بود و نانها همه خمیر شده بود و از دست بچه ها به زمین ریخته بود . خودرو که رفت خمیر هایی که در چاله ها مانده بود و آبی روی آن جمع شده بود محلی شد برای دراز کشیدن ما و با زبان آبها را مکیدن .

وقتی صحبتهای آقای نعمتیان را می شنیدم اشک امانم را بریده بود . در قسمت های بعد گوشه ای دیگر از مهمان نوازی های ارتش بعث را برایتان بازگو می کنم .

راوی احمد یوسفی 

 


[جمعه 6 بهمن 1391 ]  [12:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

سرم را روی بالش گذاشتم ساعت حدود 11 و نیم شب بود آرام آرام داشت پلکهایم سنگین می شد که صدای غرش توپ و تانک دشمن که خبر از تک آنان می داد  به ناگاه از کیسه خواب بیرونم کشید . فاصله ما تا خط مقدم به حدی بود که انفجارات توپ و خمپاره ها همانند فلاش های پیاپی دوربین  به نظر می رسیدند یا به عبارتی رعد و برق های پیاپی آسمان را در شبی صاف و بدون ابر می شد نظاره کرد .

خطی که به آن حمله شده بود  مشخص بود ارتفاع 401 که خارج کردن آن  و فتح ارتفاع برای عراقی ها اهمیت زیادی داشت . دیشب با تعدادی از بچه ها  روی آن ارتفاع بودیم و جلوی عراقی ها را مین گذاری می کردیم امشب به جای من یدالله زندی با بچه ها رفته بودند تا قسمت دیگری از محل هایی که ممکن بود عراقی ها به اون نفوذ کنند را مین گذاری کنند .

ارتفاع 401

تمام دل نگرانیم برای بچه هایی بود که به اون محور رفته بودند فکر یداالله خوره جانم شده بود به همین خاطر با عجله به طرف سنگر مخابرات رفتم . تمام خطوط تلفن و بیسیم مشغول بود از بیسیم چی خواستم تماسی با بچه ها بگیرد و وضعیتشان را جویا شود. بیسیم چی گفت به ارتفاع 401 حمله شده و امکان برقراری ارتباط نیست .خواهش کردم در صورتی که به خبری دسترسی پیدا کردند من را در جریان بگذارند.

صدای غرش توپ و خمپاره تا صبح به شدت ادامه داشت و لحظه ای خواب سراغ چشمانم را نگرفت . همچنان نگران ، بالای سنگر تا وقت اذان صبح ایستادم و به فکر های جورواجوری که به سراغم می آمد نهیب می زدم .

هوا که روشن شد از انتظامات زنگ زدند با عجله خودم را به آنجا رساندم یک دستگاه آمبولانس کنار در ایستاده بود .حمید رضا وقتی من را دید با لباس های  خون آلود  از آمبولانس پیاده شد و با ناراحتی به چهره ام نگاه کرد . با نگرانی پرسیدم حمید بقیه بچه ها کو ؟ اونا سالمند ؟

حمید که خستگی از چهره اش کاملا مشخص بود گفت : دیشب وقتی ازنیرو های پیاده جدا شدیم و از ارتفاع پایین رفتیم حمله عراقی ها شروع شد توی اون آتش و خون سعی کردیم که خودمان را به بالای ارتفاع برسانیم و همراه پیاده ها از ارتفاع دفاع کنیم ولی آتش دشمن  آنقدر زیاد بود و عراقی ها طوری هجوم آوردند که تعداد ی از بچه ها فرصت بالا آمدن از دامنه را نداشتند و همانجا  شهید شدند . عراقی ها به بالای ارتفاع رسیده بودند و داشتند ارتفاع را  از دستمان خارج می کردند و ما آخرین مقاومت ها را انجام می دادیم  که تیپ هوابرد شیراز(ارتش) شبانه خودش را به کمک رساند و دمار از عراقی ها در آورد و آنها را مجبور کرد که دوباره ارتفاع را خالی کنند .

با ناراحتی پرسیدم از بچه های ما کیا شهید شدند ؟ اون به آمبولانس اشاره کرد و گفت : من تونستم جنازه یدالله رو از کانال خارج کنم و اونو با خودم بیارم . کورش سالاری رو هم دیدم که مجروح شده بود و به بیمارستان منتقل شد داراب و دو سه ...

وقتی اسم یدالله رو آورد دیگه نفهمیدم چی می گفت . به طرف آمبولانس رفتم در را که باز کردم باورم نمی شد یدالله شهید شده باشه  ولی وقتی صورت و هیکل غرقه بخونش را آرام روی برانکار دیدم با گریه بوسه ای به دست او زدم و گفتم : یدالله جان این بود رسم رفاقت .

 



برچسب‌ها: شهید یدالله زندیحمید رضا لرستانیکورش سالاریارتفاع 401تک دشمنتیپ هوابرد شیراز


[یک شنبه 17 دی 1391 ]  [12:24 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

جام جم آنلاين: دومین جشنواره خاطره‌نویسی دفاع مقدس از سوی بنیاد حفظ آثار و و نشر ارزش‌های دفاع مقدس جنوب غرب تهران برگزار می‌شود.

منصور محققی، مدیر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس جنوب غرب تهران، احیای فرهنگ خاطره‌نگاری دفاع مقدس با توجه به فرمایشات رهبر معظم انقلاب اسلامی، ضرورت مکتوب کردن خاطرات برای جلوگیری از فراموش شدن آنها، زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا، آشنا کردن جامعه به ویژه جوانان با خاطرات و حماسه‌های دوران جنگ و ایجاد فضای معنوی جهت بسترسازی مناسب فرهنگی در مقابل توطئه‌های دشمن در جنگ نرم را از جمله اهداف برگزار ی این جشنواره برشمرد.

وی افزود: دومین جشنواره خاطره نویسی دفاع مقدس در سطح جنوب غرب استان تهران شهرستان های شهریار، رباط کریم، قدس، ملارد و بهارستان برگزار می‌شود.

محققی اظهار کرد: موضوعات جشنواره شامل آموزش، بدرقه، اعزام به جبهه، لحظه‌های نبرد، لحظه شهادت همرزمان، ارسال کمک‌های مردمی به جبهه‌ها، بمباران و موشک‌باران شهرها، تشییع شهدا، راهیان نور، خاطرات والدین، همسران و فرزندان شهدا، خاطرات شهدا و جانبازان، آزادگان، فرماندهان و ... می‌شود.

وی اعلام کرد:علاقه‌مندان تا بیست و پنجم بهمن ماه سال جاری مهلت دارند آثار خود را به دبیرخانه جشنواره به نشانی شهریار،بلوار شهدای اندیشه،ابتدای شهرک کاروان،پلاک 206، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس جنوب غرب استان تهران و همچنین آستانه مقدس امامزاده اسماعیل کتابخانه تخصصی دفاع مقدس ارسال کنند.

 


[یک شنبه 10 دی 1391 ]  [06:47 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

موضوع : 'ماست '

رقصی میان میدان مین

یک روز در منطقه پل مارد فرمانده یگان بچه ها رو به خط کرد و گفت:

چند تا بخشنامه جدید اومده که باید شما ها هم در جریان این بخشنامه ها قرار بگیرید. همه کنار نیزارهای کارون به خط شدیم و منتظر موندیم تا بخشنامه های مهم رو منشی یگان قرائت کنه .

منشی در حالیکه چند تا بخشنامه را در پوشه ای که به همراه داشت از نظر خودش الاهم فی الاهم می کرد اولین بخشنامه رو شروع کرد به خوندن .

بسم الله الرحمن الرحیم 

از قرارگاه کربلا به یگان های تابعه 

موضوع : ماست 

وقتی منشی این کلمه رو گفت بی اختیار همه زدیم زیر خنده . فرمانده که حسابی عصبانی  و صورتش سرخ شده بود گفت :

به چی می خندید ؟!

یکی از بچه ها از وسط صف صداش رو بلند کرد و گفت : به موضوع مهم این بخشنامه .

فرمانده نگاهی به منشی کرد و یواشکی گفت : حالا نمی شد این بخشنامه رو آخر سر بخونی ، منشی که به اشتباهش پی برده بود گفت : حالا چیکار کنم جناب سروان برم سراغ بخشنامه دیگه ؟

بعد فرمانده بدون خوندن بخشنامه گفت : البته این هم موضوع کم اهمیتی نیست این بخشنامه می گه رزمندگانی که به شادگان و دارخوین  می رن مواظب باشند که از ماست های دستفروش ها خریداری نکنند چون این اتفاق تو ی یک یگان افتاده و چند نفر مسموم شدند . حرف فرمانده که به اینجا رسید لبهایی که برای خنده باز شده بود آرام آرام جمع شد و سر ها به نشانه تائید مطلب تکان خورد .ولی موضوع ماست تا چند روز ورد زبونمون شده بود .



برچسب‌ها: بخشنامهماستدارخوینشادگانقرارگاه کربلا

 


[پنج شنبه 7 دی 1391 ]  [08:04 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

رقصی میان میدان مین

نویسنده : احمد یوسفی

شب چله را با بچه ها ، داخل سنگری که نزدیک پل مارد داشتیم ، شروع کرده بودیم که پرویز از راه رسید . همگی خوشحال شدیم.

 بعد از چاق سلامتی و احوا لپرسی گفتم : آقا پرویز تو که باید پس فردا میومدی ؟

 ساک و وسایلش را زمین گذاشت و با چهره ای متبسم گفت : دلم براتون تنگ شده بود . می دونستم که شب چله بدون من به شما خوش نمی گذره ، برا همین زودتر از موعد اومدم . حالا مگه اشکالی داره ؟

 - نه اتفاقا خوب کاری کردی . اگه دستت پر باشه که حسابی تحویلت می گیریم .

 مجتبی که چشم از صورت پرویز بر نمی داشت رو به من کرد و گفت : احمد آقا، مگه پرویز نگفت توی این چند روزی که مرخصی می رم ریشامم کوتاه می کنم .

 نگاهی به پرویز انداختم و گفتم :

 - چیکار با ریشاش داری؟

 - مگه شما شهید منوچهر معصومی رو یادتون رفته ، از لابه لای ریشای بلندش گاز شیمیایی به داخل ماسکش نفوذ کرد و شهیدش کرد .

 - ببینم ! پرویز ، راست میگه ،چرا به قولت عمل نکردی ؟

 او در حالی که لباسهایش را بیرون می آورد و در ساکش جا می داد با لبخند گفت : ماشین اصلاح با خودم آوردم .

 مجتبی که خیلی حساس تر از ما بود . رو به پرویز کرد وگفت :

 - اون دفعه هم همینو گفتی ولی کی عمل کنی خدا می دونه .

 اکبر که تا حالا حرفی نزده بود .گفت :

 - با با ! حالا چرا نمی ذارین سوغاتی ها رو رو کنه . به نظر من پرویز خان این ریش هارو از همه ی ما بیشتر دوست داره والا ولشون می کرد و میومد .

 پرویز بعد از این پا و آن پا کردن دستی به ریش های بلندش کشید و گفت :

 -نه درست نگفتی ، چون نه ، تونستم از ریشام دل بکنم و نه از شما . پس نتیجه می گیریم که شما رو هم ، اندازه ی ریشام دوست دارم .

 همگی زدیم زیر خنده . پرویز زیپ بغل ساکش را باز کرد و سوغاتی های شب چله ی بروجرد را بیرون آورد . راستی که سنگ تمام گذاشته بود .

 اکبر نایلون گندم شاهدانه ها را از جلوی ساک برداشت و شروع به باز کردن آن کرد. وقتی نایلون بازشد بوی معطر شاهدانه ها در سنگر پیچید .

 همگی کیف کردیم . من انگار پای تنوری که ننه برای پختن نان روشن کرده بود نشسته بودم و برشته شدن شاهدانه ها را که برای یلدا آماده می شد نگاه می کردم . بوی نان تازه و برشته شدن گندم ها مشام هر کسی را قلقلک می داد . برای یک لحظه خودم را در خانه حس کرده بودم . آخ که چه می چسبید زبان خیس زدن به گندم شاهدانه های روی کرسی و گوش دادن به متل های پدر بزرگ .

 با دیدن سوغاتی های پرویز هر کدام از بچه ها چیزی گفت . مجتبی بعد از سبک سنگین کردن بسته هایی که پرویز از ساکش در آورده بود گفت :

 ببینم آرد نیاوردی ؟

 پرویز سگرمه هایش را در هم کشید و گفت :

 - من هی فکر کردم یه چیزی جا گذاشته باشم ! ولی شما که چیزی نگفتید .

 - ما بگیم ؟ خودت باید فکر می کردی ، مگه ما گفته بودیم ، کشمش و قره قوروت و گردو و این جور چیزا رو با خودت بیار ؟

 -نه .


[سه شنبه 28 آذر 1391 ]  [02:04 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

ثامن تم:پاسخ پدر موشکي ايران سردار طهراني مقدم به خواهر ندا آقا سلطان

گفته بودي آرزوي نابودي رژيم غاصب صهيونيستي را به گور برده ام،خوب بود مدتي صبر مي کردي و اين حرف را نمي زدي شايد بعد از جنگ هشت روزه غزه که با شکست خفت بار رژيم صهيونيستي همراه بود و اقتدار شير بچه هاي غزه را به نمايش گذاشت نظرت عوض مي شد.


اين روزها حسابي سرم شلوغ است،وقت تنگ است و هر لحظه احتمال حمله مجدد اسرائيل غاصب به فلسطينيان مظلوم مي رود و من با گروهي از سپاهيان حضرت صاحب(ع)در حال آموزش دادن بچه شيرهاي غزه،آخر قرار است باهمين موشک ها اين غده سرطاني را از روي نقشه زمين برداريم تا ساکنان اين قبله اول مسلمين و حتي همسايه هائي مثل لبنان و سوريه و.....يک شب را ،فقط يک شب را با آرامش بخوابند.
در اين اوضاع و احوال شنيدم خانم هدا آقاسلطان در فيسبوکشان از شهادت من و امثال من ابراز خوشحالي و از سرنگوني رژيم غاصبي مثل اسرائيل ابراز تاسف کرده اند!

 البته ظن من براين است که شايد باز اين توطئه اي جديد براي خانواده آقاسلطان باشد و اميدوارم اين بار نيز اين خانواده از اين مکر دشمنان به سلامت بگذرند.
خانم آقا سلطان خوب است تحقيقي در باب کيستي حقير و چيستي اسرائيل به عمل آوريد تا از اين قضاوت عجولانه شما کسي خرده نگيرد.خانم آقا سلطان ما طهراني مقدم ها سه برادر بوديم،محمد آقا که الان هستند،علي در جنگ به شهادت رسيد و من نيز.نزديک انقلاب در مقطع فوق ديپلم در رشته صنايع(برش قطعات صنعتي)قبول شدم،بعد از پيروزي انقلاب مهندسي صنايع را گرفتم،باشروع جنگ وارد سپاه شدم و بعد از عمليات ثامن الائمه واحد توپ خانه درسپاه را راه اندازي کردم،بعد از موشک باران کشور توسط صدام و کشته شدن تعداد زيادي از زنان و کودکان بي دفاع و با اجازه ي پير و مرشدم اولين موشک را به کرکوک شليک کردم،صدام ملعون در مصاحبه اي اصابت موشک به کرکوک را محال دانست!
اما دومين موشک را به بانک 18طبقه رافدين بغداد که محل و مخفيگاه استخبارات عراق بود زدم و خواب را از چشم صدام و اربابانش ربودم،موشک بعدي را به باشگاه افسران ارتش عراق زدم و 200تن از فرماندهان حزب بعث را به جهنم فرستادم،از گفتن فعاليت هاي بعد از جنگم معذورم،الان هم شاگردانم در حال آموزش موشکي بچه هاي لبنان و فلسطين هستند.راستي بد نيست اين را هم دشمنان بدانند شاگردان موشکي حقير در ايران به تعداد ياران حضرت حجت 313نفرند که هرکدام يک طهراني مقدمند،تعداد شاگردان موشکيم در خارج از کشور نمي دانم.
اما در رابطه با اسرائيل و غاصبگري هاي اين دولت و ملت نا بحق و کثيف:گفته بودي آرزوي نابودي رژيم غاصب صهيونيستي را به گور برده ام،خوب بود مدتي صبر مي کردي و اين حرف را نمي زدي شايد بعد از جنگ هشت روزه غزه که با شکست خفت بار رژيم صحيونيستي همراه بود و اقتدار شير بچه هاي غزه را به نمايش گذاشت نظرت عوض مي شد.نظرت عوض مي شد چون اين بار سربازان اسلام در غزه بجاي سنگ از ساده ترين و اولين ابداع موشکي من يعني فجر 5 استفاده کردندو گنبد پوشالي رژيم غاصب بيش از هشت روز تحمل اين بچه موشک را نداشت و قافيه را باخت تا نام فجر در شناسنامه هاي کودکان فلسطيني ماندگار شود.شايد اگر کمي صبر مي کردي و اندکي تفکر،به جاي آزردن روح خواهرت و قرار دادن آن تصاوير در فيسبوکت تصاوير سجيل و شهاب و ديگر بچه هاي من را مي گذاشتي و خود را با افتخار ايراني مي ناميدي يا شايد.....
بگذريم،حرف زياد است و وقت تنگ،مي ترسم سر قرارم نرسم،آخر قرار است با حاج حسين و آقا مهدي و حاج ابراهيم و حسن و ديگر رفقا به ديدن خون خدا برويم.اين روزها اکثر دوستان به ديدار اين بزرگوار مي روند،شايد روزي ديگر و وقتي ديگر دوباره برايت نامه نوشتم اميدوارم تا آن موقع کمي به خود بيائي.

منبع : ثامن تم 


[یک شنبه 19 آذر 1391 ]  [12:34 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

از صبح زود که خبر آمدن ضریح مطهر امام حسین علیه السلام در شهر پیچید ، همه در میدان آیت الله بروجردی (ره) و میدان راهنمایی و خیابانهای اطراف آن جمع شدند .با نوحه گری مداحان اشک ریختند و چنان سیل خروشانی شدند که تا به حال بروجرد این جمعیت را به خود ندیده بود . انتظار به درازا کشید و تا غروب همه ی چشم های مریدان  بی صبرانه انتهای  جاده ای را نظاره گر بود که بویی از مرادشان را در آن حس می کردند .

هر کس نذری را برای ارباش فراهم کرده بود از گاو و گوسفند قربانی گرفته تا مرغ و خروس و بلاخره پیرزنی که از چندیدن روز قبل که خبر را شنیده بود سبزه ای را پرورده بود که با اسپند نثار ورود ضریح مولایش کند .بلاخره بعد از 9 ساعت انتظار در هوای سرد پاییزی پیش قراولان همراه ضریح با فریادهای یا حسین مردم به میدان نزدیک شدند . جمعیت به یکباره طوفانی شد که می خواست هر چه زودتر خود را به بدنه ی ضریح متبرک برساند و با صاحب ضریح درد دل گوید .ولی مگر ممکن بود که  همه به آرزویشان برسند و دستشان را متبرک کنند به جایگاهی که سالیان سال در بهترین نقطه ی زمین جاخوش خواهد نمود . 

ضریح متبرک امام حسین در بروجرد

پنج کیلومتر راه را مردم به دنبال ضریح راه پیمودند و در این مسیر پیر زن همچنان پشت جمعیت اسفند دود می کرد و نگاهی به سبزه اش می کرد و  زیر لب چیزی می گفت و بعد از آن نگاهی از روی حسرت به ضریحی که از هر لحظه او دورتر می شد ، می انداخت و آه می کشید و چه زیبا بود لحظه ای که هر چند وقت یکبار تکرار می شد و او  مشتی را که از اسفند پر کرده بود از دور دور ضریح می چرخاند و آن را در آتش می ریخت و دود آن را به طرف ضریح مطهر امام می فرستاد .

هر چه ضریح به میدان راهنمایی شهر نزدیکتر می شد جمعیت متراکم تر و  اشک ها جاری تر می گشت . تا هنگامی که ضریح به میدان رسید دو ساعت دیگر زمان بدون حس کردن گذشتش سپری گشت و مردم همچنان برای رسیدن به مرادشان تلاش می کردند . کمی به عقب برگشتم تا همچنان نظاره گر پیرزنی باشم که آن روز خود را جوانی حس می کرد که می تواند به همراه مردم و پا به پای آنان پشت سر کاروان حرکت کند . فاصله ام از جمعیت باعث شد تا واقعیتی زیبا را ببینم و آن  کفشهای بسیار زیادی بود که از صاحبانشان بجا مانده بود و این برهنگی پا هم آنان  را از راه نینداخته بود و خود بخود نگاهم به پاهای پیرزن دوخته شد که او هم  بدون کفش راه می پیمود  .دوربینم را که به سمت کفشها نشانه رفتم اشکهایم به یکباره روی گونه ام  غلتید و در حال گرفتن عکس خود بخود این زمزمه به سراغم آمد .

  "اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ ..."

کفشهای بجا مانده

کفشهای بجا مانده

کفشهای بجا مانده

ضریح امام حسین (ع) در بروجرد


برچسب‌ها: کفشهای جاماندهضریح مطهر امام حسین (ع)بروجردپیرزنمیدان آیت الله بروجردیپیش قراول


[سه شنبه 14 آذر 1391 ]  [02:13 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

کربلا یعنی آب و عطش، یعنی نینوا، یعنی عاشورا، یعنی ظهری داغ و سوزان، یعنی لب های خشکیده اما سیراب از جام. یعنی اطاعت محض از ولایت!

کربلا یعنی ...!

پایگاه خبری شهدای ایران: کربلا کلمه ای نیست که کسی آن را نشنیده باشد  و در خصوص آن و حوادث حماسی آن به فکر فرو نرفته باشد. این گلو وازه بی نظیر در طول تاریخ خونین خویش،  همیشه ورد زبان آزادگان و مطلع قصیده های غیرتمندان بوده است.

 نام کربلا از آن روز بر سر زبانها افتاد که قربانگاه عاشقان و مشهد شهیدان گشت و میزبان هفتاد و دو تن  عاشق صادق و ابر مرد غیور شد. چنانکه با شهادت پیشوای شهیدان و رهبر آزادگان، امام حسین ( ع ) ، اسلام و انسانیت تولدی تازه و میلادی مبارک و دوباره یافت و کربلا نیز مهد آن میلاد بی مانند گردید و بزرگ مکانی که تاریخ در آن تولد یافت.

کربلا یعنی آب و عطش، یعنی نینوا، یعنی عاشورا، یعنی ظهری داغ و سوزان، یعنی لب های خشکیده اما سیراب از جام. یعنی اطاعت محض از ولایت!

تاریخ پر شکوه ملت ما گواه این  ادعاست که ما حتی لحظه ای را بدون عشق حسین ( ع ) سپری نکرده ایم.

رزمندگان ما با عشق به حسین ( ع ) قیام کردند و با یاد او خون سرخشان  را در صفحه تاریخ سبز و ماندگار کردند.

آری!  بچه های جبهه با نام حسین از زیر قرآن گذشتند و دل به دریا زدند، دریایی از آتش و خون! شناسنامه ایشان تاریخ فوت نداشت. اینان از قرنها پیش به دنیا آمده بودند تا حسین تنها نماند و تا روزی که حسین زنده است آنها نیز زنده اند.

 بچه های جنگ ، بچه های عاشورا،  بچه های قتلگاه،  بچه های غیرت،  بچه های شهادت سراغ از لبهای تشنه حضرت ابوالفضل می گرفتند و پا به پای عطش به سوی خیمه های ابدیت پر کشیدندتا کام تاریخ را از حقیقت سیراب کنند. رسا ترین فریاد آنها یا زینب ( س ) بود تا فرهنگ و تاریخ عاشورا خاموش نشود!

آنان جغرافیای قتلگاه را از خانه خود بهتر می شناختند و در میان نیزه شکسته ها به دنبال رسالت  و اصالت عاشورایی خویش بودند! حال پس از مدتها نباید گذاشت عاشورا در میان قتلگاه مدفون شود و نباید گذاشت عاشورا ، نینوا، .... کربلا کهنه شود!

کربلا نه تنها با گذشت زمان ها و روزگارهای دراز فراموش و فرسوده نمی شود بلکه روز به روز روشن تر از گذشته تا بلندای ابدیت نیز خواهد درخشید .

پس سلام بر تو ای کربلا....

 


[دوشنبه 6 آذر 1391 ]  [01:26 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

ذکر یا لیتنی کنا معک میگویی... 
علی اصغر شهید می شود روی دست ها پدر
تن علی اکبر تکه تکه میشود در خیابان های شهر
خانه ها میسوزند ، منفجر می شوند
بمب فسفری روی سر مسلمانان هوار می شود
زن ها به اسارت برده می شوند
حرمت ها شکسته می شود 
.
.
.
.
کربلای غزه را می گویم ، حواست هست؟ 
کمی آنطرف تر ، در همین زمان ...


با تشکر از صبا 


[پنج شنبه 2 آذر 1391 ]  [12:31 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

 


طرح نوشت:ماه،ماه محرم است ماه عشق،ماه رفتن حسین(ع)به دشت نینوا،ماهی که ریختن خون در آن حرام است،ماهی که خون خدا در آن ریخته شد...وای چه خبر است در طرف دیگری دارد باز هم کربلای دیگر اتفاق می افتد،غزه،غزه شده دشت نینوا دارند مردمانش را قتل عام می کنند،غزه در آتش و خون...
دل نوشت:کمی دستم از طراحی فاصله گرفته و در این بازار سوت و کور سوژه نمی دانم چه کنم،دردمان کم بود که خبر کشت کشتار مردم غزه از راه رسید شاید با این طرح یک کاری کرده باشم...التماس دعا
بی ربط : دلشوره گودال میکشد ما را… امان از دل زینب…
دلی مدام روضه میخواد یعنی اون دل رو امام حسین(ع) خریده…

ارسالی توسط: سرباز مقدم


[دوشنبه 29 آبان 1391 ]  [02:21 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

بسم رب الزهرا

چند سالیست که لیاقت نوکری اش را پیدا کرده ایم. چند روز پیش خدمتشان رسیدیم، حال و هوای محرم بغض بزرگی در گلویمان ایجاد کرده بود.
نگاهم خشک شد به روی تکه پارچه ی سیاهی که گوشه چادرش دوخته بود. این سالها هیچ وقت جرات پرسیدنش را نداشتم... همیشه همین چادر سرشان بود. ولی اینبار با صدای لرزش بغض پرسیدم: مادر جان این سیاهی، این چادر این سالها که در محضرتان می آییم با شماست. حکمتش چیست؟!
مادر صدایش لرزید...
چشمانش پر شد...انگار گریه اش هم پیر شده، سخت از چشمانش جدا میشد...
گفت: این یادگار حسینم است، دفعه ی آخر که آمد، چند ساعتی بیشتر نماند وهمان چند ساعت فقط کنار من بود، من در حال دوختن پیراهنش بودم که کمی پاره شده بود، وقتی تنش کرد از جیبش تکه پارچه ی سیاهی در آورد و آمد کنارم نشست. نخ و سوزن را برداشت و در حالی که از این تکه پارچه میگفت، آن را هم کنار چادرم میدوخت.
مادر، این یادگاری حرم اربابمان حسین است، از سیاهی های حرم ارباب... برایم دعا کنید... شهادتمان هم حسینی باشد
سرش را روی پایم گذاشت... حلقه های اشکش روی دستم کنار صورتش روانه شد
گفتم: مادر جان، وقتی بدنیا آمدی با پدرت خدابیامرز عهد بستیم که اسمت را حسین بگذاریم و تو را برای غلامی آقا تربیت کنیم. حالا بزرگ شدی... خوش سیما و قامتت رشید... داغ تو که به داغ غلام سیاه امام حسین هم نمیرسد... من از سالها قبل برای داغدار شدنت آماده شده ام
فقط دعا کن که مادر سادات کنیزی مرا قبول کند...
رفت...
دیگر نیامد...
وقتی آمد که لباس عاشقی اش تنش بود
توی تابوت بود، دوستانش تابوت را داخل خانه آوردند، حسینم را بلند کردند... وقتی در آغوش گرفتمش جگرم آتش گرفت...
هیچ استخوانی در بدنش سالم نمانده بود... مثل گل بی ساقه همش از روی دستانم می افتاد
بعدها دوستانش گفتند که زیر تانک مانده بود
حسینم رفت... داغش به سینه ام ماند... اما فدای حسین... کاش همین جسمش هم فدا میشد... راضی بودم
...
لرزش دستان مادر طغیان بپا کرده بود اشک های ما را... حق حقش که دیگر دادی را در صدای ما نگه نداشته بود
فقط صدای گریه و ای وای، در اتاقک مادری ناله میشد...
به پایش افتادم که مادر جان حضرت زهرا قسم حلالمان کنید
گفت پسرم بلند شو... مادر کنیزی اش باید همینطوری باشد...مهری مادری اش آرامم کرد... 
خیلی آرام دعایی برایم زمزمه کرد و خندید...
 

بغض نوشت: نمیدونم چه دعایی کردند... توی این دو هفته عجیب بغضی راه نفسم رو سخت کرده... 
اللهم الرزقنا توفیق شهادة
دلم خوشه که اجابت این دعا توی روضه های حضرت زهرا و پسرش امام حسین باشه

منبع : وبلاگ خون شهدا 


[یک شنبه 28 آبان 1391 ]  [02:30 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >