داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند
بهترین مطالب هفته دفاع مقدس

احمد یوسفی ثبت شده توسط کاربر

  • بازديد :
  • 1644
  • يکشنبه 25/6/1386
  • تاريخ :

نافله

هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می‌كردم، خدا خدا می‌كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند، چون برای سؤال‌های تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده‌اش نشوم و وعده‌های بی‌مورد به او ندهم سعی می‌كردم راه طولانی‌تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم، مگر موردی مثل امروز پیش می‌آمد كه ناچار باید از كوچه باغی گذر كنم. البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس دیگری را پیدا كنم تا دعوت‌نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فكر می‌كردم كمتر نتیجه می‌گرفتم.

اگر دیشب به محسن زنگ نمی‌زدم امروز از رفتن به این كوچه صرف نظر می‌كردم ولی الان كه ساعت 45/7 است، حتماً محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی‌صبرانه بیرون را نگاه می‌كند . چاره‌ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می‌شدم.

داخل كوچه سرك كشیدم. كوچه خلوت بود، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم. زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود. چند دقیقه‌ای طول كشید تا همسر آقا محسن در را باز كرد

سلام كردم و گفتم:"ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده‌ام."

خانم محسن بعد از جابجا كردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت:"اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرمایید داخل."

ـ نه ممنونم لطفا صداش كنید.


[دوشنبه 11 آبان 1388 ]  [12:58 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
بهترین مطالب هفته دفاع مقدس1

ثبت شده توسط کاربرmostafa2_gh

یه بیلان کاری تقدیم به شهدا !

 

سلام  به شهدا ،

امیدوارم که دعاگوی ما باشید.

شهدا ؟  من تاحالا براتون  حرفی نزده بودم , نه اینکه خدای نکرده دوستون نداشته باشما ،نه! این نیست،  اینه که خودم رو لایق نمیدونستم در موردتون بنویسم .(گرچه حرفای زیادی دارم) اما امروز تصمیم گرفتم یه کاری بکنم شایدبه این شکل انجام نشده یا شایدم شده  من خبر ندارم .

خوب این مطلب در مورد  چی هست؟یه بیلا ن کاری از این چند سال رو برای شهدا آماده کردم که بهشون ثابت کنم  چه کارا برای ادمه ی راهشون کردیم...!

 

از همین  زمونه شروع میکنم ...

یکی یکی میگم شاید پس و پیش باشه  کمی کاستی داره ولی شهدا ؟ حدود کارا دستتون میاد:

 

1- * اول اینکه اسمتون رو دارن از روی کوچه ها بر میدارن !

2- * دوم اینکه چفیه های خونی شما شده روسری بعضی ماها، شماها از همه طرف چفیه ها خون میزد بیرون ما از همه طرفش مو میزنه بیرون


[پنج شنبه 7 آبان 1388 ]  [08:58 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

فصلهاي پيش از اينم ابر داشت

بر کويرم بارشي بي صبر داشت

اينک اما عده اي آتش شدند

بعد مرگ کوه ها آرش شدند  

 


[چهارشنبه 6 آبان 1388 ]  [08:18 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
  نوشته : احمد.یوسفی

با صداي مادر از خواب بيدار شد . نماز صبح را خواند و بعد از صبحانه به مدرسه رفت . ساعات درس با بي حوصلگي سپري مي شد . خودش هم علت بي قراری امروزش را نمي دانست . نيم ساعت مانده به  اذ ان ظهر، طبق معمول هر روز ازمعلم اجازه گرفت و از كلاس بيرون زد و به طرف مسجد محلشان حركت كرد . عمو حسين متولي مسجد ، شيلنگ آب را از كنار درختان سرو بيرون كشيده بود و جلوي مسجد را آب پاشي می كرد .

عباس كه رسيد به عمو حسين سلام كرد .كليد كمد را از او گرفت و صداي قرآن را پخش كرد . به حیاط مسجد آمد .


[چهارشنبه 29 مهر 1388 ]  [01:01 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

دستهای وجدان، تابلوهای عبرت را

همیشه در کنار جاده ی اندیشه می کارد

تا هنگام باز شدن درهای خروجی دنیا "قبرستان"

و پذیرایی از انسان های بی نبض

کسی از دیوار بهانه ها بالا نرود.

آنها که حیاط خلوت فکرشان را

با "سمت"     آب و جارو می کنند

آنها که از دیوار شهدا بالا می روند

تا میوه های فرصت بچینند

آنها که چرخ معلولین را نمی چرخانند

آنها که رویش مصلحت را

با پر کردن جیب هایشان توپ می کنند

آنها که از ((دیوار)) مطبوعات

روی خانه مردم شیرجه می زنند

آنها که سیخ احتکار می سازنند

تا مردم را روی آن کوبیده کنند

آنها که برای احساس بوی جبهه

همیشه زکام هستند

آنها که خط مقدم را

از اخبار رنگی تلوزیون ((شاهد)) بودند

آنها که چاه زنخدان را

بر ذکر مسائل ((حدث اصغر)) ترجیح ندادند

باید بدانند که

خداوند در تهیه مواد سوختنی جهنم

هرگز دچار کمبود نخواهد شد.

باید مواظب ارتفاع گناهان بود...                                                                                                            منبع . سایت سبکبالان 
                                                                                                                                                            

[جمعه 24 مهر 1388 ]  [01:16 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

همان ستوان سومی برای سرباز اسلام كافیست

 شهید علی‌اکبر ‌شیرودی

با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور ماه سال 1359شیرودی به منطقه كرمانشاه رفت و هنگامی كه شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی كرد و به دو خلبانی كه با او همفكر بودند گفت:

  1. «ما می‌مانیم و با همین دو هلیكوپتری كه در اختیار داریم مهمات دشمن را می‌كوبیم و مسئولیت تمرد را می‌پذیریم.»

در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناك، وی به عنوان تنها موشك انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتكار عمل وی نه تنها در سراسر كشور، بلكه در تمام خبرگزاری‌های مهم جهان منعكس شد.

بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته‌اش این بود كه كارشكنی‌های بنی صدر و بی‌تفاوتی برخی از فرماندهان را به امام خمینی(ره) خبر دهد.

در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه‌ای به فرمانده هوانیروز كرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت:

 

شهید شیرودی
  1. «اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز كرمانشاه می‌باشم و تا كنون برای احیای اسلام و حفظ مملكت اسلامی در كلیه جنگ‌ها شركت نموده‌اند، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته‌ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته‌ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی كه به اینجانب داده‌اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی كه بوده‌ام، برگردانید.»

شهید علی اكبر قربان شیرودی تا زمان شهادت خود با انجام 30 هزار ساعت پرواز جنگی، ركورددار عملیات‌های هوایی در جهان بود.



<!-- Inject Script Filtered --> 15 نظر

لينك ثابت شهریور 1388ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط .احمد یوسفی::.. 

[سه شنبه 21 مهر 1388 ]  [01:59 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
یادت هست؟


آخرين دفعه ي باز آمدنم يادت هست؟


بوي باروت و غبار بدنم يادت هست ؟


وقتي از پنجره برچشم تو خنديدم


حالت ساحل دريا شدنم يادت هست ؟


روزي از کوچه به تو دست تکان مي دادم


دست جا مانده از پيرهنم يادت هست ؟


خاک انگشتر و تسبيح و پلاکي خونين


 جاي خالي مرا در کفنم يادت هست ؟


آخزين دفعه ي باز آمدنم يادت ماند


لحظه ي تازه پر پر شدنم يادت هست ؟


زهرا رسول زاده


[سه شنبه 21 مهر 1388 ]  [11:05 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

                                                  به نام دانای کل

دوپازا                                      نوشته : احمد یوسفی

---------------------------------------------------------------------        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر آتا فوکوس خانمی سفید پوش  به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی در سر و پایم  احساس می کردم.

      


[یک شنبه 19 مهر 1388 ]  [01:50 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 اعلاميه

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله آن را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر آسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-    ولي چه طوري ؟

-    بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-    من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ و  تكثير كنم .

-    اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-    بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-    ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ، جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

امام خميني

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدلله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشاالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

 احمد یوسفی  زمستان


[پنج شنبه 16 مهر 1388 ]  [01:46 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
احمد یوسفی

لحظه به لحظه رنج ها و صبرهاي شما پيش خداوي متعال ثبت و محفوظ است و پرردگار مهربان اين اعمال و حسنات را در روز قيامت


که انسان از هميشه نيازمندتر است، به شما باز خواهند گردانيد .... آزادگان سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پايداري ملت ايران هستند.
مقام معظم رهبري در مراسم تجليل از امير سرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري

صبح روز 1359/6/27 ، با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم و پس از اداي فريضه نماز لباس پوشيده، به گردان پرواز رفتم.


جناب سرگرد ورتوان قبل از من در گردان آماده بود. پس از احترام نظامي و احوالپرسي به اتفاق، برگه ماموريت را باز کرديم و براي


 هماهنگي عملياتي به اتاق مخصوص توجيه رفتيم. من پيشنهاد کردم هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پايين پرواز کنيم و با


فاصله هدف را رد کرده، دور بزنيم و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنيم. با توجه به اين که سرگرد ورتوان، فرمانده عمليات


بود، پيشنهاد مرا نپذيرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پايي و با سرعتي حدود 900 کيلومتر در ساعت عمليات را آغاز کنيم. پس


از توجيه به اتاق چتر و کلاه رفتيم. هنگامي که لباس جي سوت( لباس مخصوصي است که نوسانات فشار جي را براي خلبان کنترل مي کند)


را مي پوشيدم سروان احمدکُتّاب گفت: حسين کي بر مي گردي؟ نمي دانم چرا بي اختيار گفتم: هيچ وقت!
مطمئيني؟
نمي دونم
هواپيماي من مسلح به راکت بود و ليدر من جناب ورتوان بمب مي زد. پس از اين که کاملا هواپيما را از نظر فني بازديد کرديم، فرم صحت


هواپيما را امضا کرده، به مکانيسين پرواز داديم و او برايمان آروزي موفقيت کرد. استارت زديم و لحظه اي بعد هر دو هواپيما سينه آسمان را مي شکافتيم.
آن روز، ما دومين دسته پروازي بوديم که در خاک عراق عمليات مي کرديم. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشيار و حساس کرده بود


لذا به محض اين که مرز را رد کرديم، پس از چند ثانيه متوجه شدم از سمت چپ ليدرم، گلوله ها بالا مي آيند. قبل از پرواز مشخصات محل هدف


را به دستگاه ناوبري داده بودم. در يک لحظه متوجه شدم نشان دهنده، مختصات محل هدف را مشخص کرده است. به ليدر گفتم: روي هدف


رسيديم، آماده مي شوم براي شيرجه. گرد و خاک ناشي از شليک توپخانه عراق وجود هدف را براي ما مسجل کرده بود. کمي جلوتر در پناه


تپه اي چندين دستگاه تانک و نفربر استتار شده، به چشم مي خورد. روز قبل همين تانک ها و توپخانه،  پاسگاه مرزي ما را گلوله باران مي کردند.


از ليدر اجازه زدن هدف را گرفتم.
قرار بود هر دو به صورت ضربدري از چپ و راست يکديگر را رد کرده، هدف را منهدم کنيم. بلافاصله زاويه مخصوص پرتاب راکت را به هواپيما


دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روي هدف ميزان کردم. در يک لحظه ناگهان هواپيما تکان شديدي خورد و فرمان، کنترل خودش را از دست


داد نمي دانستم چه بر سر هواپيما آمده، سعي کردم بر خودم مسلط شوم و هواپيما را که در حال پايين رفتن بود کنترل کنم. به هر نحو توسط


پدال ها، سکان افقي هواپيما را به طرف هدف هدايت کردم. در اين لحظه ارتفاع هواپيما به 6000 پا رسيده بود و چراغ هاي هشدار دهنده موتور


مرتب خاموش و روشن مي شدند. شاسي پرتاب راکت ها را رها کردم. در يک لحظه 76 راکت بر روي هدف ريخته شد و جهنمي از آتش در زير


پايم ايجاد کرد.
از اين که هدف را با موفقيت زده بودم اظهار رضايت مي کردم ولي همه چيز از نظر پروازي برايم تمام شده بود، با وضعيتي که هواپيما داشت


مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاک خودمان نيستم. در حالي که دست چپم بر روي دسته گاز موتور هواپيما بود دست راستم را بردم براي


دسته اجکت، دماغ هواپيما در حالت شيرجه بود و هر لحظه زمين جلو چشمانم بزرگ و بزرگتر مي شد. تصميم نهايي را گرفتم و با گفتن


شهادتين دسته اجکت را کشيدم. از اين لحظه به بعد ديگر هيچ چيز يادم نيست. با ضربه اي که به من وارد شد به خودم آمدم(هنگام


اجکت کردن در اثر فشار جي مثبت شديد ، لحظه اي خون از مغز به پايين مي آيد و بيهوشي موقتي به خلبان دست مي دهد) و احساس


کردم هنوز زنده ام. وقتي چشمم را باز کردم همه چيز در نظرم تيره و تار مي نمود و قابل رويت نبود. پس از گذشت 2 الي 3 ثانيه خون


به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببينم. مقابل خودم در فاصله 10 متري سربازان مسلح عراقي را ديدم که به صورت نيم دايره مرا محاصره


 کرده بودند. به خودم نگاهي انداختم، روي زمين نشسته و پاهايم دراز شده بود. تقريبا موقعيت خودم را شناسايي کردم، متوجه شدم در


خاک دشمنم و اسير شده ام.
گوشه اي از خاطرات شهيد اميرسرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري از کتاب 6410(مجموعه خاطرات امير)چاپ انتشارات سازمان عقيدتي


سياسي ارتش جمهوري اسلامي ايران


يادش گرامي و راهش پر رهرو باد


نوشته شده توسط : احمد يوسفي 


[سه شنبه 14 مهر 1388 ]  [12:18 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
من پلاکي از فکه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زير خاک. با عطر و بوي بهشت . آغشته به خون. شاهد ديدن بال 
ملايک. شب نشين کانالها! همنشين انتظار. خاک مرا دربرگرفت. خاک مرا روييد. خاک لبهايم را بوسيد.

خاک تنم را پوشيد. لاله اي سرخ جوانه زد. من از امتداد غربت غرب مي آيم. با شانه هاي صبور خاک گرفته خاک جنوب و نگاهي که پي جوي مادري دل نگران است. کانالهاي غريب را غريبانه جسته ام. سنگرهاي آبي بي آلايش همدمم بوده اند. شبهاي من غريب ترين شبهاي شام غريبانند. هفت آسمان از من دور نبوده اند. من فداي فکه ام. شهره گمنامي. خوابيده در شيارها! بي هيچ سايباني! دلم از مرز بهشت مي آيد. گمنامي مرا خوشتر است. در کانالها بهتر مي توان نفس کشيد. راه آنجا تا بهشت يک دهن ناله است. شيارها را خوب مي شناسم. شبهاي تنهايي را لمس کرده ام ودرد غربت را خوب مي فهمم. چندي در محاصره هم بوده ام. عطش را چشيده ام. مرا چند همدم بود. پيشاني بندي ـ قرآن کوچک ـ مهر نمازي ـ وصيتنامه اي ـ چفيه اي خونين! قمقمه اي تهي از آب و مشتي استخوان که هر صبح به رکوع پهلويي شکسته اند و هر شام به سجود گلويي پاره پاره! آنجا فرشته ها هم بودند. آسمان سينه به سينه زمين بود.

در شبهاي من مهتاب بود و ستاره. چهره ها نوراني بود و نسيم با من به گفت وگو بود. پيشاني بند را فرشته ها مي بوييدند. قرآن کوچک را چهره هاي نوراني مي خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصيتنامه ام را زمين در خويش جايي داد. اما کماکان مي درخشد. آسمان به رنگ چفيه ام رشک مي برد. دريا در قمقمه ام جا نمي گيرد. مرا روزي گردن آويز شجاعي بود. گردني شمشادگونه. قامتي بر خاک افتاد و قناسه اي مرا به بهشت رساند. گامها آمدند و رفتند. نسيمها وزيدند. اما من در خاک رها بودم. هر غروب دلتنگي هايم را با فرشته ها قسمت مي کردم و غريبي عادت شيرين من شد. طوفان مي وزيد. اما من نمي لرزيدم. باران مي باريد اما من دريا را مي جستم. عطشم را فرات فرومي نشاند. مرا سرپناهي نبود جز آسمان. شبهاي دعاي کميل مرا هزار پنجره مي خواند و دلهايي که به رنگ شيعه بود. چشماني مرا منتظر بود. مادري مهربان ياد مرا واگويه مي کرد. زمزمه هايش را مي شنيدم. با چشماني منتظر! غربت من بيشتر و بيشتر مي شد. دلم براي مويه هاي پرسوز مي گداخت. مي خواستم کسي مرا مي خواند. پيشاني بندم را به مادري مي سپرد. چفيه ام را به چهره مي ماليد. مي گريست. گرد غربت را از چهره ام مي زدود. مرا آغوش مهرباني در آغوش مي گرفت. خاک را به گفت وگو مي نشست. دمي مويه اي سرمي داد. از غربت ني برايم مي خواند. من که ماندم، مجنونم را ليلايي خواندند و دشت آواره من شد. سکوت لاله هاي همجوار، کانالها را پر مي کرد و تماشا پي در پي دور مي شد. از که بايد پرسيد چرا عطش جواب لبهاي من است. از که بايد پرسيد چرا مشتي استخوان؟ از که بايد پرسيد پلاکهاي همسفر من کجايند؟ از که بايد پرسيد اين همه مظلوميت چرا بر خاک آرميده است. از که بايد پرسيد چفيه هاي خونين در شلمچه چه مي کنند؟ به که بايد گفت: قمقمه هاي سوراخ هنوز در خاک غلت مي خورند؟ کلاههاي شکافته را فقط خورشيد لبخند مي نوازد. کودکي در شلمچه گله مي کرد چرا ديگر خواب بابايم را نمي بينم؟ گناه از کيست؟

[دوشنبه 13 مهر 1388 ]  [09:18 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]





ما در کرخه مستقر بوديم يک روز مهدي به سراغم آمد و گفت:« با اجازه شما مي‌خواهم به مرخصي بروم» پرسيدم:«چرا اينقدر عجله داري؟» صورتش از خجالت سرخ شد با شرم پاسخ داد:«آخر قرار است اين دفعه داماد بشوم »از شنيدن اين خبر خوشحال شدم هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته بود که صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد فرياد يا حسين سربازان به هوا برخاست سراسيمه بيرون رفتم باورم نمي‌شد مهدي غرق در خون نزديک سنگر تدارکات روي زمين افتاده بود و سايرين دورش حلقه زده بودند پاهايم شل شد همانجا کنار پيکر مطهرش نشستم بغض راه گلويم را بسته بود بي‌اختيار اين جمله را زير لب تکرار کردم
مهدي جان داماديت مبارک


[یک شنبه 12 مهر 1388 ]  [08:19 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      <   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13