داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند
شبها برای مین گذاری جلوی لشکر ۸۴ در اطراف مهران با بچه ها جلو می رفتیم و ساعت ۳ یا چهار شب بر می گشتیم و در سنگری که داشتیم استراحت می کردیم .

 

شب اول که جلو رفتیم و برگشتیم صبح زود دیدیم ظرف صبحانه خالی است و شب قبل به آن دستبرد زده اند . (معمولادر جبهه صبحانه را همراه شام می دادند و ما درظرف یونولیت بزرگی که داشتیم روی یخ صبحانه را برای فردانگهداری می کردیم  )

شب دوم هم .صبح زود با جای خالی کره و مربای صبحانه مواجه شدیم و مجبور بودیم تا ظهر روده کوچکمان را به خوردن روده بزرگ عادت دهیم .

ظهر که همه بچه جمع شدند . گفتیم : کیه دو شبه نامردی می کنه و حال بقیه رو می گیره ؟ همه به صبحانه خور رندُ. دری وری گفتند و اظهار بی اطلاعی کردند .

آقای اکبر شهبازی که جثه ای ضعیف داشت گفت : من امشب کشیک می دم و دزد را معرفی می کنم .

همه خوشحال شدیم و با خیال راحت برای مین گذاری به جلو رفتیم . وقتی برگشتیم اکبر کیسه خوابش را روی یونولیت پهن کرده بود و روی آن خوابیده بود . با دیدن اکبر که خور و پفش سنگر را تکان می داد گفتم: دمش گرم . این جوری باید نگهبانی داد .

فردا صبح بچه ها یکی یکی بیدار شدند و اکبر هم بلند شد .کیسه خوابش را جمع کرد سفره را پهن کرد مقدار خیلی کمی نان در سفره بود . چشمهای اکبر گرد شد .درب یونولیت را باز کرد که ظرف صبحانه را بیاورد . ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم بلای شب قبل به سرمان امده بود و از صبحانه اثری نبود  

مجتبی که حسابی کلافه شده بود. گفت : مگه نا سلامتی تا صبح روی ظرف جا یخی نخوابیده بودی ؟

نکنه خودت اون رو می خوری ؟

اکبر که مات شده بود گفت انصافا برای وضو گرفتن هم که بیدار شدم تمام حواسم پیش این بوده . من نمی دونم چه ........

 گفتم . بچه ها از حالا به بعد صبحانه را هم همراه شام می خوریم تا خیالمان راحت شود .

با شنیدن حرفهای من حمید و یداله نتوانستند جلوی خنده اشان را بگیرند . یداله زندی (که بعدا در سومار به درجه رفیع شهادت نائل شد )  با لحجه کرمانشاهی و خنده بلندش گفت :

کوره بزارید راستش را بگم . وقتی از میدان برگشتیم من و حمید گرسنمان بود . اکبر را با کیسه خوابش بلند کردیم و زمین گذاشتیم .سیر که شدیم  دوباره بدون اینکه از خواب بیدار بشه بلندش کردیم و رو ظرف یونولیتگه گذاشتیمش .

اون روز آنقدر به خواب سنگین اکبر و تیزی حمید و یداله خندیدیم که یادمان رفت صبحانه نخورده ایم .

راوی خاطره: احمد یوسفی


[سه شنبه 17 فروردین 1389 ]  [02:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

مهدی اخوان ثالث (م-امید)

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند كه گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند كه گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

جای دریغ نیست بر ایشان كه این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

« استاد » گفته بود كه با جان و دل به پیش

اینان بنا به گفته استاد رفته اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست كرده و پولاد رفته اند

در راه پی گذاری كاخ جهان نو

بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

در راه آفرینش باغی پر از شكوه

بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

« پیروز باد ملت ما، انقلاب  ما»

گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند

« كوبنده باد جنبش خلاق رنجبر»

برگوش عالمی زده فریاد رفته اند

بر باد رفته نیز نبایست گفتشان

در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند


[یک شنبه 23 اسفند 1388 ]  [01:06 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
امام زمان(عج)

وقت آن نیست که تو پای سفر بگذاری؟

اولین خشت سر خاک پدر بگذاری؟

کعبه ای را که چنین خیره به ساعت مانده

بیش از این ها نکند چشم به در بگذاری

ساعت عقربه دار هبل افتاده به کار

وقت آن نیست که بر شانه تبر بگذاری؟

کشتی ات را بزن آهسته به دریا ای نوح

تا که بر حادثه موج اثر بگذاری

داغ این بار به جانت زده آتش ایوب

نکند باز تو دندان به جگر بگذاری

یوسف اندازه تو گرمی بازار نداشت

که تو پا در شب بازار اگر بگذاری

 

شاعر: عالیه محرابی


[سه شنبه 11 اسفند 1388 ]  [01:51 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
صبح روز شنبه یکم اسفند پيكر پاك يك شهيد ارتش بعد از 25 سال دوري از قبر در بروجرد تشيع مي شود .شهيد سرهنگ غلام رضا گودرزي كه 24سال پيش در عملیات والفجر 8 و در منطقه کوشاحمد یوسفی شهيد شده است يكي از مفقود الجسد هاو جاويدالاثر  ارتش جمهوري اسلامي ايران است كه قبري خالي براي تسلاي دل پدر و مادرش در بهشت شهداي اين شهر داشت اكنون او بعد از اين همه فراق بار
ديگر آتش به دل شهروندان بروجرديش افكند و بلاخره قسمتي از پيكرش به قبر از پيش ساخته اش آمد روحش با روح شهداي كربلا محشور باد 

[جمعه 30 بهمن 1388 ]  [01:00 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به همراه اميرسرتيپ مخدوم که آن زمان ستوانيکم بود در يکي از محورهاي عمليات فتح المبين با چند نفر ديگر از بچه ها از جمله مرحوم پرويز کرمي براي شناسايي ميادين مين عراقي رفته بوديم . نقشه اوليه اي که به همراه داشتيم باز کرديم و منتطقه را جستجو کرديم . اثري از دستک هاي سيم خاردار نبود . به همين خاطر يک زمان چشم باز کرديم و ديديم که وسط ميدان مين قرار داريم . قسمتي ازخاک ميدان مين با جاري شدن آب  باران شسته شده بود و مين هايش از خاک بيرون افتاده  بود . گفتم : جناب سروان فکر کنم ما وسط ميدانيم . همه ايستادند يک لحظه چشمم به پاي پرويز افتاد که درست روي شاخکهاي مين والمرا گذاشته شده بود . با خونسردي گفتم : آقاي کرمي پاي چپت روي مين است . از آنجائيکه خداوند پايان عمرمان را به وسيله آن مين و در آن ساعت قرار نداده بود پرويز بي اختيار همان پايي را که روي مين گذاشته بود بلند کرد همه نفس راحتي کشيديم و خداوند را شکر کرديم که کسي آسيب نديد.


سرگرد نزاجا احمد یوسفی 


[پنج شنبه 29 بهمن 1388 ]  [02:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
مسیر های راهپیمایی جنبش سبز در 22 بهمن 


این خبر فوریه! شما هر كدوم یك رسانه هستید به همه اطلاع بدید... 

اعلام مسیر های راهپیمایی حامیان سبز برای 22 بهمن 


مسیر شماره یك ؛ میدان حسادت ، بلوار جهالت ، خیابان ضلالت ، خیابان خیانت ، دروازه جهنم . . .

مسیر شماره دو؛ مسجد ضرار ، میدان ابوجهل ، خیابان ابوسفیان ، دروازه ی جهنم . . . 

مسیر شماره سه ؛ میدان حكمیت ، خیابان ابو موسی اشعری ، خیابان ناكثین ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره چهار ؛ پایگاه انگلیس ، چهار راه آمریكا ، خیابان اسرائیل ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره پنج ؛ چهار راه استعمار ، بلوار استكبار ، خیابان استثمار ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره شش :سه راهی بهائیت ، بلوار وهابیت ، خیابان عبدالمالك ریگی ، دروازه جهنم . . 

[چهارشنبه 21 بهمن 1388 ]  [01:38 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله ان را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر اسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-       ولي چه طوري ؟

-       بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا

 اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-       من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ ، تكثير كنم .

-       اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-       بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-       ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ،   جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدولله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ

خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشااالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

   

 احمد يوسفي 

[چهارشنبه 14 بهمن 1388 ]  [01:34 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
احمد یوسفی دشمنان مشغول كارند، با احتياط برانيد... سبقت ممنوع!! دير رسيدن به پست رياست جمهوري بهتر از هرگز نرسيدن به امام (ره) است....سرعت مجاز، سرعت حركت ولي فقيه است... اگر پشتيبان ولي فقيه نيستيد لااقل كمربند دشمن را نبنديد... با دنده ي لج حركت نكنيد. با وضو وارد شويد و حركت كنيد. اين جاده مطهر به خون شهداست....
[یک شنبه 11 بهمن 1388 ]  [01:08 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
 من کسي را مي شناسم که نمي‌تواند فرزند خردسال خود را در آغوش بگيرد. باور کنيد که هميشه فرزند کوچکش او را در آغوش پاک و صميميِ خود جاي مي‌دهد. من کسي را مي‌شناسم که با دو دست قطع شده‌اي که هنوز جراحتِ بوسه‌هاي ترکش خمپاره‌ي 60  بر آن‌ها خودنمايي‌ مي‌کند، وضوي عجيبي مي‌گيرد و.....

بروجرد . احمد یوسفی


[چهارشنبه 16 دی 1388 ]  [12:33 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
مرگ بر کسانی که حرمت عاشورا را شکستند و بی شرمانه شعار ضد اسلامی سر دادند و چهره کثیفشان را به ملت مومن شناساندند و ثابت کردند که خواسته های اربابانشان را اجابت می کنند . آنها باید بدانند هر که با آل علی (ع) در افتاد ور افتاد . ننگ و نفرین باد بر آنانی که از سر جهل سوت زدن و کف زدن هایشان ما را بیاد هلهله و شادی لشکر ابن سعد انداخت 
لعنت بر جنبش سبزتان شما فقط برای نوکری اربابان تن به بی دینی می دهید

[دوشنبه 7 دی 1388 ]  [12:27 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

   شب چله را با بچه ها ، داخل سنگري که نزديک پل مارد داشتيم ، شروع کرده بوديم که پرويز از راه رسيد . همگي خوشحال شديم  .

بعد از چاق سلامتي و احوا لپرسي گفتم : آقا پرويز تو که بايد پس فردا ميومدي ؟

ساک و وسايلش را زمين گذاشت و با چهره اي متبسم  گفت :  دلم براتون تنگ شده بود . مي دونستم که شب چله بدون من به شما خوش نمي گذره ، برا همين زودتر از موعد اومدم .  حالا مگه اشکالي داره ؟

- نه اتفاقا خوب کاري کردي . اگه دستت پر باشه که حسابي تحويلت مي گيريم .

مجتبي که چشم از صورت پرويز بر نمي داشت رو به من کرد و گفت : احمد آقا، مگه پرويز نگفت توي اين چند روزي که مرخصي مي رم ريشامم کوتاه مي کنم .

نگاهي به پرويز انداختم و گفتم :

- چيکار با ريشاش داري؟

- مگه شما شهيد منوچهر معصومي رو يادتون رفته ، از لابه لاي ريشاي بلندش گاز شيميايي به داخل ماسکش نفوذ کرد و شهيدش کرد .

- ببينم ! پرويز ،  راست ميگه ،چرا  به  قولت عمل  نکردي ؟

او در حالي که لباسهايش را  بيرون مي آورد و در ساکش جا مي داد با لبخند گفت : ماشين اصلاح با خودم آوردم .

مجتبي که خيلي حساس تر از ما بود . رو به پرويز کرد وگفت :

- اون دفعه هم همينو گفتي ولي کي عمل کني خدا مي دونه .

اکبر که تا حالا حرفي نزده بود .گفت :

- با با ! حالا چرا نمي ذارين سوغاتي ها رو رو کنه . به نظر من پرويز خان اين ريش هارو از همه ي ما بيشتر دوست داره والا ولشون مي کرد و ميومد .

پرويز بعد از اين پا و آن پا کردن  دستي به ريش هاي بلندش کشيد و گفت :

-نه درست نگفتي ، چون نه ، تونستم از ريشام دل بکنم و نه از شما . پس نتيجه مي گيريم که شما رو هم ، اندازه ي ريشام دوست دارم .

همگي زديم زير خنده . پرويز زيپ بغل ساکش را باز کرد و سوغاتي هاي شب چله ي  بروجرد را  بيرون آورد . راستي که سنگ تمام گذاشته بود .

اکبر نايلون گندم شاهدانه ها را از جلوي ساک برداشت و شروع به باز کردن آن کرد. وقتي نايلون بازشد بوي معطر شاهدانه ها در سنگر پيچيد .

همگي کيف کرديم . من انگار پاي تنوري که ننه براي پختن نان روشن کرده بود نشسته بودم و برشته شدن شاهدانه ها را که براي يلدا آماده مي شد نگاه مي کردم . بوي نان تازه و برشته شدن گندم ها مشام هر کسي را قلقلک مي داد . براي يک لحظه خودم را در خانه حس کرده بودم . آخ که چه مي چسبيد زبان خيس زدن به گندم شاهدانه هاي روي کرسي و گوش دادن به متل هاي  پدر بزرگ .

با ديدن سوغاتي هاي پرويز هر کدام از بچه ها چيزي گفت . مجتبي بعد از سبک سنگين کردن بسته هايي که پرويز از ساکش در آورده بود گفت :

ببينم آرد نياوردي ؟

پرويز سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت :

- من هي فکر کردم يه چيزي جا گذاشته باشم ! ولي شما که چيزي نگفتيد .

- ما بگيم ؟ خودت بايد فکر مي کردي ، مگه ما گفته بوديم ، کشمش و قره قوروت و گردو و اين جور چيزا رو با خودت بيار ؟

-نه .

- خب ديگه پس لازم نبود آرد رو هم بگيم .

اکبر که طاقتش تمام شده بود توي نايلون دست کرد و مقداري از گندم هاي برشته شده را کف دستش ريخت ، بعد در حالي که با نوک  زبان آنها را جمع مي کرد و مي خورد به ما نگاه کرد و. گفت : بخورين ديگه . آقا مجتبي ايراد بني اسرائيلي مي گيره ، آخه من نمي دونم آرد رو مي خواد چيکار ؟!

مجتبي با قيافه ي حق به جانب گفت : حتما نياز بود که من گفتم .

من هم مثل اکبر طاقت نياوردم و شروع به خوردن تنقلات کردم . و وقتي ديدم جر و بحث اين دو نفر دارد به درازا مي کشد گفتم :

- نکنه مي خواستي با آرد حلوا درست کني ؟

او دهان پر از کشمشش را باز کرد و و با صداي گرفته گفت :

- نه بابا آخه من ديدم امشب همه چيز داريم الا پدر بزرگي که برامون قصه بگه . مي خواستم با آرد ريشاي پرويز رو سفيد کنم و بشينيم پاي متل هاي اون .

اين دفعه بيشتر خنديديم . خود پرويز هم دلش را گرفته بود و شانه هايش از فرط خنده بالا و پائين مي شد .

شب با اذان صبح فراري شد و بعد از نماز صبح به رختخواب رفتيم .

ساعت هفت صبح بود که با صداي سرباز حسيني بيدار شدم . مي گفت فرمانده يگان کارتان دارد .

دست و صورتم را شستم و به دفتر فرماندهي رفتم .

دو ساعت طول کشيد تا به سنگر برگشتم . بچه ها هنوز خواب بودند . خيلي دوست داشتم دوباره بخوا بم و کمي از خوابهاي هدر رفته را جبران کنم ولي نمي شد . بسته خوابم را جمع کردم و مجتبي را بيدار کردم .

-گوش کن آقا مجتبي . يه ماموريت جديد ابلاغ شده ، بايد جلو بريم .

مجتبي که به زور چشمهايش را باز کرده بود و به حرفهايم گوش مي داد گفت :

- کدوم منطقه بايد بريم ؟

-معلوم نيست ، شما زودتر به دنبال آماده کردن وسايل .

قصد داشتم هر سه نفر کادري که مي بايست به ماموريت بروند همگي از بچه هاي سنگر خودمان باشند . به همين خاطر اکبر را هم بيدار کردم  و خودم ، مجتبي و اکبر را براي کار مناسب ديدم  .

پرويز که با سرو صداي ما بيدار شد و از جريان با خبر شد گفت :

- بدون من هيچکس هيچ جا نمي ره .

- عزيز من تو هنوز از نظر يگان تو مرخصي هستي و کسي حضور تو رو نداده .

-من اين حرفها حا ليم نيست . الان ميرم درستش مي کنم .

پرويز که لباس پوشيد و خارج شد به اکبر گفتم : اکبر جان پس شما بگير بخواب . خودت که خوب مي شناسي پرويز رو . هميشه يه مرغ يه پا رو با خودش حمل مي کنه .

با اصرارهاي من اکبر لباس هايش را بيرون آورد .

وقتي راهي شديم همه چيز آماده بود . تويوتاي گل گرفته و مين ياب هاي مرتب و نه نفر سرباز سرحال و آماده .

خرمشهر را که پشت سر گذاشتيم به حاشيه جنوبي کارون و نهايتا به آخرين پست انتظامات رسيديم . در آنجا نفري را براي راهنمايي ما تا محل انجام ماموريت گذاشته بودند . با راهنما و بدون خودرو به راه افتاديم . بعد از طي مسافتي از او پرسيدم :

ببخشيد مي شه بپرسم الان کجا هستيم ؟

-حاشيه ي اروند .

-فاصله تا نيروهاي عراقي چند کيلومتره ؟

- بستگي داره ، بعضي جاها 700متر ، بعضي ديگه 500 شايد هم کمتر .

- تا حالا گشتي به جلو فرستادين ؟

- بله ، تقريبا هر شب .

-به ميدون مين برخورد نکردن ؟

-دقيقا نمي دونم .

-حاج آقا صا لح نيا رو مي شناسي؟

-بله ، هم فرمانده و هم سرور ماست .

با صحبت به خط رسيديم . نيروهاي خيلي زيادي در اينجا مستقر شده بودند .راهنما من را به طرف سنگر حاج آقا برد . چون فاصله خط تا نيروهاي عراقي کم بود از مجتبي و پرويزخواستم  تا بچه هارا پراکنده ودر جاي امني قرار دهند ولي با اين وجود باز هم نگران اوضاع بودم.

مخصوصا حالا که انفجارات پياپي خمپاره، سنگر حاج آقا را به لرزه درآوره بود .

حاج آقا من را با نقشه ي منطقه توجيه کرد وگفت :

- فرصت بسيار کم و حساسيت کار  فوق ا لعاده زياده . بايد به اميد خدا نيروهاي ما از معبر شما ، به راحتي سر پلهاي دشمن را تصرف نمايند .

 در آخرين لحظه صورتم را بوسيد گفت :

- احمدجان. دشمن از صبح تا به حال دو بار از مواد شيميايي استفاده کرده . مراقب اوضاع باشيد . گروه گشتي ستوان مرادي را همراهتون مي فرستم ، خدا پشت وپناهتون .

صداي غرش توپخانه وخمپاره اندازها سکوت وآرامش زيباي کارون را در هم شکسته بود و عرصه را بر ماهيان تنگ کره بود .

 

نوروز رزمندگان

  با کمک راهنما بچه ها را از سنگر ها بيرون آورديم از اين که همگي سا لم بودند بسيار خوشحال شدم . توصيه هاي حاج آقا را در مورد مواد شيميايي را گوشزد کردم وبا راهنمايي بلدمان به راه افتاديم .

تاريکي شب مانع از تخمين مسافت مي شد. نور آتش وصداي شليک چند خمپاره از سنگر هاي آنان نگراني ام را بيشتر کرد . راهنما بدون معطلي گفت :

-هوشيار باشيد، ممکن است ما راديده باشند.

 صداي شليک ها به  شليک مواد شيميايي شبيه بود.

همگي زمين گير شديم با دستپاچگي ماسک ها رازديم و روي زمين دراز کشيديم ومنتظر وقايع بعدي بوديم .در تاريکي شب دست پرويز را ديدم که ماسک را از چهره اش برداشت وبا سينه خيز خودش را به  من رساند وگفت :

- احمد جان ، بيا از فرصت استفاده کن وبا اين ماشين صورتم رااصلاح کن .

نمي دانستم بخندم و يا به فکر بچه ها باشم ماشين اصلاح را از او گرفتم وشروع به کوتاه کردن ريشهاي پرويز کردم . تقريبا چهارتا خيابان يک طرفه وپيچ ودست انداز را در تاريکي گذرانده بودم که فهميدم بچه ها بلند شده ، ماسکها را برداشته وآماده حرکت به جلو هستند. نمي دانستم با صورت نيمه کار ه او چه کنم .

چند قدم راه رفتيم منوري بالاي سرمان روشن شد . روي زمين دراز کشيديم وفرصتي ناخواسته دست داد تا بقيه ريشهاي بلند وپر پشت او را اصلاح کنم .

آقاي مرادي که با دو متر فاصله از من در جلو حرکت ميکرد ايستاد، وقتي به هم رسيديم گفت :

- بچه هاي ما همينجا سنگر مي گيرن تا شما ، کارو تموم کنيد .

مجتبي وپرويز را با فاصله زياد از هم و با شش نفر از سربازان جهت کاوش گذاشتم وخودم با بقبه سربازان از سمت چپ شروع کرديم . هر سه نفر تقريبا در يک زمان از دستک هاي سيم خاردار عبور کرديم . به کار بچه ها اميد داشتم به قول معروف هردويشان مين را درسته قورت مي دادند .

 سکوت عجيبي روي  خط عراقي ها پاشيده شده بود فقط گاهگاهي  صداي امواج  راديويي که روي بيسيم سنگر استراق سمع عراقي ها مي افتاد، سکوت را مي شکست . انگار همگي در خواب بودند ما هم اجازه نداشتيم خواب آنها را بر هم بزنيم .

 معبر که تمام شد با اشاره من همگي به عقب برگشتيم .

ستوان مرادي را با روي معبر ها آوردم وعلامت گذاري هاي ميدان را به او نشان دادم .

به بنه يگان که رسيديم  ، پرويز گفت :

- آخه احمد آقا ، آگه منو نمي آورديد چه کسي مين بغل گوش آقاي حليم جاسم بوقلمون رو خنثي ميکرد .

همه سربازها خنديدند مجتبي که باز هم در چهره پرويز دقيق شده بود گفت :

- ببينم تو کي اين شاهکار رو کردي که ما نفهميديم ؟

بعد بلند بلند خنديد وصورت او را به من نشان د اد . من که تازه متو جه منظور مجتبي شده بودم صورت نصفه نيمه پرويز را که ديدم روده بر شدم دلم را گفتم حالا نخند وکي بخند . 

   

      احمد يو سفي       
     هنر مردان خدا

[یک شنبه 29 آذر 1388 ]  [02:12 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

سحر است. نماز را در حرم امام مى خوانيم و راه مى افتيم. رسممان است كه صبح روز اوّل برويم سر خاك. مى رسيم. هنوز آفتاب نزده، امّا همه جا روشن است. آقا آمده اند; زودتر از بقيّه، زودتر از ما .

شما چرا اين موقع صبح خودتون روبه زحمت انداختيد؟

دلم براى صيادم تنگ شده. مدتيه ازش دور شده ام .

تازه ديروز به خاك سپرده ايمش


[سه شنبه 24 آذر 1388 ]  [12:56 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

یاران غریبانه رفتند؛ اما هنوز بوی عطر جانمازشان شعر سپید یاس را می‌سراید. یاران رفتند و هنوز نام و یادشان زینت‌بخش کوچه‌های شهر است.

... و، من و تو،!

در این ساحل باشکوه و امن آنان ایستاده‌ایم و در این حضور عطرآگین و آسمانی‌شان در آرامشیم و از سرخی آنان دشت‌های‌مان سرخ و لاله‌گون است.

آنان مردان همیشه جاویدان این دیار دلیرانند. آنان آینه‌های تمام‌نمای راه عزت و شرف من و تواند. ... نگاه کن! نور از پیشانی‌های به خاک افتاده آنان می‌طرواد. برخیز! دست در دست هم دهیم و در امتداد مهر بمانیم!


سبکبالان


[سه شنبه 24 آذر 1388 ]  [12:33 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]


چهره شاهدان غبار گرفت
عشق را موج انفجار گرفت
چفیه، پوتین، پلاك، سنگر، كو
زیر رگبار دیده ی تر كو
خشم و لبخند شور و عشق و جنون
روح ایمان و جسم غرقه به خون
جبهه و جنگ یادمان رفته ست
آن دل تنگ یادمان رفته ست
سر به چاه امل فرو بردیم
« دیگران كاشتند و ما خوردیم »
به ریا و دروغ خو كردیم
مثل نعشی لهیده بو كردیم
یادمان رفت مرد میدانیم
شعله ای از وجود انسانیم
یادمان رفت سوز و اشك و دعا
شب حمله رمز یا زهرا
چفیه تا خورده قمقمه تنهاست
جبهه مثل غریبی زهراست

گرچه در خاك جبهه پیچیده

عطر خون حسین فهمیده
هان كجایید عاشقان بلا
تشنگان زیارت مولا
حاج یوسف چرا نمی مانی
كربلا كربلا نمی خوانی
گر چه دیریست زیر چتر امان
كوزه ی آب هست و سفره نان
ما همان دشمنان قابیلیم
وارث خون سرخ هابیلیم
سربی دردسر نمی خواهیم
زندگی بی خطر نمی خواهیم

 

                                                                                                                             منیره درخشنده





[جمعه 20 آذر 1388 ]  [02:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >