داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

نتایج مسابقه وبلاگنویسی "زیر نور جبهه"

سلام و تشکر خدمت همه وبلاگنویسان عزیز

مسابقه وبلاگنویسی زیر نور جبهه با تمامی فراز و نشیب هایش به ایستگاه آخر خود  رسید.

در طول این مسیر تمامی همت خود را گذاشتیم تا با کمترین تأخیر و بی معطلی وبلاگنویسان برتر را در روزهای بعد از پایان مسابقه اعلام نماییم ، اما استقبال غیرقابل تصور و وصف ناشدنی شما بزرگواران کار را برای ما گسترده تر کرد و همین امر سرانجام باعث به تاخیر افتادن زمان اعلام نتایج گردید.

جا دارد از همه ی شما که در زیر نور جبهه یا د و خاطره شهدا را زنده نگاه داشتید تقدیر و تشکر نماییم ، البته اجر اخروی شما قطعا سرجایش محفوظ می باشد.

به استحضار دوستان می رساند که برندگان مسابقه در بخش های مختلف به شرح ذیل می باشد:

1. وبلاگ "مهجور" منتخب بخش خاطره نویسی

2. وبلاگ "رقص خون" منتخب بخش داستان و مقاله

3.  وبلاگ "فدائی رهبر" منتخب بخش دل نوشت

4. وبلاگ "معنای لبیک" منتخب بخش شعر نوشت

5. وبلاگ "نسل سوم کربلا" منتخب بخش عکس و پوستر

6. وبلاگ " نه / دی/ هشتاد و هشت" منتخب بخش فیلم و صوت

7. وبلاگ "نوشته های یک مداد مغزی" منتخب بخش کوتاه نوشت

8. وبلاگ "عین لام" منتخب صفحات دفاع مقدس

9. وبلاگ "الودود"  فعالترین کاربر نقل قول در هفته دفاع مقدس

* انشالله دبیرخانه مسابقه پس از تماس با دوستان منتخب و دریافت اطلاعات مورد نیاز اقدام به ارسال جوایز خواهد کرد.

 

[دوشنبه 24 آذر 1393 ]  [02:24 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

دوپازا

                                                به نام خدا

دوپازا                            نوشته : احمد یوسفی        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر تار و مبهم  خانمی سفید پوش

 به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار

نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی

در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت

آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم .

به سرم که درد  زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود .

دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای

وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من

نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .

صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم

و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود

کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .

 


[یک شنبه 23 آذر 1393 ]  [10:43 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

هلاکت قاتل شهید صیاد شیرازی + عکس

 

زهره قائمی را که در سال 1378 مسئولیت عملیات ترور سپهبد شهید علی صیاد شیرازی را برعهده داشت یکی از منافقین به هلاکت رسیده در درگیری اخیر اردوگاه اشرف عنوان کرد. قائمی جزو محافظان مسعود رجوی و معاون مریم قجر عضدانلو(رجوی) بود که در شورای مرکزی این گروهک تروریستی نیز حضور داشت.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا با گذشت سه روز از درگیری‌های پادگان اشرف، رسانه‌ها جزئیات بیشتری از نفرات به هلاکت رسیده سازمان منافقین در این اردوگاه را منتشر می‌کنند.

زهره قائمی را که در سال 1378 مسئولیت عملیات ترور سپهبد شهید علی صیاد شیرازی را برعهده داشت یکی از منافقین به هلاکت رسیده در درگیری اخیر اردوگاه اشرف عنوان کرد. قائمی جزو محافظان مسعود رجوی و معاون مریم قجر عضدانلو(رجوی) بود که در شورای مرکزی این گروهک تروریستی نیز حضور داشت.


بر اساس این گزارش، وی پس از مجروح شدن، طی یک درگیری در سال 2009 با هلی‌کوپتر به بیمارستان ارتش آمریکا در بغداد منتقل شده و تحت درمان قرار گرفته بود. پس از استقرار منافقین در کمپ لیبرتی، وی به همراه تعدادی دیگر از اعضای فرقه رجوی در پادگان اشرف مستقر بود و مسئولیت این پادگان را برعهده داشت.

 


[پنج شنبه 14 شهریور 1392 ]  [03:29 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

پایان نخستین جشنواره ادبی شاهد و ایثارگر

جشنواره ادبی شاهد و ایثارگر

با معرفی نفرات برگزیده شعر و داستان و برگزاری مراسم اختتامیه در کردان کرج، نخستین جشنواره ادبی برادران شاهد و ایثارگر به پایان رسید.

 

به گزارش حیات، حسینعلی بیات مدیرکل فرهنگی هنری بنیاد در مراسم اختتامیه جشنواره ادبی برادران شاهد و ایثارگر که با حضور دبیر اجرایی و علمی جشنواره، شاعران، نویسندگان و مسئولان فرهنگی- هنری برگزار شد، طی سخنانی از حضور و مشارکت فعال جامعه هدف در این جشنواره تقدیر کرد و گفت: اداره کل فرهنگی هنری بنیاد در نظر دارد مجموعه ای از آثار برگزیده جشنواره را در قالب کتاب منتشر کند.

وی تشکیل و فعال سازی انجمن های ادبی و شاهد و ایثارگر در استان ها را از دیگر برنامه های آتی این اداره کل ذکر کرد.

همچنین در این مراسم رضا صفری رئیس اداره هنری ادبی بنیاد و دبیر اجرایی جشنواره و داریوش ذوالفقاری دبیر علمی جشنواره نیز مطالبی پیرامون فعالیت های هنری- ادبی در بنیاد و ویژگی های تخصصی جشنواره بیان کردند و سپس با اهدای لوح تقدیر و جوایز از برگزیدگان تقدیر به عمل آمد.

در ادامه مراسم اختتامیه به معرفی نفرات برتر در بخش شعر و داستان پرداخته شد که طی آن احمد یوسفی از لرستان برگزیده ویژه بخش داستان و محمدعلی حاجیان از استان اصفهان به عنوان جوان ترین شرکت کننده جشنواره معرفی و تجلیل شدند.

همچنین هیات داوران سعدی اسدی فر از تهران و مرتضی طالبی از گیلان را به عنوان دیگر برگزیدگان بخش داستان معرفی کردند.

برگزیدگان بخش شعر نیز عبدالرضا کوهمال جهرمی از استان فارس، یاسر قنبرلو از استان قزوین، محسن فلاح از استان مازندران، زکریا رحیمی از اصفهان، محمدجواد حاج صادقیان از اصفهان، مصطفی بوعذار از خوزستان بودند.

در جشنواره ادبی شاهد و ایثارگر که طی دو روز و با حضور 24 استان برگزار شد، 66 نفر از شاعران و نویسندگان شاهد و ایثارگر که آثارشان از میان 500 اثر از 390 شرکت کننده، حائز شرایط حضور در مرحله کشوری تشخیص داده شده بود؛ حضور یافتند.

گفتنی است، در این جشنواره 5 کارگروه تخصصی با حضور استادان ناصر فیض و محمدرضا بایرامی برگزار شد که طی آن به نقد و بررسی آثار شرکت گنندگان پرداخته شد.

لازم به ذکر است، نخستین جشنواره ادبی خواهران شاهد و ایثارگر سراسر کشور از سیزدهم الی شانزدهم شهریورماه با برگزاری نشست های توجیهی، کارگاه شعر و داستان، هم اندیشی، حافظ خوانی و نظرسنجی در مجتمع ایثار کرج برگزار شد.

جشنواره ادبی شاهد و ایثارگر

لینک عکسهای جلسات نقد و بررسی با تشکر از دکتر داریوش ذوالفقاری 

 


[چهارشنبه 13 شهریور 1392 ]  [02:45 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

خدا امام خمینی را فرستاد ما را آدم کند

شاهرخ می‌گفت: زندگی ما توی لجن بود. اما خدا دست ما را گرفت. امام خمینی رو فرستاد تا ما رو آدم کنه. البته بعدا هرچی پول درآوردم به جای اون پول‌ها صدقه دادم.

 
 
خبرگزاری فارس: خدا امام خمینی را فرستاد ما را آدم کند

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، وقتی پای صحبت بسیاری از رزمندگان و خاطرات شهدا می‌نشینی اغلب به زبان خیلی ساده و خودمانی می‌گویند: اگر امام نبود ما در همان کوچه پس کوچه‌های پایتخت و … معلوم نبود چه از کار در می‌آمدیم. نفس حق حضرت روح الله بود که ما را آدم کرد. این جملات را که خالصانه می‌شنوی با خودت می‌گویی ای بابا! این ها هم شاید زیادی اغراق می‌کنند. اما چشمت که به امثال شاهرخ و … می‌افتد می‌فهمی اینها که شنیدی قصه و افسانه و شکسته نفسی رزمندگان و شهدا نبوده. واقعیتی است که خدا بر این امت نظر کرد و امام را به آنها هدیه داد. انقلاب ما انقلاب دلهایی بود که آماده پذیرش حق بودند و خدا بود که با روح خودش مقلب القلوب شد.

آنچه خواهید خواند روایتی است از شهید شاهرخ ضرغام که البته بعد از انقلاب مادرش او را ابوالفضل صدا می‌کرد و به حر انقلاب اسلامی معروف شد.

 

 

شهید شاهرخ ضرغام نفر اول از سمت راست. شهید سید مجتبی هاشمی در تصویر مشاهده می‌شود

 

 

 

 دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروانسرا بودم. پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهروخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم.

عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی‌مقدمه و با تعجب گفتم: این‌ آقارضا پسر شماست؟

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش.

گفتم:‌ مادرش دیگه کیه؟!

گفت:‌مهین، همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که برای خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا!

ماجرای مهین را می‌دانستم. برای همین دیگر حرفی نزدم.

چند نفری از رفقا آمدند و کنار ما نشستند. صحبت از گذشته و قبل از انقلاب شد. شاهرخ خیلی تو فکر رفته بود. بعد هم با آرامی گفت: مهربونی اوستا کریم رو می‌بینید!

من یه زمانی آخرای شب با رفقا می‌رفتم میدون شوش. جلوی کامیون‌ها رو می‌گرفتیم. اونها را تهدید می‌کردیم.

ازشون باج سبیل و حق حساب می‌گرفتیم. بعد می‌رفتیم با او پول‌ها زهرماری می‌خریدیم و می‌خوردیم.

 

 

شهید شاهرخ ضرغام نفر اول از راست

 

 

 

 

زندگی ما توی لجن بود. اما خدا دست ما را گرفت. امام خمینی رو فرستاد تا ما رو آدم کنه. البته بعدا هرچی پول در آوردم به جای اون پول‌ها صدقه دادم.

بعد حرف از کمیته و روزهای اول انقلاب شد. شاهرخ گفت: گذشته من اینقدر خراب بود که روزهای اول، توی کمیته برای من مامور گذاشته بودند! فکر می‌کردند که من نفوذی ساواکی‌ها هستم!

همه ساکت بودند و به حرف‌های شاهرخ گوش می‌کردند. بعد با هم حرکت کردیم و رفتیم برای نماز جماعت. شاهرخ به یکی از بچه‌ها گفت: برو نگهبان سنگر خواهرها رو عوض کن.

با تعجب پرسیدم: مگه شما رزمنده زن هم دارید؟! گفت:‌ آره چند تا خانم از اهالی خرمشهر هستند که با ما به آبادان آمدند. برای اینکه مشکلی پیش نیاد برای سنگر آنها نگهبان گذاشتیم.

کمی جلوتر یک مخزن بزرگ آب بود. بچه‌ها می‌گفتند: شاهرخ هر دو روز یک بار اینجا می‌آید و با لباس زیر آب می‌رود و غسل شهادت می‌کند.

راوی: علیرضا کیانپور (برادر شاهرخ)

 

 

شهید شاهرخ ضرغام نفر اول از سمت چپ

 

 

 

 


[دوشنبه 11 شهریور 1392 ]  [09:43 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

در پی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در ۱۱ شهریور ۱۳۶۰ در منطقه قراویز، ۶۲ تن از نیروهای سپاه همدان به شهادت رسیدند؛ در طول یازده ماه که منطقه در تصرف عراق بود، پیکرهای مطهر این شهدا در منطقه ماند.

 
 
خبرگزاری فارس: 62 شهیدی که پیکرشان یازده ماه زیر آسمان بود

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در دوران دفاع مقدس به دلایل مختلف از جمله تصرف منطقه توسط نیروهای بعث عراق و صعب‌العبور بودن نقاط، پیکرهای مطهر شهدا در منطقه می‌ماند و باید فرصتی پیش می‌آمد تا پیکرهای شهدا به خانواده‌هایشان تحویل داده شود. منطقه عملیاتی قراویز یکی از همان نقاط است که یازده ماه میزبان ۶۲ شهید بود و امروز این قدمگاه شهیدان، مأمنی برای دل‌های شیفتگان شهادت شده است.

این شهدا در پی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در ۱۱ شهریور ۱۳۶۰ به شهادت رسیدند ودر طول یازده ماه که منطقه در تصرف عراق بود، پیکرهای مطهر این شهدا در منطقه ماند؛ پیکر ۵۹ تن از این عزیزان بعد از آزادسازی خرمشهر و تخلیه نیروهای بعث عراق از منطقه قراویز به خانواده‌هایشان تحویل داده شد؛ اما شهیدان «جلال محقق» و «محمدتقی ترکمان» و «احمد باباخانی» برای همیشه بی‌نشان ماندند.

نام مبارک شهدای این عملیات در ادامه می‌آید:

ـ  احسان تقی‌پور

ـ حسن مرادیان

ـ تقی غیاثوند

ـ محمدتقی ترکمان

ـ جلال عنایتی

ـ علی‌اکبر میرزایی

ـ حسن اسدیار

ـ امیر پورش همدانی

ـ محمد قره‌باغی

ـ محمدهادی مولایی مکرم

ـ علی زارعی

ـ علی کرمعلی

ـ جعفرعلی زهدی علی‌پور

ـ حاجی‌قربان جمور

ـ علیرضا خزایی

ـ علی‌محمد خزایی

ـ محمدرضا اسفندیاری

ـ سیدجواد حسنی‌حلم

ـ احمد باباخانی

ـ عباس روزبهانی

ـ سیدعلی خوانساری

ـ مهدی ترابیان

ـ سیدنصرالله سالکی

ـ علیرضا راشدی

ـ کتاب‌علی حیدری

ـ علی‌اکبر گلزاری‌افخم

ـ محمدرضا صفری

ـ نجات‌علی گیوه‌کش

ـ حسن ستاری

ـ هوشنک اشترانی

ـ محمد جعفری

ـ حمید قراگوزلو

ـ محسن نائینی‌فر

ـ محمدحسین لطیفی

ـ احمدعلی عروج

ـ بهمن رضی

ـ معصوم‌علی نجفی آرمان

ـ مصطفی قنبری

ـ سیدیوسف موسوی هنر

ـ رجب‌علی عسگری 

ـ خداداد علی حسینی کمازنی

ـ احمد آقامحمدی

ـ حبیب‌الله سالکی

ـ علیرضا قاسمی

ـ جلال قربانی

ـ محمدصادق رزاقی

ـ حسین‌رضا ایوبی

ـ سیدجواد موسوی

ـ فتحعلی مؤمنی

ـ عبدالمجید روحی

ـ محمدرضا رضایی

ـ احد صالحی

ـ شیرحسین فرامرزی

ـ محمدرضا عباسی‌قهرمان

ـ سبزمراد سپه‌پور

ـ یحیی نوری

ـ مهدی سلیمی

ـ مصطفی قدیری

ـ غلامرضا مهرخو

ـ حسین ورمزیار

ـ علی‌اصغر محمودنیا

ـ جلال محقق


[دوشنبه 11 شهریور 1392 ]  [09:37 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

کجایند مردان بی ادعا

دفاع > دفاع مقدس- همشهری آنلاین:
تنگی نفس امانش را بریده، صدایش خس خس دردآوری دارد و برای یک گفت وگوی ساده مجبور است دوبار از اسپری بنفش رنگش استفاده کند تا شاید نفس های خسته اش جانی دوباره بگیرد نمی داند چطور شروع کند آیا می تواند صحبت کند یا بازهم این سرفه های متعددش امانش را می‌برد.

در حالی که سخت نفس می‌کشد به خاطر درمان از شهر خود به تهران آمده تا مرهمی پیدا کند برای نفس کشیدنش!

تنگی نفس امانش را بریده، صدایش خس خس دردآوری دارد و برای یک گفت وگوی ساده مجبور است دوبار از اسپری بنفش رنگش استفاده کند تا شاید نفس های خسته اش جانی دوباره بگیرد نمی داند چطور شروع کند آیا می تواند صحبت کند یا بازهم این سرفه‌های متعددش امانش را میبرد.

ناخداگاه اشک در چشمانم برای لحظه ای جاری می شود و به یاد آن روزهایی می افتم که همین ها بودند که به راحتی و فقط با یک لبخند ماسک های خود را برمی داشتند و بر صورت ما قرار می دادند که مبادا کوچکترین بلایی سرما بیاید... .

بدون تردید جنگ شیمیایی عراق علیه ایران یکی از صفحات تاریک و سیاه گذشته ی نه چندان دور تاریخ بشری است وآنچه در این بین اهمیت یافته انتقال اطلاعات درست به مردم و تصحیح باورهای نادرست در خصوص جانبازان شیمیایی است.

نیروهای عراقی پس از شکست های متعدد در مناطق مختلف جبهه جنگ به استفاده از انواع عوامل شیمیایی علیه افراد نظامی و غیر نظامی روی آورند و در این مدت با استفاده از انواع مهمات شیمیایی از قبیل بمب، گلوله های توپ و خمپاره که حاوی گازهای سمی و کشنده ای همچون عوامل عصبی، گازهای خردل، سیانور و عوامل خفه کننده بودند، به نقض آشکار تعهدا مربوطه خود در کنوانسیون های بین المملی پرداخت.

«در طی این مدت بیش از ۲۵۲ مورد حمله شیمیایی عراق علیه ایران صورت گرفت که در سازمان ملل متحد ثبت شده است». عراق با مشاهده سکوت و انفعال جامعه بین المللی حتی به جان مردم خود نیز رحم نکرد و به وحشیانه ترین مورد استفاده از سلاح های شیمیایی در اول مارس ۱۹۸۸ در مقابل افراد بی دفاع حلبچه دست زد.

حالا جنگ تمام شد ه و مردان مرد آن روزگار به شهرهای خود بازگشته اند، با تنی خسته و زخم هایی در آن که آرام آرام خود را نشان می داد. زخم هایی که می خواست سال های سخت ماندن را کوتاه کند، اما زندگی در کار دیگری بود.

لحظه لحظه ی جنگ آنها را به خود پیوند می زد تا ماندن بهانه ای باشد برای این که ردی از آنها برای همیشه بر زمین بماند ، جنگ تمام شد اما حضور پنهان آن هنوز در زندگی های این سبک بالان مخفیانه وجود دارد.

بعد از گذشت سال های طولانی از جنگ، جانبازان شیمیایی که یادگاران دفاع مقدس هستند هنوز در محرومیت و مظلومیت به سر می برند، بدون این که کوچکترین صدایی از آنها شنیده شود، انگار مرام و ادب، ایثار و جانبازی را ازمقام عظیم اباالفضل (ع) که پیوسته الهام بخش فداکاری‏های بزرگ در راه عقیده و دین بوده است را یاد گرفته اند و با تمام وجود هنوز هم فداییان رهبر و ایران عزیز ایستاده‌اند.

ای کاش میتوانستیم ثانیه ای از این فداکاری ها را برای لحظه ای به جان بخریم؛ ای کاش می توانستیم در لحظه های بیتاب شدنشان از دردهای سنگینی که تحمل می کنند کمی آرامشان کنیم هر چند میدانیم که تنها آرامش دهنده ی آن ها پیوستن به همرزمانشان است و بس!

منبع: خبرگزاری دفاع مقدس

 


[چهارشنبه 8 خرداد 1392 ]  [02:18 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

همایش سالیانه رزمندگان گردان تخریب هشت سال دفاع مقدس

تصویر زیر مربوط به همایش سالیانه رزمندگان گردان تخریب هشت سال دفاع مقدس در زرین شهر است. عکس را خبرگزاری فارس منتشر کرده است.
رقص خون احمد یوسفی

 


[شنبه 28 اردیبهشت 1392 ]  [10:40 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان اصفهان:


استخوان‌های شهدا هم برای ایران برکت دارند

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان اصفهان گفت: بازگشت شهدا به ایران و تشییع شکوهمند آنان توسط نسل‌های بعدی انقلاب نشانه اعتقاد قلبی، ایمان معنوی مردم و استمرار حماسه هشت سال دفاع مقدس است.

خبرگزاری فارس: استخوان‌های شهدا هم برای ایران برکت دارند

به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، سردار سیداحمد موسوی در حاشیه خاک‌سپاری دو تن از شهدای گمنام دفاع مقدس در شرکت فولاد مبارکه در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری فارس اظهار کرد: شهدا زمانی که ایران به حضورشان نیاز داشت، به جبهه‌های جنگ حق علیه باطل رفتند و به شهادت رسیدند.

وی افزود: اکنون که شرایط به گونه‌ای است که حضور شهدا تقویت نظام را در پی دارد تا در عرصه جنگ نرم نیز، با تشییع جنازه باشکوهشان به یاری کشور و نظامشان بیایند و این نشان‌دهنده این است که شهدا حتی استخوان‌هایشان هم پرخیر و برکت است.

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان اصفهان با تأکید بر اینکه همه باید به این شهدا افتخار کنیم، تصریح کرد: این شهدا تا آخرین لحظه و آخرین قطره خونشان از میهن اسلامی ایران دفاع کردند و اگر آنها نبودند، اکنون این آرامش و آسایش در ایران اسلامی حاکم نبود.

وی اضافه کرد: حضور و وجود شهدا در بین مردم عطر و بوی خاصی دارد و سبب می‌شود تا مردم تصور نکنند، زمان زیادی از دوران جنگ و جبهه گذشته و فرهنگ ایثار و شهادت را به خوبی درک و لمس کنند.

موسوی گفت: همه مردم فکر می‌کنند، شهدایی که به عنوان شهدای گمنام تشییع می‌شوند، فرزندان خودشان هستند و با عشق و احساس مضاعفی در مراسم آنها حضور پیدا می‌کنند.

وی افزود: همیشه در تشییع پیکر پاک شهدا شاهد آن هستیم که آنها تأثیر خود را بر مردم می‌گذارند و این خود یکی از نشانه‌های بالا بودن مقام آنها نزد خداوند است.

به گزارش فارس، امروز تعداد دو تن از شهدای گمنام دفاع مقدس با حضور کارکنان این شرکت و تنی چند از مسئولان شهرستان در معراج الشهدای شرکت فولاد مبارکه تشییع و به خاک سپرده شدند.

منبه تبیان اصفهان 


[پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392 ]  [09:20 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

امشب یکی از دوستان دوران دفاع مقدس با خانواده اش به دیدن ما آمدند . صحبت از همه جا به میان آمد  تا اینکه حرفهای امروزیمان تمام شد و رفتیم سراغ دوران سنگر نشینی . از خاطرات آن زمان گفتیم و با خاطرات شاد شاد شدیم و با خاطرات غمگین ناراحت . خانوم بچه ها هم آنطرف تر مشغول صحبت بودند . من یک خاطره از همین دوستم آقای عزت الله مقدسی به ذهنم رسید  اول تو ذهنم مرورش کردم و بعد رو به همسر و بچه های ایشون کردم و گفتم 

خوب گوش کنید یه خاطره از آقای مقدسی براتون تعریف کنم . وقتی توجه آنها به من جلب شد گفتم :

توی شرهانی فاصله خط مقدم ما با عراقی ها خیلی کم بود برا همین ، فرمانده خط مقدم که از بچه های لشکر ذولفقار ارتش بود از قرارگاه خواسته بود که جلوی یگانش مین گذاری بشه . ماموریت رو به یگان ما دادند ما با پای پیاده روز رفتیم و جاده رو شناسایی کردیم و از پشت خاکریز های ایران محل هایی که باید شب مین گذاری می شد رو دیدیم . خلاصه ، شب با یه دستگاه خودروی کا ام حرکت کردیم .

رقص خون ، احمد یوسفی

به محلی رسیدیم که دیگه باید چراغ خاموش می رفتیم چون به محض دیدن نور چراغ خودرو ، عراقیها با خمپاره دمار از روزگارمون در می آوردند . به همین خاطر به سرباز راننده گفتم از اینجا به بعد باید چراغ خاموش حرکت کنی . سرباز چراغهای ماشین رو خاموش کرد ولی هنوز دو متر نرفته بود که ، ترمز زد و گفت : من هیج جا رو نمی بینم و نمی تونم رانندگی کنم . مونده بودیم چیکار کنیم چون ممکن بود با رانندگی اون از ارتفاعی سقوط کنیم و هیچگاه به خط مقدم نرسیم . یکی از بچه ها گفت من روی کاپوت ماشین می شینم و بهش فرمون می دم. این کار رو امتحان کردیم و اون شب تا موقعی که به خاکریز ها رسیدیم مدت خیلی زیادی طول کشید .

فردای اون روز این موضوع رو تو سنگر اعلام کردیم و گفتیم که دیشب چه مکافاتی گریبانگیرمان شد  تا تونستیم به خط برسیم.  برای امشب باید کسی رو پیدا کنیم که هم چشمهای قوی داشته باشه و هم بتونه از بین خمپاره های پیاپی دشمن ما رو سالم به خط مقدم برسونه . آقای مقدسی که اصلا در این مورد وظیفه ای نداشت و کارش چیزی دیگه ای بود گفت من خودم می برمتون .ما از اول مخالفت کردیم و بعد که دیدیم کسی دیگه توانایی این کارو نداره قبول کردیم . آقا عزت از لحظه ای که باید چراغ خاموش می رفت چراغها رو خاموش می کرد و مثل یه کسی که دوربین دید در شب زده باشه این چند شب ما رو با سرعت تمام به خط مقدم می رسوند . یه شب ماه تو آسمون نبود و پیدا کردن جاده باریک خاکی خیلی مشکل بود ایشون اون شب هم توی هر فاصله یه تک چراغ می زد و حدود صد متر رو رانندگی می کرد . البته با هر تک چراغش عراقی ها خمسه خمسه بود که روی جاده و خط مقدم می ریختند ولی خوشبختانه کسی طوری نشد و ماموریت بخوبی انجام شد . حرفم به اینجا که رسید دختر آقای مقدسی گفت : راستی  نمی شد وقتی هوا روشن بود همون سربازه شما رو  تا پشت خاکریز ها ببره بعد شب ها کارتون رو انجام بدین ؟

وقتی این حرف رو از دختر خانم آقای مقدسی شنیدم نگاهی به عزت کردم و دیگه چیزی به ذهنم نرسید که بازم عزت خان به دادم رسید و گفت : نه دخترم چون فاصله خیلی کم بود عراقی ها ماشین رو تو روز کاملا می دیدند و حرکت و گرد خاک یه ماشین تو روز روشن ، بهترین هدفی بود که عراقی ها می تونستند داشته باشند . 

من با سر حرف های عزت رو تائید کردم و دیگه چیزی نگفتم .

 

[پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392 ]  [01:51 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

داستانهای کوتاه جنگ

 

قبل از عملیات پیروزمند بیت المقدس گروه پل 422 دغاغله اهواز که زیر مجموعه ای از گروه 411 مهندس رزمی بروجرد بود با درایت فرماندهان ارتش از جمله شهید صیاد شیرازی و دیگر فرماندهان یگان مهندس رزمی 5 پل شناور را به روی کارون  زد که این احداث این پلها در آن شرایط و در کوتاه ترین زمان  در نوع خود بی نظیر بود .

 چون جنوب اھواز در منطقه مقابل دارخوین، آبگرفتگی وسیعی داشت این امر باعث شده بود 

 تا عراقی ھا نیروھای پیوسته ای را در ساحل کارون مستقر نکنند. آنها هیچوقت به این فکر نمی افتادند که ایرانی ها  توانایی عبور از کارون را داشته باشند .

پل شناور

عبور بیش از 40 ھزار نفر نیرو ھمراه با خودرو و تجھیزات در شب عملیات بیت المقدس از روی این پل ها تمامی تاکتیک های دشمن را بر هم زد . البته دشمن برای انهدام این پل ها خصوصا پل بزرگی که در منطقه مارد احداث شده بود تلاش زیادی به خرج داد .

روزی که میراژهای فرانسوی عراق برای بمباران این پل هجوم آوردند تمامی منطقه پر از آتش و بمب شد ولی خداوند باز هم یاری خودش را به رزمندگان نشان داد و با وجودیکه هواپیماهای عراقی برای اولین بار از گلوله های فریب دهنده ضد موشک استفاده می کردند باز هم در کارشان ناتوان شدند و فقط قسمت کوچکی از پل مورد اصابت قرار گرفت که آن هم با تلاش بچه ها سریعا ترمیم شد . آن روز با سقوط یکی از هواپیماها منطقه مارد به آرامشی دوباره دست یافت .

راوی : احمد یوسفی 

 


[چهارشنبه 23 اسفند 1391 ]  [07:57 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

زندگی زیباست ولی شهادت از آن زیباتر ....

 

و باز هم شاهد پر پر شدن یکی دیگر از گلهای باغ ولایت بودیم و او کسی نیست جز مهدی فطرس ...

شهید مهدی فطرس سال 77-78 وارد حوزه علمیه ولی عصر عج بروجرد گردید و در همان اوائل علاقه وافری به ارگانهای انقلابی از جمله سپاه پاسداران داشت و همین امر باعث شد که از حوزه انصراف و مشغول به امر مهم پاسداری (سپاه قدس) شد.

در سالهای اخیر که سپاه مرزهای غربی را تحویل گرفت،ایشان هم جزو افرادی بودند که در خط مقدم جبهه های علیه نیروهای پژاک وارد عمل شدند و در نهایت در تاریخ 01/12/1391 به آرزوی دیرینی خود دست یافتند.

ما مردم بروجرد ضمن تبریک و تسلیت به پدر بزرگوار ایشان و دیگر اعضای خانواده برای ایشان علو درجات را از خداوند منان خواستاریم.

 


[دوشنبه 7 اسفند 1391 ]  [10:31 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

معلم : مهدی پاشو انشاء ات رو بخون.

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....


معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! 

موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. 

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. 

مثلاً، پدر خودت چه کارست؟ آقا اجازه! شهیـــــــد شده...

یمکشسمکی

 


[جمعه 20 بهمن 1391 ]  [05:52 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

قطب نماي سرباز عراقي نجاتم داد
جام جم آنلاين: به تعدادی از جنازه‌های عراقی برخورد نمودم. آنان را مورد بازرسی قرار دادم و از جیب یکی‌شان که گویا فرمانده هم بود یکی قطب‌نما به دست آوردم. از روی زاویه و گرای منطقه به طرف نیروهای خودی برگشتم

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات های دوران دفاع مقدس است که دارای ویژگی های خاصی از جمله  منطقه آبی است.

مرحله چهارم عملیات خیبر بود و ما د رکنار رود فرات مستقر بودیم. به ما خبر دادند قرار است، عراق پاتکی را انجام دهد. به عقب برگشتیم و سپس در این سوی رودخانه توسط هلی کوپتر هلی‌برن شدیم. ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که تانکهای عراقی شروع به پیشروی کردند.

در ضمن به ما گفته بودند، کسی با آنها درگیر نشود تا خبرتان کنیم. عده‌ای دیگر از نیروها را به فاصله 100 متری که متشکل از یک آر. پی‌. جی زن و یک تیربار چی بود، در اطراف نیزارها مستقر کرده بودند.

بچه‌ها از شب قبل در باتلاقها خوابیده و آماده بودند. تانکها از جلوی ما رد شده و به طرف جلو رفتند. نیروهایی که در باتلاق بودند، بلند شدند و روی عراقی‌ها آتش ریختند. ازآن طرف هم هواپیماها و هلی‌کوپترهای هوانیروز آنان را زیر آتش گرفتند.

 


[سه شنبه 10 بهمن 1391 ]  [10:13 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .


او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم . ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  و لی من و یکی دیگر از بچه ها  به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

لحظه هایی از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت 10 نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت تا صبح زود خودمان را که کتابی می کردیم یک نفر می توانست یک ربع روی پایش بنشیند و سپس جایش را به نفر بعدی بدهد آنقدر تشنه و گرسنه مانده بودیم که نمی دانستیم باید چه بکنیم بعضی از بچه ها که تحمل گرمای طاقت فرسا و عطش بیش از حد این چند روز را نداشتند مجبور شدند از اداری که خودشان قبلا در قوطی ریخته بودند استفاده کنند . (شرمنده ام اگر این مطلب غیر قابل تحمل را به زبان آوردم ) روز بعد همگی را در اردوگاهی که در وسط پادگانی قرار داشت جمع کردند حدودا 2000 نفری می شدیم . گفتند آماده باشید برای آب و نان .

نان ها را با گونی آوردند و با نیرو هایی از خودشان ، شروع به تقسیم آن کردند . نان ها مثل همین نان فانتزی های خودمان بود ولی داخلش بر خلاف نانهای ما پر بود . هنوز نان را تقسیم نکرده بودند که خودروی  آتش نشانی برای سیراب کردن ما از راه رسید . کلی خوشحال شدیم . اما این شادی لحظه ای بیشتر به طول نیانجامید چون همان خودرو آب فشار قویش را در بین جمعیت ما گرفت و ما می بایست به آن طریق آب بخوریم تمام اردوگاه گل شده بود و نانها همه خمیر شده بود و از دست بچه ها به زمین ریخته بود . خودرو که رفت خمیر هایی که در چاله ها مانده بود و آبی روی آن جمع شده بود محلی شد برای دراز کشیدن ما و با زبان آبها را مکیدن .

وقتی صحبتهای آقای نعمتیان را می شنیدم اشک امانم را بریده بود . در قسمت های بعد گوشه ای دیگر از مهمان نوازی های ارتش بعث را برایتان بازگو می کنم .

راوی احمد یوسفی 

 


[جمعه 6 بهمن 1391 ]  [12:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >