داستانهای کوتاه جنگ تحمیلی

خوشا آنان که با شهادت رفتند
ارتشى! اهتمامت را در سنگرهاى دفاع و امنیت پاس مى داریم و استوارى گام هایت را در صیانت از هستى وطن، آرزومندیم؛ روزت مبارک!
*********
ارتش، تبلور استقلال و آزادى مردمى است که آوازه غیرت و هم بستگى شان، دروازه هاى پولادین جهان را درنوردیده است.
*********
برادر ارتشى! تو، غرور خیابان هاى انقلابى؛ آن گاه که شولاى برادرى ات را دور شانه هامان پیچیدى.
*********
برادر ارتشى! تو، خورشید روزهاى خاکسترى دفاع بودى و پرنده جانت، شکستن قفس هاى وابستگى را به ما آموخت. آمدى تا کوچه هاى وارستگى و اقتدار را عابر باشیم و عشق به وطن، راز همیشه بودنمان باشد.
*********
مبارک باد طلوع آفتاب ایستادگى ات که مادران سرزمینت را این چنین بر درگاه افتخار، به هلهله واداشته اى!
*********
امروز روز شماست، شما رزم آزمایانِ ایران زمین که طلایه دارِ میهنید و در صفِ ارتش.روزارتش، ارتشی که با روحِ مقاومت آمیخته و با هیاهو و تکاپو عجین است، مبارک باد.
*********

*********
روزارتش، ارتشی که زخمِ دیرسالِ وطن را مرهمی دوباره نهاد و خاکِ مسمومِ سرزمین را از غبار مینِ ناامنی پاک کرد، مبارک باد.
*********
روزارتش، ارتشی که تنها چراغِ روشنِ شب هایِ مسکوت و تاریک جنگ و جنون بود، مبارک باد.
*********
درود بر شما ارتشیان، شما مردان خدا که میراث دار خون شهیدانید؛ پاینده باشید و سربلند!
روز ارتش مبارک

[یک شنبه 29 فروردین 1389 ]  [12:17 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
صیاد
 

عاشقي پيداست از زاري دل               نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست                 عشق اسطرلاب اسرار خداست

[جمعه 27 فروردین 1389 ]  [05:01 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
دلم برای صیادم تنگ شده!

دو راه داری: یا می توانی مثل همه ای باشی که می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من هستند، اصلاً گم نامی یعنی چی؟ یا این که می توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی با آنها بجنگی.

داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی که از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در کبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم که «درِ باغ شهادت باز، باز است».*

می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.

وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها.*
مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*

نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*

به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یک شب خواب دیده بود که اما به او می گوید: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، کارش درست شد.*
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت:
«دلم برای صیادم تنگ شده!»

[جمعه 27 فروردین 1389 ]  [04:38 ب.ظ]  [احمد یوسفی ]
[شنبه 21 فروردین 1389 ]  [03:16 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
شبها برای مین گذاری جلوی لشکر ۸۴ در اطراف مهران با بچه ها جلو می رفتیم و ساعت ۳ یا چهار شب بر می گشتیم و در سنگری که داشتیم استراحت می کردیم .

 

شب اول که جلو رفتیم و برگشتیم صبح زود دیدیم ظرف صبحانه خالی است و شب قبل به آن دستبرد زده اند . (معمولادر جبهه صبحانه را همراه شام می دادند و ما درظرف یونولیت بزرگی که داشتیم روی یخ صبحانه را برای فردانگهداری می کردیم  )

شب دوم هم .صبح زود با جای خالی کره و مربای صبحانه مواجه شدیم و مجبور بودیم تا ظهر روده کوچکمان را به خوردن روده بزرگ عادت دهیم .

ظهر که همه بچه جمع شدند . گفتیم : کیه دو شبه نامردی می کنه و حال بقیه رو می گیره ؟ همه به صبحانه خور رندُ. دری وری گفتند و اظهار بی اطلاعی کردند .

آقای اکبر شهبازی که جثه ای ضعیف داشت گفت : من امشب کشیک می دم و دزد را معرفی می کنم .

همه خوشحال شدیم و با خیال راحت برای مین گذاری به جلو رفتیم . وقتی برگشتیم اکبر کیسه خوابش را روی یونولیت پهن کرده بود و روی آن خوابیده بود . با دیدن اکبر که خور و پفش سنگر را تکان می داد گفتم: دمش گرم . این جوری باید نگهبانی داد .

فردا صبح بچه ها یکی یکی بیدار شدند و اکبر هم بلند شد .کیسه خوابش را جمع کرد سفره را پهن کرد مقدار خیلی کمی نان در سفره بود . چشمهای اکبر گرد شد .درب یونولیت را باز کرد که ظرف صبحانه را بیاورد . ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم بلای شب قبل به سرمان امده بود و از صبحانه اثری نبود  

مجتبی که حسابی کلافه شده بود. گفت : مگه نا سلامتی تا صبح روی ظرف جا یخی نخوابیده بودی ؟

نکنه خودت اون رو می خوری ؟

اکبر که مات شده بود گفت انصافا برای وضو گرفتن هم که بیدار شدم تمام حواسم پیش این بوده . من نمی دونم چه ........

 گفتم . بچه ها از حالا به بعد صبحانه را هم همراه شام می خوریم تا خیالمان راحت شود .

با شنیدن حرفهای من حمید و یداله نتوانستند جلوی خنده اشان را بگیرند . یداله زندی (که بعدا در سومار به درجه رفیع شهادت نائل شد )  با لحجه کرمانشاهی و خنده بلندش گفت :

کوره بزارید راستش را بگم . وقتی از میدان برگشتیم من و حمید گرسنمان بود . اکبر را با کیسه خوابش بلند کردیم و زمین گذاشتیم .سیر که شدیم  دوباره بدون اینکه از خواب بیدار بشه بلندش کردیم و رو ظرف یونولیتگه گذاشتیمش .

اون روز آنقدر به خواب سنگین اکبر و تیزی حمید و یداله خندیدیم که یادمان رفت صبحانه نخورده ایم .

راوی خاطره: احمد یوسفی


[سه شنبه 17 فروردین 1389 ]  [02:14 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

مهدی اخوان ثالث (م-امید)

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند كه گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند كه گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

جای دریغ نیست بر ایشان كه این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

« استاد » گفته بود كه با جان و دل به پیش

اینان بنا به گفته استاد رفته اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست كرده و پولاد رفته اند

در راه پی گذاری كاخ جهان نو

بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

در راه آفرینش باغی پر از شكوه

بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

« پیروز باد ملت ما، انقلاب  ما»

گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند

« كوبنده باد جنبش خلاق رنجبر»

برگوش عالمی زده فریاد رفته اند

بر باد رفته نیز نبایست گفتشان

در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند


[یک شنبه 23 اسفند 1388 ]  [01:06 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
امام زمان(عج)

وقت آن نیست که تو پای سفر بگذاری؟

اولین خشت سر خاک پدر بگذاری؟

کعبه ای را که چنین خیره به ساعت مانده

بیش از این ها نکند چشم به در بگذاری

ساعت عقربه دار هبل افتاده به کار

وقت آن نیست که بر شانه تبر بگذاری؟

کشتی ات را بزن آهسته به دریا ای نوح

تا که بر حادثه موج اثر بگذاری

داغ این بار به جانت زده آتش ایوب

نکند باز تو دندان به جگر بگذاری

یوسف اندازه تو گرمی بازار نداشت

که تو پا در شب بازار اگر بگذاری

 

شاعر: عالیه محرابی


[سه شنبه 11 اسفند 1388 ]  [01:51 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
صبح روز شنبه یکم اسفند پيكر پاك يك شهيد ارتش بعد از 25 سال دوري از قبر در بروجرد تشيع مي شود .شهيد سرهنگ غلام رضا گودرزي كه 24سال پيش در عملیات والفجر 8 و در منطقه کوشاحمد یوسفی شهيد شده است يكي از مفقود الجسد هاو جاويدالاثر  ارتش جمهوري اسلامي ايران است كه قبري خالي براي تسلاي دل پدر و مادرش در بهشت شهداي اين شهر داشت اكنون او بعد از اين همه فراق بار
ديگر آتش به دل شهروندان بروجرديش افكند و بلاخره قسمتي از پيكرش به قبر از پيش ساخته اش آمد روحش با روح شهداي كربلا محشور باد 

[جمعه 30 بهمن 1388 ]  [01:00 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

به همراه اميرسرتيپ مخدوم که آن زمان ستوانيکم بود در يکي از محورهاي عمليات فتح المبين با چند نفر ديگر از بچه ها از جمله مرحوم پرويز کرمي براي شناسايي ميادين مين عراقي رفته بوديم . نقشه اوليه اي که به همراه داشتيم باز کرديم و منتطقه را جستجو کرديم . اثري از دستک هاي سيم خاردار نبود . به همين خاطر يک زمان چشم باز کرديم و ديديم که وسط ميدان مين قرار داريم . قسمتي ازخاک ميدان مين با جاري شدن آب  باران شسته شده بود و مين هايش از خاک بيرون افتاده  بود . گفتم : جناب سروان فکر کنم ما وسط ميدانيم . همه ايستادند يک لحظه چشمم به پاي پرويز افتاد که درست روي شاخکهاي مين والمرا گذاشته شده بود . با خونسردي گفتم : آقاي کرمي پاي چپت روي مين است . از آنجائيکه خداوند پايان عمرمان را به وسيله آن مين و در آن ساعت قرار نداده بود پرويز بي اختيار همان پايي را که روي مين گذاشته بود بلند کرد همه نفس راحتي کشيديم و خداوند را شکر کرديم که کسي آسيب نديد.


سرگرد نزاجا احمد یوسفی 


[پنج شنبه 29 بهمن 1388 ]  [02:37 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
مسیر های راهپیمایی جنبش سبز در 22 بهمن 


این خبر فوریه! شما هر كدوم یك رسانه هستید به همه اطلاع بدید... 

اعلام مسیر های راهپیمایی حامیان سبز برای 22 بهمن 


مسیر شماره یك ؛ میدان حسادت ، بلوار جهالت ، خیابان ضلالت ، خیابان خیانت ، دروازه جهنم . . .

مسیر شماره دو؛ مسجد ضرار ، میدان ابوجهل ، خیابان ابوسفیان ، دروازه ی جهنم . . . 

مسیر شماره سه ؛ میدان حكمیت ، خیابان ابو موسی اشعری ، خیابان ناكثین ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره چهار ؛ پایگاه انگلیس ، چهار راه آمریكا ، خیابان اسرائیل ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره پنج ؛ چهار راه استعمار ، بلوار استكبار ، خیابان استثمار ، دروازه جهنم . . . 

مسیر شماره شش :سه راهی بهائیت ، بلوار وهابیت ، خیابان عبدالمالك ریگی ، دروازه جهنم . . 

[چهارشنبه 21 بهمن 1388 ]  [01:38 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله ان را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر اسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-       ولي چه طوري ؟

-       بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا

 اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-       من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ ، تكثير كنم .

-       اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-       بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-       ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ،   جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدولله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ

خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشااالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

   

 احمد يوسفي 

[چهارشنبه 14 بهمن 1388 ]  [01:34 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
احمد یوسفی دشمنان مشغول كارند، با احتياط برانيد... سبقت ممنوع!! دير رسيدن به پست رياست جمهوري بهتر از هرگز نرسيدن به امام (ره) است....سرعت مجاز، سرعت حركت ولي فقيه است... اگر پشتيبان ولي فقيه نيستيد لااقل كمربند دشمن را نبنديد... با دنده ي لج حركت نكنيد. با وضو وارد شويد و حركت كنيد. اين جاده مطهر به خون شهداست....
[یک شنبه 11 بهمن 1388 ]  [01:08 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
 من کسي را مي شناسم که نمي‌تواند فرزند خردسال خود را در آغوش بگيرد. باور کنيد که هميشه فرزند کوچکش او را در آغوش پاک و صميميِ خود جاي مي‌دهد. من کسي را مي‌شناسم که با دو دست قطع شده‌اي که هنوز جراحتِ بوسه‌هاي ترکش خمپاره‌ي 60  بر آن‌ها خودنمايي‌ مي‌کند، وضوي عجيبي مي‌گيرد و.....

بروجرد . احمد یوسفی


[چهارشنبه 16 دی 1388 ]  [12:33 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
مرگ بر کسانی که حرمت عاشورا را شکستند و بی شرمانه شعار ضد اسلامی سر دادند و چهره کثیفشان را به ملت مومن شناساندند و ثابت کردند که خواسته های اربابانشان را اجابت می کنند . آنها باید بدانند هر که با آل علی (ع) در افتاد ور افتاد . ننگ و نفرین باد بر آنانی که از سر جهل سوت زدن و کف زدن هایشان ما را بیاد هلهله و شادی لشکر ابن سعد انداخت 
لعنت بر جنبش سبزتان شما فقط برای نوکری اربابان تن به بی دینی می دهید

[دوشنبه 7 دی 1388 ]  [12:27 ق.ظ]  [احمد یوسفی ]
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >