داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند

احمد یوسفی بروجرد

  همه ی بچه ها ، شهید منوچهر معصومی را با نام  برادر می شناختند . با وجود اینکه نظامی بود و می بایست او را به درجه و یا اسم واقعیش صدا کرد ولی این مطلب در مورد او صدق نمیکرد .

همه می گفتند برادر ، بدون کلمه ای اضافه و یا کم. از شاخصه های برادر (شهید معصومی ) 1- ریش بلند 2- چفیه که هیچگاه از او دور نمی شد 3- انگشتر نقره 4- تسبیح برای ذکر گفتن . 5- کتابچه کوچک دعا 6- یک جفت کتانی سفید  7- لبخندی به لب 8- روحیه بالای سلحشوری و.9- خصائل نیک اخلاقی بود .

یک روز صبح در منطقه حسینیه نرسیده به خرمشهر اعلام کردند امروز صبحگاه عمومی تشکیل می شود


[سه شنبه 11 اسفند 1394 ]  [02:57 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

امشب یکی از دوستان دوران دفاع مقدس با خانواده اش به دیدن ما آمدند . صحبت از همه جا به میان آمد  تا اینکه حرفهای امروزیمان تمام شد و رفتیم سراغ دوران سنگر نشینی . از خاطرات آن زمان گفتیم و با خاطرات شاد. شاد شدیم و با خاطرات غمگین ناراحت . خانوم بچه ها هم آنطرف تر مشغول صحبت بودند . من یک خاطره از همین دوستم آقای عزت الله مقدسی به ذهنم رسید  اول تو ذهنم مرورش کردم و بعد رو به همسر و بچه های ایشون کردم و گفتم :

 گوش کنید یه خاطره از آقای مقدسی براتون تعریف کنم . وقتی توجه آنها به من جلب شد گفتم :

تجدید خاطره احمد یوسفی

توی شرهانی فاصله خط مقدم ما با عراقی ها خیلی کم بود برا همین ، فرمانده خط مقدم که از بچه های لشکر ذولفقار ارتش بود از قرارگاه خواسته بود که جلوی یگانش مین گذاری بشه . 


[یک شنبه 9 اسفند 1394 ]  [02:12 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به گزارش "حرف لر " به نقل از وبلاگ"مردان بی ادعا":

یک شب  در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .

لحظه هایی از اسارت . احمد یوسفی

او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم .

ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  ولی من و یکی دیگر از بچه ها به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

 


[شنبه 8 اسفند 1394 ]  [02:57 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

قبل از عملیات پیروزمند بیت المقدس گروه پل 422 دغاغله اهواز که زیر مجموعه ای از گروه 411 مهندس رزمی بروجرد بود با درایت فرماندهان ارتش از جمله شهید صیاد شیرازی و دیگر فرماندهان یگان مهندس رزمی 5 پل شناور را به روی کارون  زد که احداث این پلها در آن شرایط و در کوتاه ترین زمان  در نوع خود بی نظیر بود .

 چون جنوب اھواز در منطقه مقابل دارخوین، آبگرفتگی وسیعی داشت این امر باعث شده بود 

 تا عراقی ھا نیروھای پیوسته ای را در ساحل کارون مستقر نکنند. آنها هیچوقت به این فکر نمی افتادند که ایرانی ها  توانایی عبور از کارون را داشته باشند .

پل شناور

عبور بیش از 40 ھزار نفر نیرو ھمراه با خودرو و تجھیزات در شب عملیات بیت المقدس از روی این پل ها تمامی تاکتیک های دشمن را بر هم زد . البته دشمن برای انهدام این پل ها خصوصا پل بزرگی که در منطقه مارد احداث شده بود تلاش زیادی به خرج داد .

 

تلاش دشمن

روزی که میراژهای فرانسوی عراق برای بمباران این پل هجوم آوردند تمامی منطقه پر از آتش و بمب شد ولی خداوند باز هم یاری خودش را به رزمندگان نشان داد و با وجودیکه هواپیماهای عراقی برای اولین بار از گلوله های فریب دهنده ضد موشک استفاده می کردند باز هم در کارشان ناتوان شدند و فقط قسمت کوچکی از پل مورد اصابت قرار گرفت که آن هم با تلاش بچه ها سریعا ترمیم شد . آن روز با سقوط یکی از هواپیماها منطقه مارد به آرامشی دوباره دست یافت .

راوی : احمد یوسفی 


[پنج شنبه 6 اسفند 1394 ]  [10:49 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

وقتی به فرمان حضرت امام (ره) محاصره آبادان با دلاورمردی های رزمندگان اسلام در هم شکسته شد و دشمن شکست خورد دشمن فریب خورده  داخل هنوز هم به امید پیروزی تلاشش را به هر شکل ادامه می داد . 

گردان 436 از گروه 411 مهندس رزمی شهرستان بروجرد در کوه های اطراف اندیمشک مستقر شده بود و ماموریت های محوله را در محور پل کرخه و اطراف آبدانان انجام می داد . به این یگان ماموریت داده شد تا به آبادان منتقل شود و مین ها و گلوله های بجا مانده در دشت وسیع کنار اروند را خنثی کند با گردانمان به جاده آبادان ماهشهر رفتیم . بنه گردان در اطراف ماهشهر مستقر شد و ما زیر پلهای جاده آبادان ماهشهر سنگر زدیم . روزها برای شناسایی منطقه و مین برداری آنها با تعدادی از بچه ها جلو می رفتیم . دشمن آنقدر در این فرصت کم مین و تله های انفجاری کار گذاشته بود که جمع آوری آنها مدت های زیادی به طول می انجامید .

یک رو با دو نفر دیگر از بچه ها تصمیم گرفتیم به آبادان سری زده و از آنجا به خانواده تلفنی بزنیم . با جیپ کاامی که در اختیارمان بود به منطقه احمد آباد رفتیم . جمعیت حاضر در شهر خیلی زیاد نبود و نیروهای نظامی حضورشان در شهر بیشتر به چشم می خورد . اکثر مغازه ها بسته بود و تک تکی هم که باز بود رنگ و بوی جنگ و محاصره به خود گرفته بودند در محله احمد آباد پیاده شدیم وقتی از خودرو پیاده شدیم مردی که تعداد کمی نان در دست داشت به طرفمان آمد ، سلام و احوالپرسی کرد بعد رو به ما گفت : 

ببخشید سرکار جریان این نانها چیه ؟!

دشمن شناسی

من گفتم : نونه دیگه مگه نخریدی؟

گفت: نه  جریان این مهری که به نانها زده شده رو می گم .


[چهارشنبه 5 اسفند 1394 ]  [12:49 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

در معراج، روى كفنش نوشته بودیم: «شهید گمنام.‌» بارها مى‏خواستیم براى تشییع بفرستیمش تهران؛ ولى دلم نمى‏ آمد. در دلم یكى مى‏ گفت: دست نگه‏دار تا موقعش برسد. به خودم گفتم: «همتى - مكانیك تفحص - وقتى دنبال آچار مى‏ گردد، صلوات مى‏ فرستد؛ چرا من با صلوات، دنبال پلاك شهید نگردم؟» همین كار را كردم و دوباره سراغ پیكر رفتم و كفنش را باز كردم. در جمجمه شهید، قطعه‏اى گِل بود. آن را درآوردم، دیدم پلاك شهید است. اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد   شهید گمنام


[سه شنبه 4 اسفند 1394 ]  [01:33 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

ه گزارش مجله تاریخ فرادید، در گزارش تصویری زیر که عکس‌های دیده نشده‌ای از جنگ تحمیلی از جبهه عراق است مجموعه یکی از همین عکاسان را خواهید دید. "ژان پاولوفسکی" عکاس فرانسوی آژانس عکس "سیگما" عکاس حرفه ای است که در نقاط مختلفی چون سودان،لیبی و الجزایر عکاسی کرده و به عنوان یک عکاس جنگی معتبر در جهان شناخته شده است. او در طول جنگ تحمیلی از سوی این آژانس عکس در چند مقطع به جبهه عراق و نیز ایران فرستاده می‌شود تا از آنچه می‌گذرد عکاسی کند. عکس‌هایی که او از جبهه جنگ در عراق گرفته تصویری قدرتمند از جنگ نابرابر این کشور با ایران و شهدای ایرانی که تا آخرین لحظات در برابر دشمن مقاومت کرده‌اند را نشان می‌دهد. 

656565656

بقیه عکسها در ادامه 


[دوشنبه 3 اسفند 1394 ]  [01:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

دوپازا احمد یوسفی

پلک های خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر تار و مبهم  خانمی سفید پوش به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد و اختیار نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمی دانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم .


[یک شنبه 2 اسفند 1394 ]  [08:10 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

در عمليات فتح المبين به همراه تيمسار حسني سعدي از راه زميني به منطقه درگيري رفتيم. من طبق دستور جهت شناسايي وضعيت دشمن با يکي از گردان‌ها جلوتر رفتم. ساعاتي بعد همان گردان به محاصره نيروهاي عراقي در آمد و من هم در حلقه محاصره گير کردم.

فتح المبین . احمد یوسفی

اولين کاري که کردم وصيت‌ نامه‌اي نوشتم و به پيک گردان دادم که اگر توانست آن را به پشت خط برساند. پيک با زرنگي خاص خودش از حلقه محاصره خارج شد و رفت. ما مانديم و محاصره دشمن بعثي. حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر مي شد و امکانات و تجهيزات ما کمتر و کمتر مي شد . تنها ارتباط ما با يکي از يگان ‌هاي همجوار بود که آن يگان با رشادت تمام به حلقه محاصره ما يورش برد و پس از درگيري سنگين محاصره را شکست و يگان ما نيز وارد عمل شد و با ورود لشکر 21 حمزه ، يگان عراقي به اسارت نيروهاي ما در آمدند.

 


[شنبه 1 اسفند 1394 ]  [01:50 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

در منطقه ی شرهانی  هواپیما ی عراقی  بعضی روزها خیلی اذیت می کرد ند  یکروز ساعت یازده صبح پدافند ضد هوایی ارتش یکی از هواپیما ها را هدف قرار داد و سرنگون کرد .هواپیما در آسمان آتش گرفت و با فاصله ی زیادی از ما سقوط کرد . آقای رضا نمایی که از درجه داران  خیلی  شاد و چابک لشکر ذوالفقار بود با شهید محمد علی اسماعیلی  سوار جیپ کا ام شدند و برای آوردن خلبان آن هواپیما به طرف محل سقوط رفتند .

خلبان عراقی احمد یوسفی

چون فاصله ی محل استقرار شهید محمد اسماعیلی و رضا نمایی با ما زیاد بود در جریان چگونگی کارشون قرار نگرفتم  تا اینکه ساعت 4 بعد از ظهر شهید اسماعیلی زنگ زد و گفت : احمد آقا اگه می خوای خلبان عراقی رو ببینی پاشو بیا اینجا .

 منم از خدا خواسته بلند شدم سوار جیپ شدم و رفتم طرف گروهان شهید اسماعیلی  اینا . وقتی رسیدم محمد دم در سنگرشون وایساده بود و یه سرباز مسلح رو هم برای نگهبانی اونجا گذاشته بود .

احوالپرسی که کردم . محمد گفت : خلبانه داخله برو تو . پرسیدم رضا کجاست ؟ گفت : هر جا باشه الان میاد .  سر باز مسلح به احترام پایی جفت کرد و من  پتویی که جلوی سنگر  زده شده بود کنار زدم و داخل شدم .

 شهید اسماعیلی هم پشت سرم داخل شد . داخل  سنگر خلبانه رو همون صندلی هواپیما که با اون اجکت کرده بود نشسته  و عینک دودی به چشماشه زده و منو نگاه می کرد . رفتم طرفش گفتم عوضی می دونی چند نفر رو تو این منطقه شهید کردی ؟ مشتم رو بالا آوردم که داغ دلمو خالی کنم که یهو هر دو زدند زیر خنده . من هاج و واج مونده بودم که چیه ! دیدم خلبان که همون رضا نمایی بود عینک رو از جلوی چشماش ورداشت و با اون لهجه ی شیرین ملایریش گفت : کوره ماخواسی بکشیم .

 من که جا خورده بودم چهره ی شهید اسماعیلی رو که از زور خنده قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم مارو دست انداختید ؟! خلبان کجاست ؟

 بعد رضا از روی همون صندلی  بلند شد و گفت : زحمت آوردنشو ما کشیدیم بچه های حفاظت نذاشتن نیم ساعت پیشمون بمونه فقط این صندلی وعینک  نصیب ما شد . رفتم رو صندلی به جای رضا نشستم و خود بخود کلمات عربی بلغور کردم.

 سرگرد نزاجا احمد یوسفی 


[جمعه 30 بهمن 1394 ]  [09:50 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

بچه های صدا و سیما  آمده بودند تا از دوست دوران دبستان و همرزم ما در گروه 411 مهندسی بروجرد یک برنامه ی مستند بسازند .

شهید منوچهر موسیوند

این برنامه   همانطور که مطلع هستید به شهدای ورزشکار می پردازد و روزهای جمعه از شبکه سه  سیما پخش می شود . شهید موسیوند هم از فوتبالیست های خوب بروجرد بود و اگر دنبال تیم ملی رفتن و بی خیال جبهه آمدن می شد می توانست در تیم ملی حضور چشمگیری داشته باشد ولی ایشان دفاع از حیثیت انقلاب و اسلام را به همه چیز ترجیح داد .

بر سکوی افتخار

همانطور که در این فیلم گفته ام ایشان از دوران مدرسه راهنمایی که در مدرسه راهنمایی محمد قمی درس می خوندیم یکی از چهره های خوب فوتبال بودند . در جبهه هم به محض اینکه فرصتی پیدا می شد بچه ها را جمع می کرد و فوتبال رو شروع می کردند .


[پنج شنبه 29 بهمن 1394 ]  [07:58 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

انارهای خاطره انگیز
از جبهه با دوست هم سنگریم  ... به مرخصی آمده بودیم . یک روز ایشان من و همسرم را دعوت 
کردند تا به خانه شان برویم . البته ایشان  گرچه ازدواج کرده بود ولی باز هم با خانواده پدریش
زندگی می کرد . خلاصه  قبول کردم و رفتیم .بعد از احوالپرسی و پذیرایی چای ، همسرش ظرفی 
انار را پیش ما گذاشت ، ما هنوز دست به انار ها نزده بودیم که مادر دوستم منیر خانم با عجله به
طرف ظرف انار آمد و شروع کرد  یکی یکی انار ها را برداشتن . او بعد از اینکه اناری را بر 
می داشت  با انگشت فشار مختصری می داد و دوباره آن را در ظرف انار ها می گذاشت . 
بدون اینکه ما چیزی  بگوئیم ، ایشان در حالیکه اناری را با انگشتش فشار می داد گفت : 
ببخشید من این کار را می کنم . دیروز چند نفر مهمان برایمان آمده بود وقتی ظرف انار را جلویشان 
گذاشتیم تعدادی از  انار ها آب گرفته شده بود و من جلوی مهمانها خیلی خجالت کشیدم . این بچه های
شیطان من ،آب انارها را مکیده بودند و بعد آنها را باد کرده و در یخچال گذاشته بودند . من هم از 
دنیا بی خبر آنها را دیروز جلوی مهمان ها گذاشتم .

خلاصه آن روز کلی به این کار بچه ها همگی خندیدیم و سوژه ای شد برای خنده و شوخی سنگرمان . 
الان هر وقت انار می بینم یاد آن روز می افتم . یادش به خیر .

 احمد یوسفی 


[چهارشنبه 28 بهمن 1394 ]  [02:49 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

 

طلعت خانم . نوشته احمد یوسفی

هر وقت از کوچه پشت باغ عبور می کردم ، خدا خدا می کردم که طلعت خانم مادر اکبر من را نبیند ، چون برای سوالهای تکراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینکه شرمنده اش نشوم و وعده های بی مورد به او ندهم سعی می کردم راه طولانی تری را انتخاب کنم و کمتر از آن کوچه عبور کنم ، مگر موردی مثل امروز پیش می آمد که ناچار باید از کوچه باغی گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را کردم که کس دیگری را پیدا کنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم .

اگر دیشب به محسن زنگ نمی زدم امروز از رفتن به این کوچه صرف نظر می کردم ولی الان که ساعت هفت و چهل و پنج صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی صبرانه بیرون را نگاه می کند .

چاره ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می شدم .

داخل کوچه سرک کشیدم کوچه خلوت بود ، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود . چند دقیقه ای طول کشید تا همسر آقا محسن در را باز کرد .

سلام کردم و گفتم: ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده ام.


[سه شنبه 27 بهمن 1394 ]  [08:49 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

آخرین وداع با شهید در بند اسارت

 

آخرین وداع با شهید در بند اسارت

سه شنبه 15 دی 1394

پیکر شهیدبیژن حافظی ظهر سه شنبه پانزدهم دی ماه با حضور گسترده مردم آمل در قطعه شهدای آستان امامزاده ابراهیم (ع) به خاک سپرده شد. شهید حافظی یکی از شهدای تازه احراز هویت شده در مازندران است که سرباز وظیفه لشکر 30 ارتش جمهوری اسلامی ایران در گرگان بوده و در سن 20 سالگی راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد، این شهید در سوم آبان‌ماه سال 1359 بین آبادان و ماهشهر توسط نیروهای بعثی به اسارت در آمده و در ماه محرم سال 1360 در حالی که مشغول آماده سازی محفل عزای حسینی در شب عاشورا بود بر اثر شکنجه‌های رژیم بعث در اردوگاه به شهادت رسید.

[شنبه 3 بهمن 1394 ]  [04:06 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >