داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند


چهره شاهدان غبار گرفت
عشق را موج انفجار گرفت
چفیه، پوتین، پلاك، سنگر، كو
زیر رگبار دیده ی تر كو
خشم و لبخند شور و عشق و جنون
روح ایمان و جسم غرقه به خون
جبهه و جنگ یادمان رفته ست
آن دل تنگ یادمان رفته ست
سر به چاه امل فرو بردیم
« دیگران كاشتند و ما خوردیم »
به ریا و دروغ خو كردیم
مثل نعشی لهیده بو كردیم
یادمان رفت مرد میدانیم
شعله ای از وجود انسانیم
یادمان رفت سوز و اشك و دعا
شب حمله رمز یا زهرا
چفیه تا خورده قمقمه تنهاست
جبهه مثل غریبی زهراست

گرچه در خاك جبهه پیچیده

عطر خون حسین فهمیده
هان كجایید عاشقان بلا
تشنگان زیارت مولا
حاج یوسف چرا نمی مانی
كربلا كربلا نمی خوانی
گر چه دیریست زیر چتر امان
كوزه ی آب هست و سفره نان
ما همان دشمنان قابیلیم
وارث خون سرخ هابیلیم
سربی دردسر نمی خواهیم
زندگی بی خطر نمی خواهیم

 

                                                                                                                             منیره درخشنده





[جمعه 20 آذر 1388 ]  [02:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]


- آهااااى‏ى‏ى... سرباز!
نعره سرگروهبان، غلامحسين را از فكر بيرون مى‏آورد.غلامحسين از جا كنده مى‏شود و به او نگاه مى‏كند. يكى ازسربازها را زير مشت و لگد گرفته است. سرباز هوار مى‏كشد.هيچ‏كس جرأت جلو رفتن ندارد. سرگروهبان يكريز فحش‏مى‏دهد. غلامحسين جلو مى‏دود و مچ دست سرگروهبان راتوى هوا مى‏قاپد. كاسه چشمان سرگروهبان از خون پرمى‏شود. زل مى‏زند تو چشمان نافذ غلامحسين و آنگاه مچ‏دستش را از لاى انگشتان او بيرون مى‏كشد. بعد لب ودهانش را مچاله مى‏كند و تفى به زمين مى‏اندازد. سرباز،ناله‏كنان پا به فرار مى‏گذارد.
سرگروهبان، كاغذى را با خشم جلو چشمان غلامحسين‏پاره‏پاره مى‏كند.
- زنده‏زنده چالت مى‏كنم...
- اون اعلاميه را من بهش دادم.
- حساب تو را هم مى‏رسم... تو همين روزها...
- چه كار مى‏كنيد؟... من امشب فرار مى‏كنم... مى‏آييد يانه؟
- شوخى‏بردار نيست اين كار. فكر بعدش را كرده‏اى؟مجازاتش، يا حبس است يا اعدام. تازه ايلام يك شهركوچكه. زود گير مى‏افتيم.
اين را جواد مى‏گويد و به محمود و حميد كه به‏تفنگ‏هايشان خيره شده‏اند، نگاه مى‏كند.
غلامحسين، كلاهش را به كف دستش مى‏كوبد و باصدايى خفه مى‏گويد:
- فرمان امام خمينى است...
بعد نگاه مى‏كند به سيم‏خاردارهاى بالاى ديوار.
- خود دانيد... اجبار نيست.
صداى ايست دژبانِ جلو در شنيده مى‏شود. محمود،دست روى شانه غلامحسين مى‏گذارد و مى‏گويد:
- سرگروهبان است... خدا رحم كند... بهتر است برويم‏داخل آسايشگاه.
ابرها كه مثل گليم كهنه نخ‏نخ شده‏اند، توى هم‏مى‏پيچند. ماه، كدرتر از شب‏هاى گذشته است.
غلامحسين، نگاهى به ساعتش مى‏كند و خود را به پشت‏درخت‏ها مى‏رساند. باد، صداى شاخ و برگ درخت‏ها را درمى‏آورد.
- كاش رگبارى بزند.
كسى از بيرون فرياد مى‏كشد. صداى باز و بسته شدن درپادگان شنيده مى‏شود. غلامحسين، دندان‏هايش را به هم‏فشار مى‏دهد و با يك خيز به ميله‏هاى بالاى ديوار چنگ‏مى‏اندازد.
همهمه‏اى از پايين خيابان شنيده مى‏شود. يك دسته مردِسفيدپوش در حال دويدن هستند.
- بايد خودم را به آنها برسانم.
دو گلوله توى دل آسمان شليك مى‏شود. مردهاى‏سفيدپوش به همديگر مى‏چسبند. غلامحسين خود را به‏پشت آنها مى‏رساند.
كسى دست گذاشته روى زنگ و بر نمى‏دارد.غلامحسين، بهت‏زده به پدر و برادرش محمد نگاه مى‏كند.
- كى مى‏تواند باشد؟!
مادر از جا بلند مى‏شود و چادر به سر مى‏كشد.
- من مى‏روم دم در؛ شما اون تفنگ‏ها را قايم كنيد.
غلامحسين از جا كنده مى‏شود و دست مى‏اندازد به‏دستگيره در اتاق.
- خودم مى‏روم... حتماً با من كار دارند.
- تو نبايد بروى. شايد مأمورى كسى باشد.
اين را پدر مى‏گويد و غلامحسين را كنار مى‏زند. مادر،دست غلامحسين را مى‏گيرد و آرام مى‏گويد:
- اصلاً در را باز نكنيد. هر كسى باشد، مى‏رود.
غلامحسين، سلاحى را كه در دست دارد، پشتش‏مى‏گيرد و مى‏گويد:
- نه، شايد اتفاقى افتاده باشد...
بعد جلوتر از پدر به طرف در مى‏رود.
با باز شدن در، جواد هيكل استخوانى‏اش را تومى‏اندازد.
- چته؟ چرا اين طور مى‏كنى؟!
- گاردى‏ها دارند همافرها را قتل‏عام مى‏كنند.
جواد اين را مى‏گويد و ليوان آبى را كه مادر غلامحسين به‏دستش داده، سر مى‏كشد. غلامحسين، نگاهى به تفنگ‏اش‏مى‏اندازد و رو به پدر مى‏گويد:
- با اين تفنگ‏هايى كه از پادگان عشرت‏آباد آورده‏ايم،مى‏توانيم به همافرها كمك كنيم.
محمود با چشمان گشاد شده به در تكيه مى‏دهد ومى‏گويد:
- يعنى تو به اين راحتى مى‏خواهى تفنگت را از دست‏بدهى؟!
غلامحسين با لبخند مى‏گويد:
- اين تفنگ مال من نيست... مال بيت‏المال است.
خيابان‏هاى نزديك پادگان نيروى هوايى از آدم موج‏مى‏زند. گاردى‏هاى سر تا پا مسلح، تك‏تك يا دسته‏دسته‏روى ديوار، جلوى در پادگان و ميان جمعيت ديده‏مى‏شوند. چشمانشان قرمز است و صورت‏هاى از ته‏تراشيده‏شان از خشم گنده شده. هر چند دقيقه يك بار تيرى‏شليك مى‏كنند و به طرف مردم هجوم مى‏برند. از همه جابوى باروت به مشام مى‏رسد. فرياد همافرها كه داخل‏پادگان زندانى شده‏اند، شنيده مى‏شود. مردم به خشم‏آمده‏اند.
- مى‏كشم... مى‏كشم... آن كه برادرم كشت...
غلامحسين از لابه‏لاى مردم مى‏گذرد و خود را به رديف‏جلو مى‏رساند. سرتا پايش خيس عرق است.
- بايد خودم را به داخل پادگان برسانم.
اين را زيرلب مى‏گويد و به طرف در پادگان مى‏دود. درِپادگان بر اثر هجوم مردم و گاردى‏ها باز و بسته مى‏شود.
غلامحسين، همافرى را مى‏بيند كه ميان چند گاردى‏محاصره شده است. خون به صورتش هجوم مى‏آورد. فريادمى‏كشد:
- مرگ بر شاه... مرگ بر شاه...
مردم كه به خشم آمده‏اند، يكهو به طرف در پادگان‏هجوم مى‏برند. غلامحسين از فرصت استفاده مى‏كند و خودرا داخل پادگان مى‏اندازد. چشم مى‏چرخاند تا همافرى راكه در محاصره گاردى‏ها بود، ببيند. مى‏بيندش. آهسته‏آهسته به پشت درخت‏ها مى‏رود. سلاحش را بالا مى‏گيرد وبه همافر جوان نشان مى‏دهد.
فرياد مردم، بلندتر از پيش به گوش مى‏رسد. خيلى‏هاداخل پادگان شده‏اند. گاردى‏ها، وحشت‏زده به مردم نگاه‏مى‏كنند. غلامحسين، همافر را صدا مى‏زند:
- برادر ارتشى... برادر ارتشى...
همافر سر بر مى‏گرداند به طرف غلامحسين. غلامحسين‏دوباره سلاحش را بالا مى‏گيرد. سپس آن را به طرف او پرت‏مى‏كند. همافر، تفنگ را در هوا مى‏قاپد. گاردى‏ها با چشمان‏گشاد شده عقب مى‏كشند. غلامحسين از خوشحالى روى‏پاهايش بند نيست
رهپویان وصال

[پنج شنبه 12 آذر 1388 ]  [01:44 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
رؤياي شهادت

نيمه شب «احد» از خواب پريد و مرا صدا زد و گفت:«بلند شو» گفتم:«چه شده؟» گفت:«الان در خواب ديدم که شهيد شده‌ام و برايم يقين شد که من فردا شهيد خواهم شد».
تا صبح بيدار مانديم و مشغول دعا و راز و نياز با خدا شديم گويي در انتظار شهادت لحظه‌شماري مي‌کرد فرداي همان روز بال در بال ملائک به آسمان پرواز کرد.
شهيد احد آقاياري


[پنج شنبه 12 آذر 1388 ]  [01:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]


 

گفت و گو با مادر شهید محمد رضا شفیعی مختصری از خودتان بگویید؟ اهل كجا هستید؟ چند فرزند دارید و زندگی را چگونه شروع كردید؟ بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع كردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیكه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع كردیم با شوهرم به ساختن.

 


[دوشنبه 9 آذر 1388 ]  [12:44 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]


 

 

پیكر یكی از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانواده‌اش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط می‌گفت: این بچه‌ من نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌های لباس شهید را می‌جست كه ناگهان چیزی توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را میان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌ای را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سریع مغزی خودكار را درآورد و تكه كاغذی را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، دیدیم برروی كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسید و گفت: این دست‌خط پسر من است. این پیكر پسرمه، خودشه.


[دوشنبه 9 آذر 1388 ]  [12:40 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
مستان الست تا ابد مدهوشند
جان در كف اخلاص به حق ميكوشند
يادآور جنگهاي صدر اسلام
در راه خدا سرخ كفن مي پوشند

[یک شنبه 8 آذر 1388 ]  [02:42 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]


برخيز كه آهنگ سفر بايد كرد 
مردانه ز موج خون گذر بايد كرد 
بر درگه دوست نقد جان بايد ريخت
در مسلخ عشق ترك سر بايد كرد

[یک شنبه 8 آذر 1388 ]  [01:49 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
  • تعداد بازديد :
  • 1432
  • يکشنبه 13/8/1386
  • تاريخ :

از تبار لاله هاحمد یوسفی

هفتمین مین را که  خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت  شانه ام را نوازش کرد و گفت :

خسته نباشی برادر .

با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را شناخت .

گفتم :

ببخشید شما ؟!

از نیروهای تک کننده گردان میثم هستم .

شما اینجا چکار دارید ؟ ! مگر میدان مین را نمی بینید ؟

به همین خاطر آمدم ، گفتم شاید کمکی از دستم ساخته باشد .

بی زحمت اگر شما همان عقب منتظر باشید ، کمک بزرگی به ما کرده اید .

  خیلی خوب حالا چرا اخم می کنی . لبخند بزن دلاور .

از اینکه در این جوش وخروش جنگ مزاحم کارم شده بود اعصابم به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم و مجبور بود آرام صحبت کنم چون فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ،علاوه بر آن یک گردان از نیروهای تک کننده هم منتظر بودند تا هر چه زودتر میدان پاکسازی شود و علیات شروع شود .وقتی دیدم ایشان بر نمی گردند از حرص سیخک را به زمین کوبیدم و گفتم :

ببین اخوی ، الان موقع خوش و بش و جای اینجور حرفها نیست . اصلا شما نباید بدون اجازه به این محل می آمدی .

با همان لحن متین و آرامش گفت :

من هم دوره ی تخریب را گذرانده ام . برای اینکه راه زودتر برای بچه ها باز شود  اگر اجازه بدهید من هم به شما دو نفر کمک کنم .این بار صابر پا درمیانی کرد و گفت :

سر گروهبان حالا چه اشکال دارد . دلش را نشکن .

 هشتمین مین را از زمین خارج کردم و در حال خنثی کردن آن به صابر گفتم :

یاالله زودتر حالا وقت این کارها نیست . من از کجا این آقا را  توی این تاریکی شب  بشناسم  اصلا از کجا معلوم که ستون پنجمی نباشد ؟

 بخدا جزوه گردان میثمم ، به حاج آقا رحیمی التماس کردم که بگذارد بیایم و به شما کمک کنم .

چرا وظیفه خودت را انجام نمی دهی ؟ و چه اصراری به کمک ما داری ؟!

می خواهم در پاکسازی جاده کربلا من هم سهمی داشته باشم .

 اسم کربلا را که آورد بدنم لرزید . بی اختیار بلند شدم شانه اش را گرفتم و او را به زمین نشاندم .و گفتم :

خیلی خوب حالا با چه وسیله ای زمین را می گردی ؟

 با این سر نیزه .

 دستانش را به آسمان بلند کرد و بعد از اینکه خدایش را سپاس گفت ، سر نیزه اش را بیرون آورد و شروع به سیخک زدن زمین کرد . مقداری که جلو رفت صابر گفت :

سر گروهبان ! سیم تله !

گفتم : خیلی آرام از نزدیکترین  محل به مین ، سیم را قطع کن .کاملا مواظب باش .

صابر سیم را که قطع کرد . مین منور روشن شد . خیلی  دستپاچه شدیم و ناچار روی زمین دراز کشیدیم این آقایی که هنوز اسمش را نمی دانستیم خودش را به مین رساند و با قرار دادن کلاه آهنیش روی مین مانع از نور افشانی  مین شد . در دلم به او احسنت گفتم ولی بی احتیاطی صابر و روشن شدن مین منور باعث شد عراقیها به جنب و جوش بیفتند و رگبارهای پیاپی و بدون هدف خود را به محلی که منور روشن شده بود بگیرند . آنها برای اینکه مطمئن شوند کسی به میدانشان نفوذ نکرده است، منورهای زیادی را بالای سرمان فرستادند ، ما هم فقط باید به زمین می چسبیدیم و تکان نمی خوردیم .

سعی کردم زیر نور منور ها چهره ی غریبه ی مددرسان را ورانداز کنم  ولی او هم کاملا صورتش را به زمین چسبانده بود و منتظر بود که هرچه زودتر نور منورها فروکش کند .اوضاع که کمی عادی شد به صابر و غریبه گفتم :

سریع بلند شوید لطف خداوند شامل حالمان شد و خوشبختانه عراقی ها متوجه حضورمان نشده اند ، والا عملیات لو می رفت .

 چند متر دیگر از میدان را پیشروی کردیم . فاصله ما تا سنگر های عراقی به کمتر از دویست متر رسیده بود . نوار سفید را به جلو غلطاندم و گفتم :

راستی برادر نگفتی اسمت چیست ؟

  اسمم به چه درد شما می خورد . یک بنده گناهکار خدا هستم .

  لااقل بدانیم با چه اسمی صدایت بزنیم .

  چون گردانم میثمه بگویید ، میثم

   فکر نمی کردم اینقدر در کار مین برداری ماهر باشی ! فاصله ات با ما زیاد شده من مجبورم بلند حرف بزنم . کمی آرامتر برو تا ما هم برسیم .

صدای پای بچه ها را میشنوی ؟ اگر ساعت از دوازده بگذرد ترمز های آنها از کار می افتد .  خوب گوش کردم به صابر گفتم :

صابر جان زودتر ، آمدند .

 با عجله چند متر دیگر را پاکسازی کردیم .

حالا گردان تک کننده میثم کاملا به ما چسبیده بود . ما هم تا بریدن آخرین سیم خاردارها فاصله چندانی نداشتیم . میثم که زودتر از ما در محور خودش به سیم خاردار رسیده بود آرام و با عجله به طرف ما آمد و گفت :سر گروهبان شما بروید و سیم خاردارها را قطع کنید ، من این دو سه متر را پاکسازی می کنم .

بدون معطلی بلند شدم صابر را با خود به طرف سیم ها بردم و آنها را با انبر چیدیم صدای روشن شدن تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد و این جابجایی من را به این شک دچار کرده بود  که نکند عراقی ها از حمله مطلع شده باشند !

از پشت سرم صدای یا مهدی ادرکنی یکی از نیروها را شنیدم و با شلیک آر پی جی  او یکی از تانکهای عراقی  مورد اصابت قرار گرفت . گردان سراسیمه حمله کرد. میثم که آخرین مین را پیدا  می کرد با هجوم بچه ها تنها راه حل را  انداختن خودش به روی مین دید تا بدن مطهرش تکه تکه شود و عملیات بچه های گردانش متوقف نشود .

بوی گوشت سوخته بدن میثم با فریاد یا حسین بسیجیان در هم آمیخته بود و جنگ به پیروزی نزدیک می شد . صبح پیروزی باقی مانده بدنش را به هر کس نشان می دادیم از نامش چیزی نمی گفتند  . و میثم چه گمنام زندگی کرد وچه گمنام شهد شهادت نوشید.

 

نویسنده: احمد یوسفی (هر گونه برداشت منوط به اجازه کتبی از نویسنده است)

 

لینک:

نافله

لیلی ام را برده اند


[سه شنبه 3 آذر 1388 ]  [01:21 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
روزهای اولی كه خرمشهر آزاد شده بود، توی كوچه پس‌كوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم و صفا می‌كردیم. پشت دیوار خانه ی مخروبه‌ای به عربی نوشته بود: «عاش الصدام.» یك‌دفعه راننده زد روی ترمز و گفت: پس این مرتیكه آش فروشه! آن وقت به ما می‌گویند جانی و خائن و متجاوزه!»


[پنج شنبه 28 آبان 1388 ]  [11:47 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
احمد یوسفی

جملگی در حکم سه پروانه ایم

در جهان عاشقان افسانه ایم 

اولی خود را به شمع نزدیک کرد 

گفت: آی ، من یافتم معنای عشق

دومی نزدیک شعله بال زد 

گفت: حال ، من سوختم در سوز عشق

سومی خود داخل آتش فکند

آری آری این بود معنای عشق

 


[چهارشنبه 27 آبان 1388 ]  [01:45 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

                                         به نام خدا

 

       همه خوشحال بودند . فاميلهاي نزديك جمع شده بودند كه ترتيب يك جشن درست وحسابي را براي اتمام سربازي داداش محسنم  بدهند .

زن عمومريم ، از اول صبح  با دخترش الهام آمــده بود منزل ما و مي گفت :

- من برا داماد آيندم مي خوام كاري كنم كارستون .



[جمعه 22 آبان 1388 ]  [11:03 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
روایتی دیگر از ضرب و شتم جانبازان در دوره مهدی کروبی


تصویر بزرگ
سرویس دفاع مقدس و انقلاب اسلامی: محافظ ‌های آقا و خانم کروبی  که بارها دیده بودیم  با آنها بودند. یکی از بچه‌ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد: الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد. بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند. 

به گزارش فرهنگ نیوز به نقل از سرویس "فضای مجازی " خبرگزاری فارس، مصطفی پرکره جانباز قطع نخاعی آسایشگاه امام خمینی(ره) در گفت‌وگو با فاش نیوز به بیان برخی از خاطرات تلخش از ضرب و شتم جانبازان در دوره مسئولیت کروبی در بنیاد پرداخت. 
بخشی از این گفت‌وگو به شرح زیر است؛ 

*ما شنیده‌ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال‌های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده‌اید کمی درباره آن سختی‌ها و مسببان آن توضیح می‌دهید؟ 

اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود؛ آدم‌هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می‌کردند؛ فیلم‌هایی در آسایشگاه پخش می‌شد که سنخیتی با روحیه بسیجی‌ها و رزمنده‌ها نداشت؛ بچه‌ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی‌کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی‌شدند. 

[سه شنبه 19 آبان 1388 ]  [11:33 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]

 از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد

جلال رو ازار  میداد .رفت با خوشرویی به راننده گفت :

اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید ، یا برا خودتون بذارین  راننده با تمسخر گفت :

 اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت  توی فکر،  هوای سرد ، بیابان تاریک و....

قصد کرد  وجدان خفته  راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :

 اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد ،

 پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت  بفرما !

جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود  که ایستاد!

همینکه  جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :

 بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

وقتی سالها بعد خبر شهادت  جلال رو به ایه الله بهاءالدینی دادن ،

ایشون در حالی که به عکسش نگاه میکرد فرمود :

 امام زمان (عج) از من یه سرباز خواست، من هم صاحب این  عکس رو معرفی کردم.

*** با سپاهی از شهیدان خواهد امد ... الا انهم انصار المهدی ***

 

(راز گل سرخ/ص 10)


[یک شنبه 17 آبان 1388 ]  [12:26 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

لیلی ام را برده اند

  به نام خدا

امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . كمی دیگر فكر می كنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

گرد و خاك كه كمی بالا تر می رود خودرویی نظامی كنار سنگرها توقف می كند ، تو كمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را كه هنوز ایستاده  نگاه می كنی . گوسفندانت را جمع می كنی گوشه ا ی كمین می كنی و دلواپس به نظاره می نشینی.


[پنج شنبه 14 آبان 1388 ]  [12:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      <   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13